دلنوشته های یک شهروند کُردستانی: ای ژالانه نمیخواهم نفرینت کنم
ای ژالانه نمیخواهم نفرینت کنم ولی بی وفایی این روزگار مجهول ،گوشها و چشمهایت را کر و کور کرده که اصلا ناله های مظلوم را هم نشنوی دیگر نمیدانم انتظارت ازمن بیگانه چیست؟[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آفتاب دل، سلام ژالانه... هرچند میخواستم دیگر از برف و کولاک نگویم مبادا احساسات پاکت دیگر بار جریحه دار شوند ،اما برف مجبورم کرد بر وعده ها و قرارهایم پا نهم این وقت شب یادی از آن اسوه مشقتهای روزگار کنم و صفحات و داستان دلتنگیهای تته را برای بازرگانان ایثار در میان کوههای سر به فلک کشیده اورامان یعنی آن مردم فقیر بازگو کنم . هرچند همیشه ژاله هایت در بهار، خاطرات و آرزوهای زمستانیت را زنده میکند و مجبور به کنار گذاشتن لج و لجبازیهایت شوی اما تقدیر الهیست که آن امانت سنگین را بدون هیچ واهمه ای در میان سنگها نگه داری ..
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آفتاب دل،, آفتاب دل،,
....سلام و پیامت ورد عام و خاص شده آن دم که همه خوابند اما تو بیدار و لحظه های سخت زندگی را همراهی میکنی مدتیست افسانه تونل هم در رسانه ها و افکار عمومی گویی میخواهد با این برف و کولاک تقسیم ارث کند و خودش را از دست خیانتهای روزگار نجات دهد مهرو محبتت دیگر هر روزکهنه و کهنه تر میشود دستانت از شدت سرما یخ زدند هر وقت دیدی میهمانانت ناسپاسی کردند و بی وفا شدند بدان که بهمنت بی خیال از فقر این مردم ، اسرارو درددلهایش را نزد بیگانگان بیان میکند.
,
... ای ژالانه نمیخواهم نفرینت کنم ولی بی وفایی این روزگار مجهول ،گوشها و چشمهایت را کر و کور کرده که اصلا ناله های مظلوم را هم نشنوی دیگر نمیدانم انتظارت ازمن بیگانه چیست؟ با این همه احوالات بدت ، روزگارت را سیاه می بینم و غرق در باتلاق نامهربانیها ...خوابت را دیده بودم نالان از دست کولبرهای خسته و مشتاق یک لقمه نان حلال و مادران عزیزی که دامنشان پرورشگاه انسانیت است ...
,
نمیدانم چه بگویم وکجای دردهایت را روی کاغذ بنویسم از پلاسکوی جاده پر پیچ و خم هه زارانی بگویم که جگرمادران سیمبان چشمیدری را در شیرین ترین لحظات عمرشان سوزاندی یا از دانش آموزی بگویم که برای نجات جان خود کتابهای خود را سوزاندند غافل ازینکه خبر سوزش جگر مادرانشان را قبلا به بهمن و کوههای پیر رستم و تته داده بودی ، زبانم بند آمده اگر بیشتر از این بگویم و بنویسم همان نفرین خواهد شد و دیگر هیچ ...
,
,
نویسنده : ناصح سعدی
, نویسنده : ناصح سعدی,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه