روایت همسر شهید مدافع حرم از دیدار با رهبری:
ازپشت تلفن گفت همه آرزو دارن آقا را از نزدیک ببینند شما نمی آیید!
اول مخالفت کردند. گفتم پس من و بچه هام هم نمی توانیم بیاییم. گفت خانم سالاری همه آرزو دارن آقا را از نزدیک ببینند شما اگه پدرتان نباشد نمی آیی؟ گفتم نه[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای ساحل، مریم سالاری، همسر اولین شهید مدافع حرم از استان هرمزگان می گوید: به اتفاق پدرم و فرزندانم از مراسمی که در سیستان و بلوچستان برای چهلم همسرم گرفته بودند رفتیم. مسیر برگشت به بندرعباس از تهران تماس گرفتند شما همسر شهید عبدالحمید سالاری هستید گفتم بله از اون طرف، صدایی آمد که شما به اتفاق دو فرزندت دعوت شدید به دیدار رهبری.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای ساحل، ,زبانم بند آمد نمی دانستم چه بگویم فقط خواستم که اسم پدرم هم بنویسند. اول مخالفت کردند. گفتم پس من و بچه هام هم نمی توانیم بیاییم. گفت خانم سالاری همه آرزو دارن آقا را از نزدیک ببینند شما اگه پدرتان نباشد نمی آیی؟ گفتم نه من هیچ وقت به خودم اجازه نمی دهم که پدرم رهبر خودش را هنوز از نزدیک ندیده بعد من بیایم رهبرم را ببینم.
,بعد از این جواب با آمدن پدرم به تهران موافقت کردند و من و پدرم و دو فرزندم و پدر و مادر شهید راهی تهران شدیم.
,فردای روزی که راهی بیت رهبری شدیم پسرم محمدامین مداحی لعنت الله علی آل سعود را آماده کرده بود که برای آقا بخواند و یک دو بیتی هم در وصف خودآقا آماده کرد که آنجا بخواند و دخترم زهرا هم یک دو بیتی نوشت که به آقا بدهد.
,وقتی وارد بیت رهبری شدیم نزدیک اذان ظهر بود. آقا وارد شد نمی دانستم چه خطابش کنم پدر،رهبر، آقا
,من و دخترم زهرا با هم ایستاده بودیم آقا به طرفمان آمد سلام و احوالپرسی کردیم.بعد به طرف پدرم و محمدامین رفتند.
,تا آن روز باور نمی کردم روزی برسد که بتوانم رهبرم را اینقدر از نزدیک ببینم. اشک هایم امانم را بریده بود و بعد صدای اذان آمد. همه آماده نمازخواندن پشت سر آقا شدیم به گفته دخترم زهرا بهترین نمازی که خواندم نمازی است که پشت سر رهبرم خواندم.
,نماز که تمام شد و خانواده های شهدا آماده شنیدن صحبت های آقا شدند، یک به یک خانواده ها را صدا می زدند اول اسم پدر شهدا و بعد مادر شهدا را صدا می کرد. نوبت من که رسید گقتند همسر شهید مریم سالاری.
,با خوشحالی رفتم جلوی آقا ایستادم پس از سلام و احوالپرسی از خاطرات همسرم شهید عبدالحمید تعریف کردم و بعد از عمویم که شهید دفاع مقدس بود تعریف کردم. آقا گفت چند فرزند داری گفتم دو فرزند پسرم آقا محمدامین که قاری قرآن و تیرانداز و مداح اهل بیت و دخترم زهرا که حافظ قرآن و تکواندوکار کار می کند. دوتا از شاگردان نمونه مدرسه شان هستند.
,گفت زهرا خانم کجاست؟ زهرا از جایش بلند شد. آقا جمله ای گفتند که برای زهرا خیلی لذتبخش بود. ایشان گفتند:« آفرین خیلی خوشم می آید که دخترها و خانم ها ورزش های رزمی یاد می گیرند و با خنده گفت خیلی خوب است ورزش رزمی کار می کنید و اگر شوهرت چیزی بگوید سریع می توانی از خودت دفاع کنی». همچنان لبخند بر لبان آقا بود و همانجا از همه پدرها و مادرها خواست که دخترانشان را به ورزش های رزمی بفرستد.
,بعد آقا محمدامین را صدا کردند. محمدامین رفت جلودست آقا را گرفت و صورت ایشان را بوسید. آقا هم محمدامین را در آغوش گرفت. محمدامین به آقا گفت که شعری دارم که می خواهم برایتان بخوانم رهبر هم میکروفن را به طرف آقا محمدامین چرخاند و رهبر شروع به خواندن دوبیتی اش کرد حقا که تو از سلاله فاطمه ای / با خنده خود به درد ما خاتمه ای / زیباتر از این نام ندیدم به جهان / سید علی حسینی خامنه ای. بعد همه با صدای بلند صلوات فرستادن.
,محمدامین شروع کرد به این مداحی که؛ « زیر این گنبد مینای کبود / لعنت الله علی آل سعود / دشمن دین خدا بوده و هست/ لعنت الله علی آل سعود / چه کسی شیخ نمر را به شهادت رساند / لعنت الله علی آل سعود / میون این همه سر و صدا و دود / لعنت الله علی آل سعود / لعنت الله علی آل سعود»
,بعد که تمام شد دوباره آقا محمدامین را در آغوش کشید و بوسید و دست به صورتش کشید. به آقا گفتم محمدامین کلاس تیراندازی هم می رود و می گوید باید بروم سوریه و اسلحه پدرم را از روی زمین بردارم و داعشی ها را بکشم که آقا برگشت به محمدامین گفت «پسرم احتیاجی به من و شما نیست شما خوب درس بخوانید ما جوانهای خیلی زیادی داریم و دفاع می کنند. بعد صدای دخترم زهرا زد زهرارفت جلوی آقا ایستاد و سلام و احوالپرسی کرد. آقا گفت کلاس چندمی زهرا خانم؟ گفت کلاس ششم گفت شما تکواندوکاری؟ و بعد زهرا خانم گفت بله همین لحظه رهبر سه چهار ثانیه خنده ای از ته دلش زد و من تشویق کرد و گفت آفرین.آفرین به خانم ها و دختر خانم هایی که از کوچکی ورزش های رزمی کار می کنند.گفت: «درس ات رو بخون و حجابت رو هم تلاش کن همین جور همیشه رعایت کنی. زهرا دو بیتی که روی کاغذ برای آقا نوشته بود را با یک نقاشی و یک نامه فرزندان شاهد به آقا داد. آقا هم با خوشحالی پذیرفت و گفت بعدا این دو بیتی رو می خوانم. آقا احسنت گفت و تشکر کرد. دو بیتی زهرا این بود: “آهن آبدیده را زنگ عوض نمی کند/ چهره انقلاب را جنگ عوض نمی کند/ به خیل دشمنان بگو به کوری دو چشمتان/ مطیع امر رهبربم رنگ عوض نمی کنیم “
,آنروز نهار را هم مهمان آقا بودیم. همانجا زهرا رفت درخواست چفیه کرد. دو تا چفیه گرفت. یکی هم خودش و یکی هم برای کانون فرزندان شاهد. آقا محمدامین هم برای خودش چفیه گرفته بود. آن روز بهترین روزی برای من و بچه هایم بود.دیدار با آقا این بهترین هدیه ای بود که همسرم بعد از شهادتش به من و فرزندانم داد.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه