ولی نعمتان انقلاب (5)

شرمنده های نوروز

شرمنده های نوروز
زیر آسمان این شهر، در همین تعطیلات روزهای گذشته و در هیاهوی جشن نوروز مردی که مثل خیلی های دیگر نتوانست لباس و کفش نو برای کودکانش بخرد،از شدت فقر به زندگی خود پایان داد و نه تنها مشکلی از مشکلات جامعه حل نشد بلکه دو دختر یتیم و یک زن بیوه به جمعیت فقیران بی پناه افزوده شد در حالیکه نهادهای اجتماعی کافی برای رسیدگی به این معضلات وجود ندارد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نافع، در حالی که کشور گرفتار رکود اقتصادی کم نظیر و بیکاری روز افزون شده، متاسفانه از سوی مسوولان ذیربط آمار رشد اقتصادی و ایجاد اشتغال که هیچ سنخیتی با واقعیت جامعه و سفره مردم ندارد، همچون نمک بر زخم مستضعفان و محرومان جامعه است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع,

در همین تعطیلات نوروزی جوانی دیگر دارای زن و بچه که از حل مشکلات ناتوان شده بود به زندگی خود پایان داد و متاسفانه هیچ کس پیگیر ریشه یابی این وقایع تلخ نیست و اینگونه مسائل بدون اینکه آسیب شناسی بشوند به فراموشی سپرده میشوند.

,

ساسان (اسم مستعار) فردی آبرومند از اقشار جامعه است که در قالب داستانی کوتاه حکایت روزهای پایانی عمرش را میخوانید.لازم به یادآوری است که این یک داستان  واقعی است (با اندکی تغییر) و در شهر خودمان اتفاق افتاد.

,

در این هیاهوی عید و خرید لباس کودکان و آجیل و شیرینی،و بحث های سیاسیون و شکرانه بجا آوردن مسولین که" شرمنده مردم نیستند "و تورم تک رقمی شد  و رشد اقتصادی بالای بالا...

,

زیر آسمان این شهر مردی که مثل خیلیهای دیگر نتوانست لباس و کفش نو برای دختران دردانه اش بخرد در یکی از شهرکهای حاشیه شهر سیگارش را با شعله کم سوی گاز پیک نیک وسط اتاق روشن میکند و دود آنرا به هوا میدهد.

,

باز هم مثل هر روز قابلمه محتوی سه عدد سیب زمینی در آب می جوشید.

,

این همان گاز پیک نیکی است که در طول پاییز و زمستان هم بخاری خانه بود و هم اجاق پخت و پز غذای دختران کوچک، چرا که از اواخر تابستان، همین شهریور سال سیاه "نود و پنج" گاز خانه را بخاطر بدهی قبض قطع کردند و حالا در این ایام عید هم وصل نشده، چون هنوز قبض تابستان پرداخت نشده.

,

آقا ساسان هنوز چهل سالش نشده اما فشار مشکلات صورتی شصت ساله برایش ساخته انگار گریمش کرده اند و برای بازی در نمایش زندگی کمرش را تا کرده اند،

,

آقا ساسان بیکاره نبود، راننده ماشین سنگین بود. اگرچه  صاحب ماشین کس دیگری بود اما او بعنوان راننده  بسیار پر تلاش بود ، وقتی دید هزینه زندگی تامین نمیشود تلاشش را بیشتر کرد و ساعات بیشتری را پشت فرمان نشست تا بلکه بتواند با کار بیشتر عقب افتادگی ها را جبران کند. مدتهاست که  دیگر با کار معمولی نمیتوان از پس هزینه های زندگی برآمد، پس او نیز ساعات رانندگی را دو برابر کرد.

,

سال گذشته بود که آقا ساسان  مثل همیشه، خسته از کار طاقت فرسا پشت فرمان کامیون بعد از ساعتها رانندگی خوابش برد و به دره سقوط کرد و هم ماشین و هم باری که حمل میکرد دچار ضرر غیر قابل جبرانی شدند که کمرش را خم کرد.

,

سیب زمینی ها درون آب جوش بالا و پایین میپرند و افکار او را بهم میریزند،

,

پک عمیقی به سیگارش میزند و نگاه به ساعت دیواری میکند، چیزی به برگشتن  بچه ها از خانه همسایه  نمانده. باید تا قبل از آمدن آنها  از خانه خارج شود او از اینکه ماه هاست بجز سیب زمینی نتوانسته غذای دیگری برای دختران رنگ پریده اش  فراهم کند شرمنده است و به همین خاطر معمولا موقع نهار به خیابان میرود و ساعتی را پرسه میزند تا مطمئن شود که سفره دیگر جمع شده، و آنگاه به خانه برمیگردد،

,

.در جواب همسرش که باز هم سوال میکند  "غذا نمیخوری"؟ همان پاسخ همیشگی را میدهد که: "خورده ام"..

,

و باز مثل همیشه نگاه سنگین و  اندوهبار همسرش را روی خود حس میکند.

,

آقا ساسان بعد از آن تصادف هولناک  دیگر نتوانست قد علم کند، به هر کاری زد کم آورد، به هر دری زد، نشد که نشد...آقا ساسان ذره ذره در باتلاق نیستی غرق میشد و کم کم وزن مشکلات و بدهی ها بیشتر و بیشتر میشد، هی قرض کرد و این در و آن در زد تا آنکه میزان بدهی او از هشتاد میلیون گذشت

,

و حالا شرمنده این دو کودک مانده که نتوانسته چیزی برای عیدشان تهیه کند،نه کفش و لباسی،  نه میوه ای، نه آجیل و شیرینی ای و نه سفره هفت سینی.. ای بابا "دل خوش سیری چند؟".

,

وقتی تصادف کرد هیچکس، حتی صاحبخانه نفهمید که آقا ساسان چه شرایطی دارد، چون که او انسان آبرو داری بود و مشکلاتش را بروز نمیداد،مناعت طبع او  میان دوستان و فامیل مثال زدنی بود، و حالا هم در این شرایط کسی نفهمید که گاز خانه آنها حدود هفت  ماه است که قطع شده و این پاییز و زمستان را تنها با یک گاز پیک نیک گذرانده اند.

,

صاحب خانه خودش حدود دو سال است  که اجاره اش عقب افتاده  و به شدت به این پول نیاز دارد. یکی از مهمترین منابع درآمدی این صاحبخانه بینوا  اجاره همین خانه است که آقا ساسان از پرداخت آن عاجز مانده   و امیدوار بود در این شب عید حداقل

,

بخشی از آنرا دریافت کند و وقتی بر اثر ناچاری به سراغ آقا ساسان رفت،  با هم جرو بحث کردند و کارشان به مشاجره کشید و صاحبخانه به قانون پناه برد...

,

اما همچنان کاری از آقا ساسان ساخته نبود

,

ایام عید را با  گرمای شعله گاز پیک نیک و بوی سیب زمینی آب پز شده در کنج خانه خزیدند و کودکان به تلویزیون بیست و یک اینچ و برنامه های آن چشم دوختند و آقا ساسان به هجوم امواج سهمگین طوفان در دلش، و همسری که جز  نگاه های نومیدانه به کودکان و شوهر شکسته اش چیزی نداشت.

,

اما همین هم آرامش قبل از طوفان بود، چرا که در ششمین روز عید مامور پلیس با حکم جلب پشت در بود، صاحبخانه که رفیق کودکی و جوانی  آقا ساسان بود بعد از دو سال تحمل، دیگر بی طاقت شده بود و به هر قیمتی میخواست طلبش را وصول کند.

,

 

,

شب را در بازداشتگاه گذراند و فردای آن با دستبند مقابل قاضی بود و چون یار قدیمی در دادگاه حاضر نشد، موقتاً از دستبند قانون خلاصی یافت و به منزل برگشت.

,

انگار بازداشتگاه هوای تازه ای

,

در او دمیده بود، صورتش از همیشه آرامتر بود اما خطوطی در کنار چشمش اضافه  شده بود، شب که همسرش کنارش نشست به آرامی و زیر لب، طوری که بچه ها صدایش را نشنوند از او خواست که چند روزی بچه ها را به خانه پدرش ببرد  تا حال و هوایی عوض کنند ..

,

زن سرش را پایین انداخته بود و سعی میکرد جلو ریزش اشکش را بگیرد، اما نتوانست و قطره اشک بر گونه اش چکید، و همین توجه آقا ساسان را بخود جلب کرد.

,

فردای آنروز همسر آقا ساسان در میان هیاهو و خوشحالی کودکان خانه را به مقصد منزل پدر ترک کرد.

,

دو روز گذشت و روز سوم بعد از ظهر آقا ساسان زنگ زد، لبخندی بر لبان همسرش دوید، خوب میدانست که آقا ساسان تحمل دوری او و کودکان را ندارد و خیلی زود دلتنگ میشود.

,

 آقا ساسان پشت خط بود که میگفت دلم برای بچه ها تنگ شده، امروز برگرد.

,

از دیشب دلش شور میزد، و با اینکه تعطیلات عید بود دوست نداشت مهمان پدر باشد، بهمین خاطر علی رغم  تمایل بچه ها بعد از درخواست شوهرش ساعتی بعد لباس پوشیده همراه کودکان به طرف خانه حرکت کردند.در راه سوال همیشگی به ذهنش آمد "برای شام چی درست کنم"؟ سوالی خسته کننده که وقتی چیزی برای آشپزی نباشد روان یک زن را به هم میریزد.

,

کلید را در قفل در چرخاند و داخل شد، بچه ها پشت سرش با بی میلی داخل شدند، بوی همیشگی میامد اما صدای گاز پیک نیک نمیامد، سکوتی هول انگیز فضای خانه را سنگین کرده بود، صدا زد "آقا ساسان "؟.

,

و بیدرنگ درب اتاق را باز کرد و با دیدن منظره ای وحشتناک بر جا میخکوب شد.

,

بدن  بیجان آقا ساسان از چارچوب درب اتاق خواب آویزان بود و چشمان از حدقه درآمده اش باز مانده بود. کودکان درحالیکه خود را پشت مادر مخفی میکردند به صورت کبود شده پدر مینگریستند.

,

ماموران اورژانس و پلیس کاغذی از جیبش درآوردند، آخرین حرفهای آقا ساسان بود.

,

"تمام دارایی من یک فرش و یک تلویزیون و یک یخچال کوچک است

,

از طلبکارانم عاجزانه میخواهم که اینها را از دختران من نگیرند  و مرا حلال کنند که نتوانستم طلبشان را بدهم"،

,

 

,

و این سرانجام تلخ یک شهروند بود. آیا سزاوار است در کشوری که داعیه دار اسلام ناب و پایگاه شیعه در جهان است اینگونه اتفاقات بیوفتد؟

,

 

,

حرف آخر

,

افزایش بی رویه فقر طی سالهای اخیر نهاد های مرتبط و مردمی و خیریه ها را از رسیدگی به این همه محرومیت ناتوان کرده.

,

این در حالیست که همین نهاد ها تنها محرومانی را شناسایی میکنند که با مراجعه به کمیته امداد امام از طرف خودشان رسما اعلام میشود و متاسفانه  اگر محرومی بخاطر ملاحظاتی نتواند اظهار فقر کند در انزوای فقر و بدبختی و تنهایی به جایی میرسد که شخصیت امروز مورد بررسی ما رسید و متاسفانه جان خود را از دست داد.

,

اگر در جامعه افراد ورشکسته مورد حمایت قرار بگیرند، اگر تصادف کرده ها و حادثه دیدگان مورد حمایت قرار بگیرند و اگر بعد از حادثه تنها نمانند و همچنان مورد حمایت جامعه باشند، نه تنها زندانها مملو از بدهکاران ورشکسته نخواهد بود و نه تنها فقر را به مویرگهای جامعه هدایت نکرده ایم (که خود عامل انواع معضلات بیشمار اجتماعی است) بلکه امکان بکارگیری مجدد این افراد و استفاده از توان آنها در جهت حل مشکلاتشان وجود دارد.

,

امید که مسوولان فکری بکنند و حتی اگر توان ایجاد ارگانی را ندارند با حمایت منظم و قاعده مند از نهادهای مردمی و خیریه ها از توان بالقوه این مردان و زنان مومن  استفاده کنند و فقط با حمایت از این نهادها این حجم کثیر فقر و محرومیت در جامعه سروسامان بگیرد.

,

(امیر فرجاد)

,

 

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه