از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس:

نوجوانی که یک روزه به آرزویش رسید

نوجوانی که یک روزه به آرزویش رسید
زمانی که پیکر مطهر شهدا را به محل یگان انتقال می دادیم، چشمم به جنازه همان نوجوان 14 و یا 15 ساله افتاد، مانده بودم جواب مادرش را چه بدهم؛ صبح که با شوق و شور وصف ناپذیری خودش را به یگان معرفی کرد مادرش نیز همراهش به محل یگان آمده بود و مدام سفارش فرزندش را می کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس یکی از درگیری های رزمندگان سپاه اسلام با گروهک های ضد انقلاب در منطقه ای مابین شهرستان سقز ـ مریوان را این گونه بازگو می کند:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

آبان ماه سال 1364 برای شناسایی تعدادی از روستاهای شهرستان سقز به منطقه اعزام شدیم. چند روزی را در یگان رزمی شهرستان سقز مستقر شدیم و بعد از کسب اطلاعات کافی قرار شد به منطقه ما بین شهرستان های سقز و مریوان اعزام شویم. لحظه ای که قرار بود سوار دو دستگاه ماشین تویوتا شویم، یک نوجوان 14 و یا 15 ساله که از اهالی شهرستان سقز بود به ما ملحق شد.

,

 

,

این نوجوان شوق و شور خاصی برای اعزام به منطقه عملیاتی داشت و به صورت داوطلب به یگان عملیاتی شهرستان سقز آمده بود و برای اعزام به منطقه عملیاتی ثبت نام کرده بود. البته این نوجوان از مدت ها قبل با یگان همکاری می کرد و در امور فرهنگی سپاه سقز همکاری خوبی با رزمندگان سپاه اسلام داشت.

,

 

,

بعد از اینکه نیروها سوار ماشین ها شدند به منطقه اعزام شدیم. تا نزدیکی غروب افتاب به گشت زنی در منطقه مشغول بودیم تا اینکه هنگام غروب آفتاب تصمیم گرفتیم به یگان عملیاتی سقز برگردیم. پنج کیلومتری شهرستان سقز در کمین نیروهای کومله گرفتار شدیم.

,

 

,

من به همراه تعدادی از همرزمانم سوار ماشین اولی شده بودیم و ماشین دومی مقداری با ما فاصله داشت. به محض اینکه تیراندازی شروع شد تمام نیروها از عقب ماشین پایین پریدند و در میان درختان و در پناه صخره ها سنگر گرفتند و تعدادی از همرزمانم نیز کنار ماشین به شهادت رسیدند. من هم که خودم را به چاله ای در نزدیکی ماشین پرتاب کرده بودم، دستم به شدت ضرب دیده بود و از شدت ضعف چشمانم جایی را نمی دید.

,

 

,

یک آن متوجه شدم که نیروهای ضد انقلاب به ماشین نزدیک شده اند و قصد دارند ماشین را که هنوز راننده اش پشت فرمان نشسته بود، آتش بزنند. در واقع راننده بر اثر تیراندازی نیروهای ضدانقلاب به شدت مجروح شده بود و نتوانسته بود از ماشین پیاده شود و نیروهای ضدانقلاب که از موقعیت من اطلاعی نداشتند، می خواستند ماشین را به همراه راننده اش به آتش بکشند.

,

 

,

همین که شنیدم نیروهای ضدانقلاب می خواهند ماشین را آتش بزنند، گلن گدن اسلحه ام را کشیدم و به طرف نیروهای ضد انقلب تیراندازی کردم و خیلی سریع چند عدد نارنجک به طرف نیروهای ضد انقلاب پرتاب کردم. چند نفر از نیروهای ضدانقلاب در اطراف ماشین روی زمین افتادند و باقی افراد هم سراسیمه عقب کشیدند.

,

 

,

نیروهای ضدانقلاب که فکرش را هم نمی کردند احدی از نیروهای سپاه از این کمین جان سالم به در برده باشد، مات و مبهوت مانده بودند. من هم به حالت سینه خیز خودم را به ماشین رساندم و راننده را که پایش مجروح شده بود از پشت فرمان پایین آوردم. من در حالی که راننده را روی کولم گرفته بودم و در حال دور شدن از ماشین بودم، متوجه رسیدن ماشین دوم شدم. در واقع سرنشینان ماشین دوم زمانی که صدای تیراندازی و درگیری را می شوند با سرعت بیشتری خودشان را به محل درگیری می رسانند.

,

 

,

بعد از اینکه ماشین دوم به محل درگیری رسید، جنگ سختی بین ما و نیروهای ضد انقلاب در گرفت. نیروهای ضد انقلاب که منتظر ماشین دوم نبودند شکه شده بودند. نیروهای ضد انقلاب پیروزی قطعی خود را با شکست و دادن تلفات سنگین عوض کرده بودند و دیگر روحیه ای برای ماندن و جنگیدن نداشتند.

,

 

,

بعد از اینکه نیروهای ضد انقلاب محل را ترک کردند و متواری شدند، ما پیکر مطهر شهدا را پشت ماشین گذاشتیم. متأسفانه در این درگیری تعدادی از بهترین دوستانم به شهادت رسیدند. زمانی که پیکر مطهر شهدا را به محل یگان انتقال می دادیم، چشمم به جنازه همان نوجوان 14 و یا 15 ساله افتاد، مانده بودم جواب مادرش را چه بدهم؛ صبح که با شوق و شور وصف ناپذیری خودش را به یگان معرفی کرد مادرش نیز همراهش به محل یگان آمده بود و مدام سفارش فرزندش را می کرد.

,

 

,

زمانی که به شهر سقز رسیدیم، ابتدا پیکر مطهر شهدا را به غسالخانه شهر منتقل کردیم و بعد از آن راهی محل یگان شدیم. وقتی به محل یگان رسیدم، متوجه مادر همان نوجوان سقزی شدم که مقابل درب یگان منتظر فرزندش بود. نمی توانستم به یک مادر چشم انتظار بگویم که فرزندش به شهادت رسیده است، به همین خاطر به او گفتم: فرزندت به مأموریت رفته است. البته صبح فردا قرار بود پیکر مطهر شهدا در شهر تشییع شود.

,

 

,

فردا که پیکر مطهر شهدا روی دوش مردم سقز به طرف گلزار شهدا تشییع می شد، متوجه مادر نوجوان 14 و یا 15 ساله شدم که آرام آرام پشت سر تابوت فرزند شهیدش به سمت گلزار شهدا می رفت.

,

 

,

نوجوان 14 و یا 15 ساله اول صبح به نیروهای گردان ملحق شد و هنگام غروب آفتاب به آرزویی که سال های سال من و امثال من در آرزوی آن هستیم دست یافت.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه