مذاکره با سران حزب کومله برای آزادی شهیدان اسماعیل زاده و رنج آوری

مذاکره با سران حزب کومله برای آزادی شهیدان اسماعیل زاده و رنج آوری
یک روز تصمیم گرفتیم به اتفاق مادر شهید رنج آوری و همسر شهید اسماعیل زاده به شهر بانه برویم و از نزدیک با سران حزب کومله مذاکره کینم شاید بتوانیم سند آزادی این عزیزان را به دست بیاوریم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ یکی از بازماندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد در گفت و گو با پیشمرگ روح الله گفت: من با خانواده شهید اسماعیل اسماعیل زاده نسبت فامیلی داشتم و به همین دلیل در جریان پیگیری های وضعیت این شهید گرانقدر در زمان اسارتشان بودم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

مدتی از اسارت شهید اسماعیل اسماعیل زاده به دست نیروهای ضد انقلاب می گذشت و خانواده این شهید عزیز برای آزادی اش هر کاری از تحویل پول گرفته تا تهیه اسلحه و تحویل آن به نیروهای ضد انقلاب انجام داده بود، اما نیروهای ضد انقلاب برای آزادی شهید اسماعیل زاده به قولشان وفادار نبودند.

,

 

,

در آن روزها من به همراه تعدادی از دوستان مبارزم به استان همدان مهاجرت کرده بودم، ولی هم چنان جویای احوال شهید اسماعیل زاده و شهید ناصر رنج آوری بودم.

,

 

,

یک روز تصمیم گرفتیم به اتفاق مادر شهید رنج آوری و همسر شهید اسماعیل زاده به شهر بانه برویم و از نزدیک با سران حزب کومله مذاکره کینم شاید بتوانیم سند آزادی این عزیزان را به دست بیاوریم. من چون از اعضای کمیته انقلاب اسلامی سنندج بودم و به عنوان مهاجر از سنندج خارج شده بودم، دست به کار خطرناکی زدم و همراه خانواده شهید اسماعیل زاده برای پیگیری ماجرای آزادی این عزیز به شهر بانه رفتم.

,

 

,

من به همراه مادر شهید ناصر رنج آوری و همسر و برادر شهید اسماعیل زاده نزدیک به دو ساعت در دفتر حزب کومله پشت در اتاق جلسات حزب نشستیم تا اینکه بالاخره جلسه سران حزب تمام شد و آن ها از اتاق بیرون آمدند. شیخ عزالدین حسینی، صدیق کمانگر و یک سرهنگ فراری ارتش به نام حسینی که وارد حزب کومله شده بود و جزء سران حزب محسوب می شد، در این جلسه حضور داشتند.

,

 

,

همین که جلسه تمام شد و سران کومله از در اتاق بیرون آمدند مادر شهید رنج آوری و همسر شهید اسماعیل زاده جلو رفتند و شروع کردند به التماس کردن به سران حزب که به خاطر خدا عزیزان ما را آزاد کنید. یکی از محافظین صدیق کمانگر با خشونت تمام جلو آمد و با برخورد نامناسبی مادر شهید رنج آوری و همسر شهید اسماعیل زاده را عقب راند.

,

 

,

سران حزب که وضعیت را نامناسب می دیدند، برای راضی کردن ما و اینکه بگویند با اقدامات خشونت آمیز مخالف هستند، گفتنند شما به سنندج برگردید، قول می دهیم طی دو روز نامه آزادی این دو نفر را به سنندج بفرستیم.

,

 

,

ما می دانستیم آن ها برای اینکه ما را از سر خود وا بکنند این حرف ها را می زنند. برادر شهید اسماعیل زاده گفت: نامه را همین الآن بنویسید و به ما بدهید تا نامه را به سنندج ببریم و عزیزانمان را آزاد کنیم. اولش قبول نمی کردند و می گفتند: نمی شود نامه حزب را به دست شما بدهیم، شما بروید خودمان نامه را ارسال می کنیم. برادر شهید اسماعیل زاده خیلی اصرار کرد و در نهایت گفتند: کمی صبر کنید تا نامه را بنویسیم و به شما بدهیم.

,

 

,

بعد از چند دقیقه معطلی در نهایت یک نامه مهر و موم شده را به ما تحویل دادند و گفتند: این نامه را به دفتر حزب در شهر سنندج برده و پیگیر کارهای آزادی همسر و فرزندتان شوید. نامه مهر و موم شده بود و ما نمی دانستیم که داخل نامه چه نوشته اند.

,

 

,

نامه را به سنندج آوردیم و به مسئولین زندان کومله تحویل دادیم، چند روزی گذشت ولی خبری نشد. هر چه پیگیر ماجرا شدیم پاسخی دریافت نکردیم و نتوانستیم شهید اسماعیل زاده و شهید رنج آوری را آزاد کنیم.

,

 

,

مسئولین زندان کومله در شهر سنندج قول داده بودند که ظرف چند روز شهید اسماعیل زاده و شهید رنج آوری را آزاد کنند، اما آن قدر امروز و فردا کردند تا در نهایت این اسرا را از این شهر به آن شهر منتقل کردند و در نهایت هم هیچ پاسخ مشخصی به خانواده این عزیزان ندادند.

,

 

,

من یک بار با صدیق کمانگر در روزهای ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی در محل استانداری کردستان درگیر شده بودم، اما در طول مدتی که در شهر بانه و در دفتر حزب کومله در حال مذاکره با سران حزب برای آزادی شهید اسماعیل زاده و شهید رنج آوری بودم، ایشان من را نشناخت. بعد از اینکه صدیق کمانگر از هویت من مطلع می شود، افسوس می خورد که چرا قیافه من را به یاد نیاورده است و ... .

,

 

,

البته تعدادی از دوستانم که به استان های کرمانشاه و همدان مهاجرت کرده بودند، زمانی که از سفر من به شهر بانه مطلع شده بودند، با من تماس گرفتند تا جویای حال من شوند. من کار خطرناکی انجام داده بودم که  به شهر بانه رفته بودم و دوستانم از اقدام خطرناک من به وحشت افتاده بودند.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه