گم گشته ام ! نشان تو پیدا نمی شود؟!
چشمان منتظرم از آخرین لحظه های با هم بودن ، پیوسته قطرات اشک را متولد می کنند تا شاید در حباب زلال اشک و خونت ، تصویری از جاویدالاثر پدر بیابند و او را سیراب کنند .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از دیارآفتاب شهید سیاوش حسنی (که بعدها به پیشنهاد خودش او را علی می نامیدند) دوران طفولیت را با خوشی و خرمی در آن طبیعت زیبا گذراند چرا که در روستای قورچی باشی از توابع شهرستان خمین قدم به عرصه گیتی نهاده بود.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, دیارآفتاب,وی دروس ابتدائی را در زادگاهش پشت سر گذاشت و بنا به علاقه بسیار به تحصیل بی درنگ شروع به دوره راهنمایی کرد.
,همراه با اولین حرکتهای مردمی ، علیه رژیم منحوس پهلوی «سیاوش» همت گماشت و سرسختانه و بی هراس فعالیت را شروع کرد.
,پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی که با خون شهیدان گلگون کفن به ثمر رسید وی درس را بار دیگر شروع کرد و در امر کشاورزی نیز به پدر کمک می کرد.
,این خدمات مؤثر طولی نکشید زیرا با شروع جنگ تحمیلی وجودش را در جبهه های نبرد شایسته تر دید و پس از ثبت نام راهی جبهه شد.
,عاشق و بی قرار ، دل دردمند و مشتاقش را در جبهه ها به خدا بست.
,«حسنی» روحی به صفای سپیده دمان داشت . جان آزاده را به آزادگان بخشیده و به پیشگاه ائمه معصومین(ع) شتافت.
,در سال ۶۱ به دیدار معشوقش شتافت اما خانواده اش هنوز منتظر آمدنش هستند.
,از زبان پدر بشنویم
,تا بر مشام من نرسد بویت ای غریب این قلب مرده از غمت احیا نمی شود
,تنها شانزده بهار از زندگی کوتاه پر معنایت را می گذراندی ، اما همچون پدران دنیا دیده ، پدر را پند می دادی که در فراقت اشک نریزد و بی تابی نکند.
,حالا چشمان منتظرم از آخرین لحظه های با هم بودن ، پیوسته قطرات اشک را متولد می کنند تا شاید در حباب زلال اشک و خونت ، تصویری از جاویدالاثر پدر بیابند و او را سیراب کنند .
,«دل خسته از فراق تو از پا فتاده ام گم گشته ام ! نشان تو پیدا نمی شود؟!»
,دست نوشته ای از شهید
,,

, ]
ارسال دیدگاه