بخشی از وصیت نامه شهید احمد شفاهی؛
سعی کنید به دنیا دل نبندید!
به بهانه فرارسیدن سالروز شهادت شهید احمد شفاهی در بخشی از وصیت نامه این شهید والامقام می خوانیم:سعی کنید به دنیا دل نبندید و خود را مهیای روز آخرت کنید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بهجت نیوز؛ بهانه فرارسیدن سالروز شهادت شهید احمد شفاهی در بخشی از وصیت نامه این شهید والامقام می خوانیم:بیش از ۱۵ سال از عمرم گذشته و هنوز اندر خم یک کوچه ام زیرا نعمت هایی که خدا به من داده سپاسگزاری نکرده ام شرمنده ام.
زندگی نامه
در سال ۱۳۴۹ جوانی در روستای خشکنودهان از خانواده ای مذهبی و مستضعف بنام احمد دیده به جهان گشود. ابتدای تولدش همراه با سختی و رنج های فراوان بود اما همچون کوه مقاوم و استوار در برابر گرفتاریهای طاقت فرسا مقاومت کرد، آری در دوران کودکی اش بود که برادر بزرگش بر حسب تصادف دیده از جهان فرو بست و مصیبتی سنگین بر جای گذاشت. برای احمد خیلی سوزناک بود اما نمی دانست که در آینده چه پیش خواهد آمد مدتها بود از داغ برادر می سوخت و اما چیزی نگذشت که پدر بزرگوارش نیز بر حسب تصادف جهان فانی را وداع گفت و سوگ عزا سراسر وجود خانواده شان را فرا گرفته بود وقلب احمد از مصائب مملو از خون گشت. او جز صبر چیزی را نمی دید و در زندگیش توکل به خدا می کرد و اما به دلیل فوت پدر تحصیلات ابتدائی را ناتمام گذاشت و برای تامین مخارج زندگی به کار روی آورد.
, زندگی نامه,
,
احمد از سوز داغ پدر می سوخت، زندگیش را در تلخی و سختی احساس می کرد زیرا خیلی برایش سنگین بود که به زودی دوستان دست یتیم نوازی بر سرش می کشند و از این بابت گردن خود را خم می کرد و آه عمیق می کشید. آری تنها امید خودش را از دست داده و تنها خوشحالیش مادر و دو برادر و خواهر کوچکش بود، طولی نکشید که یک برادر بزرگترش آنان را تنها گذاشت و روانه تهران شد حال احمد است و کلبه غمگین، پس از اینکه مدتها عمرش اینچنین سپری شد سرانجام تصمیم گرفت که نزد برادر خویش به تهران برود. پس از اینکه مدتها در تهران زندگی سختی را گذراند بعد از اینکه توانست اوضاع را سر و سامان بدهد و حداقل می توانست حرکتی در زندگیش داشته باشد. چون عشق حسین(ع) را در سر می پروراند تصمیم گرفت که به جبهه اعزام شود با توجه به اینکه برادر بزرگترش در جبهه حضور داشت برای خودش یک وظیفه الهی می دانست که در جبهه حضور پیدا کند.
,
آری دوباره احمد از تهران به زادگاهش برگشت و با رضایت مادرش با بسیجی های محل برای فرا گرفتن فنون نظامی خودش را آماده کرد و بعد از فراگرفتن با سپاهیان حضرت محمد(ص) در ۱۰ آذر سال ۶۵ بعنوان آرپی چی زن عازم مناطق جنگی شد، پس از تحمل آن همه مشکلات برای خودش افتخار می دانست که یک بسیجی است. در اولین مرحله عملیات کربلای ۵ شرکت کرد حدود ۲ ماه در جبهه حضور داشت یکی از برادران تعریف می کردند که یک شب قبل از عملیات وقتی نیروها را آوردند و تقسیم کردند اواخر شب بود هر کدام گوشه ای نشسته بودند زمزمه ها همه جا پیچیده بود. احمد هم گوشه ای نشسته بود قلبی محزون داشت و گریه می کرد شهید محافظت کار به او می گوید احمد جان چرا گریه می کنی، احمد گفت می ترسم در این عملیات دوستان خوبم شهید شوند و مرا تنها بگذارند، می گویند شهید محافظت کار او را بغل کرده و بر پیشانیش بوسه داد.
آری جمعی از دوستان نزدیک احمد از جمله رحیم در آن عملیات به شهادت رسیدند، بعد از انجام عملیات ماموریت احمد به پایان رسیده بود و ایشان را مرخص کردند اما از آنجایی که عشق به شهادت آنچنان در وجودش اوج گرفته بود که او را لحظه ای آرام نمی گذاشت و اشک از دیدگانش همچون قطره های باران بر گونه هایش می چکید و کبوتر روحش به عالم ملکوت پرواز کرده بود و آرام نگرفت اصرار داشت که خودش را به قافله عظیم شهدا برساند و بعد از یک هفته مرخصی خودش را به منطقه عملیاتی کربلای ۵ شلمچه رسانید و دوشادوش ظفرمندان سپاهیان اسلام در یک عملیات پیروز مندانه در ۳۰ بهمن سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه براثر ترکش به مقام رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوئی که مدتها انتظارش را می کشید رسید و کبوتر سبکبال روحش به آفاق آسمانی عروج کرد.
,
گوشهای از وصیتنامه
«…سعی کنید به دنیا دل نبندید و خود را مهیای روز آخرت کنید، هیهات که بیش از ۱۵ سال عمرم گذشته و هنوز اندر خم یک کوچه ام زیرا نعمت هایی که خدا به من داده سپاسگزاری نکرده ام شرمنده ام خداوندا ترا به یگانگیت قسم می دهم که شهادت در راه اسلام را نصیبم کنی».
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه