به یاد سردشت شهر تاول ها و اولین شهر قربانی سلاح های شیمیایی در جهان
ساعت چهار بعدازظهر، روز هفتم تیرماه سال ۱۳۶۶، یک سال مانده به پایان جنگ هشت ساله ی ایران و عراق، مردم شهر مرزی سردشت؛ در آن بحبوحه ی جنگ ، با خطوط کم رنگی که از دامنه های سبز و آرام کوه های آذربایجان غربی در خاطره شان مانده بود ؛ سیاه روزی جنگ را تحمل می کردند که ناگهان از آسمان برسرشان بمب بارید، این بار، بمب شیمیایی.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از کُردتودی، یازده هزار نفر بودند؛ خیلی هاشان درجا مردند، در فرصت کوتاهی که برای یک تنفس کوچک باقی مانده بود.خیلی های دیگر اما زنده ماندند. نفس کشیدند و زنده ماندند و هر نفس پر بود از ذره ذره های مسموم گاز خردل. نفس کشیدند و شدند زنده هایی که حالا بیش از بیست سال است هر روز می میرند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, کُردتودی,
ساعت چهار بعدازظهر، روز هفتم تیرماه سال ۱۳۶۶، یک سال مانده به پایان جنگ هشت ساله ی ایران و عراق، مردم شهر مرزی سردشت؛ در آن بحبوحه ی جنگ ، با خطوط کم رنگی که از دامنه های سبز و آرام کوه های آذربایجان غربی در خاطره شان مانده بود ؛ سیاه روزی جنگ را تحمل می کردند که ناگهان از آسمان برسرشان بمب بارید، این بار، بمب شیمیایی.
بمب های شیمیایی که چیزی بیشتر و تلخ تر از مرگ با خود داشتند. چیزی که تنها در لحظه ی نخست؛ صد و شانزده نفر را کشت؛ مرد ، زن، کودک.
اما قصه همین جا تمام نشد. قصه ی این بمباران شیمیایی هنوز و تا امروز هم ادامه دارد؛ ۱۰هزار نفر دیگر ماندند و حالا پس از بیست و سه سال و دو ماه هنوز از تاول های شان، از زخم های شان می سوزند و کسی حواسش نیست.
در بمباران شیمیایی سال ۶۶همه سوختند اما این بار هم مثل همیشه زنان، بیشتر سوختند، عمیق تر سوختند، نه یک بار در یک بمباران شیمیایی که بارها در شهری که مثل خیلی دیگر از شهرهای مرزی ایران، هنوز فضایی سنتی و بسته دارد و زن را کمربسته ی خدمت به خانه می خواهد و بس.
به یاد سردشت
تو فکر کن یک واگن
جسد از راه دور به شهر آورده باشی
راننده گرسنه و تو عق تمام عالم در در گلو نگه داشته باشی
تو فکر کن آنقدر خسته که یواشکی دم گوش خدا می گویی خوابم می آید
تو فکر کن خاک بوی سیب بدهد
نه بوی سیر می دهد
تو فکر کن شهر خالی از آدم باشد
فانوس ها همه مسموم و تاریکی حاکم باشد
تو فکر کن گور کن ها همه کوچ کرده باشند
در شهر تعداد جنازه ها از زنده ها بیشتر باشد
زمین سفت و تعداد قبرها نو(9) عدد باشد
جنازه اول در قبر خوب جا بیفتد
جنازه دوم،سوم، چهارم ؛پنجم برایت شبیه بازی کودکان باشد
جنازه ششم خسته ات کند
جنازه هفتم تو را به بیزاری برساند
جنازه هشتم به تو بفهماند یک جنازه بیشتر نمانده است
تو فکر کن آنقدر خوابت بیاید که یواشکی دم گوش خدا می گویی امشب بس است
تو فکر کن صبح قرار است بروی و باز یک واگن کامل جنازه با خودت به شهر بیاوری
تو فکر کن صبح، صبحانه دو عدد تخم مرغ باید چه مزه ای داشته باشد.
,
ساعت چهار بعدازظهر، روز هفتم تیرماه سال ۱۳۶۶، یک سال مانده به پایان جنگ هشت ساله ی ایران و عراق، مردم شهر مرزی سردشت؛ در آن بحبوحه ی جنگ ، با خطوط کم رنگی که از دامنه های سبز و آرام کوه های آذربایجان غربی در خاطره شان مانده بود ؛ سیاه روزی جنگ را تحمل می کردند که ناگهان از آسمان برسرشان بمب بارید، این بار، بمب شیمیایی.
,,
بمب های شیمیایی که چیزی بیشتر و تلخ تر از مرگ با خود داشتند. چیزی که تنها در لحظه ی نخست؛ صد و شانزده نفر را کشت؛ مرد ، زن، کودک.
,,
اما قصه همین جا تمام نشد. قصه ی این بمباران شیمیایی هنوز و تا امروز هم ادامه دارد؛ ۱۰هزار نفر دیگر ماندند و حالا پس از بیست و سه سال و دو ماه هنوز از تاول های شان، از زخم های شان می سوزند و کسی حواسش نیست.
,,
در بمباران شیمیایی سال ۶۶همه سوختند اما این بار هم مثل همیشه زنان، بیشتر سوختند، عمیق تر سوختند، نه یک بار در یک بمباران شیمیایی که بارها در شهری که مثل خیلی دیگر از شهرهای مرزی ایران، هنوز فضایی سنتی و بسته دارد و زن را کمربسته ی خدمت به خانه می خواهد و بس.
,به یاد سردشت
,
تو فکر کن یک واگن
جسد از راه دور به شهر آورده باشی
راننده گرسنه و تو عق تمام عالم در در گلو نگه داشته باشی
تو فکر کن آنقدر خسته که یواشکی دم گوش خدا می گویی خوابم می آید
تو فکر کن خاک بوی سیب بدهد
نه بوی سیر می دهد
تو فکر کن شهر خالی از آدم باشد
فانوس ها همه مسموم و تاریکی حاکم باشد
تو فکر کن گور کن ها همه کوچ کرده باشند
در شهر تعداد جنازه ها از زنده ها بیشتر باشد
زمین سفت و تعداد قبرها نو(9) عدد باشد
جنازه اول در قبر خوب جا بیفتد
جنازه دوم،سوم، چهارم ؛پنجم برایت شبیه بازی کودکان باشد
جنازه ششم خسته ات کند
جنازه هفتم تو را به بیزاری برساند
جنازه هشتم به تو بفهماند یک جنازه بیشتر نمانده است
تو فکر کن آنقدر خوابت بیاید که یواشکی دم گوش خدا می گویی امشب بس است
تو فکر کن صبح قرار است بروی و باز یک واگن کامل جنازه با خودت به شهر بیاوری
تو فکر کن صبح، صبحانه دو عدد تخم مرغ باید چه مزه ای داشته باشد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه