یک دقیقه با شهدا؛

اخلاص، کار او را یکسره کرد؛ آن هم تا شهادت...

اخلاص، کار او را یکسره کرد؛ آن هم تا شهادت...
مسلم که خودش هم همین روزهای نه‌چندان دوری برای جنگ به سوریه رفته بود، حسرت اخلاص مهدی را می‌خورد! همان اخلاصی که او را دربست برد تا بهشت؛ همان اخلاصی که رفیقش را از او جلو انداخت!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صاحب نیوز، شهید مهدی اسحاقیان را مصداق بارز همان شعر معروفی که آقا با سوز خاصی آن را خواندند، می‌دانند! همان شعری که می‌گوید: «ما سینه زدیم بی‌صدا باریدند؛ از هرچه که دم زدیم آن‌ها دیدند؛ ما مدعیان صف آخر بودیم؛ از آخر مجلس شهدا را چیدند!» آری مهدی از همان آخر مجلسی‌ها بود؛ که زد و بُرد. حتی در لیست اعزام هم‌اسمش آخر همه بود! اخلاص مهدی یک‌شبه کار صدساله کرد، یا بهتر بگوییم کار او را یکسره کرد، ‌آن‌هم تا شهادت! مهدی بی‌ادعا خط را شکست و عاقبت‌به‌خیر شد!

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صاحب نیوز,

از روزهای رفاقتشان می‌گوید؛ همان روزهایی که با امروز 15 سال می‌شود! «مسلم نبی»؛ از دوستان نزدیک شهید «مهدی اسحاقیان» است. همان کسی که اولین بار در هیئت رزمندگان عاشقان ثارالله شهر درچه همدیگر را ملاقات کردند و بذر دوستی‌شان اصلاً در همان‌جا کاشته شد.
و حالا او از هیئتی می‌گوید که مهدی را در آن‌یک «خادم الحسین» به‌تمام‌معنا دید! از روضه‌های هیئت، از محرم‌های هیئت، از تاسوعاها و عاشوراها. او خدمت به عزاداران حسینی، آن‌هم دم در هیئت و بیرون از مجلس را به سینه‌زنی و عزاداری ترجیح می‌داد. می‌گوید: حالا که دارم برای شما از آن شب‌ها می‌گویم؛ سردی دستانش را به‌خوبی حس می‌کنم…

,
,

وقتی‌که بعد از اتمام مراسم می‌رفتم سراغش و خدا قوتی به او می‌گفتم، دستانش سرد بود، ولی حاضر نبود انتظامات را رها کند و بیاید تا آخرین عزادار که در مجلس است را، رد کند. مهدی نوکری امام حسین (ع) را خیلی خوب آموخته بود؛ و حالا مسلم که خودش هم همین روزهای نه‌چندان دوری برای جنگ به سوریه رفته بود، حسرت اخلاص مهدی را می‌خورد! همان اخلاصی که او را
دربست برد تا بهشت؛ همان اخلاصی که رفیقش را از او جلو انداخت! می‌گوید: «مهدی برگزیده بود، لایق شهادت بود وگرنه خیلی‌های دیگر هم راهی سوریه شدند، اما چرا شهادت نصیب آن‌ها نشد؟!»
آن‌طور که مسلم تعریف می‌کند شهادت مهدی در حالی اتفاق افتاده است که خیلی عقب‌تر از خط بوده است!

,
,
,

مسلم می‌گوید: «مهدی برای کار ترجمه به سوریه رفته بود و نیازی نبود که برای مبارزه در خط حضورداشته باشد، اما شهادت، همان عقب جبهه سراغش آمده؛ جایی که کسی فکرش را هم نمی‌کرده است. »
«شهادت گزینشی است و بهترین‌ها در این راه انتخاب می‌شوند»! او این جمله را در حالی عنوان می‌کند که می‌گوید: «زمانی که من سوریه بودم، چندتایی از همین گلوله‌ها کنارم خورد، اما حتی خون هم از بینی من نیامد! »
مهدی فوق‌لیسانس ادبیات عرب داشت و همیشه می‌گفت: «این درسی که من خواندم و دانشگاهی که من رفتم به هیچ دردیم نخورده است!»

,
,
,

تا اینکه موافقت اعزامش به سوریه را برای مترجمی زبان عربی گرفت، روزی هم که من راهی سوریه شدم از من خواست برایش دعا کنم قسمتت او هم بشود.
اما خاطره آخرین دیدار مسلم با مهدی در شب اعزام به سوریه فراموش ناشدنی است همان شبی که وقتی داشت سوار اتوبوس می‌شد رو به او کرد و گفت: «مسلم خداروشکر بالاخره این درس و دانشگاه یک جای خوب به درد من خورد»!
مسلم هم که برایش مثل روز روشن بود که رفتن مهدی بی‌برگشت است، وقتی همه بچه‌ها سوار اتوبوس می‌شوند، رو به آن‌ها کرده و بلند می‌گوید: «اگر قرار باشد کسی از شما شهید شود؛ مطمئناً حق مهدی است؛ اما با همه این اوصاف، خیلی مراقبش باشید.»

,
,
,

هنوز 10 روزی از رفتن مهدی به سوریه نمی‌گذرد که به خواب مسلم می‌آید درحالی‌که به شهادت رسیده است. مسلم خوابش را به گوش خانواده‌ مهدی می‌رساند و از آن‌ها می‌خواهد برایش صدقه کنار بگذارند، اما متوجه می‌شود که اولین نفری نیست که چنین خوابی دیده و شهادت مهدی را خیلی‌های دیگر در خواب‌دیده‌اند.

,

مسلم می‌گوید: «دو روز قبل از اینکه خبر شهادتش را بیاورند دل‌شوره عجیبی داشتم؛ انگار به دلم افتاده بود قرار است خبر شهادت مهدی را بیاورند و همین هم شد.»

,

«مهدی انس عجیبی با شهدا داشت.» مسلم در حالی این را می‌گوید که از تلاش شبانه‌روزی مهدی برای تدوین کتابی از زندگینامه و خاطرات شهدای درجه خبر می‌دهد. مهدی این سال‌ها خیلی دنبال این بود، شهدای شهر درچه را در قالب یک کتاب معرفی کند و به همین خاطر برای تهیه این مجموعه، زحمات زیادی کشید.
خودش به‌تنهایی برای جمع‌آوری و تدوین کتاب، سراغ 2500 خانواده شهید رفت و خلاصه کتاب را به مرحله چاپ رساند و عازم سوریه شد!

,
,

و پایان زیبای زندگی مهدی، آنجا زیباتر می‌شود که خودش برگه آخر همان کتابی می‌شود که خودش آن را تدوین کرده است؛ و حالا شهید مدافع حرم، مهدی اسحاقیان خودش آخرین شهید از شهدای همان کتابی شد که قرار است همین روزها قصه زندگی‌اش در آن به رشته تحریر درآید!

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه