یادداشت/قسمت اول
تعدیل نیرو!
مثل صد و هفتاد و پنج نفر از دوستانم در سراسر کشور، هفت سال از بهترین روزهای عمرم را در یکی از ادارات مشغول کار بودم که به ناحق و به بهانۀ کمبود بودجه، تعدیل نیرو شدیم. در حالی که حقوق ما دقیقاً یک هزارم حقوق بعضی ها بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از سفیرافلاک، پیگیری ای مجدانه به جایی نرسید و نتیجه ای جز سرگیجه نداشت. مجبور شدم از ادبیات استمداد بطلبم. شاید مسؤول مورد نظر در یکی از قسمت های داستان متنبه شد و گامی برداشت
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سفیرافلاک,در غیر این صورت داستان تا معرفی کامل اشخاص ادامه خواهد داشت و در آخرین قسمت به شکل کتاب خاطرات حقیر منتشر خواهد شد.
,تعدیل نیرو- قسمت اول
, تعدیل نیرو- قسمت اول,سنگینی کیف داشت شانه اش را می انداخت. دویدم از لای بچه ها رد شدم و کیف را از دستش قاپیدم. بغلش کردم. بق کرده بود. نطقش بالا نمی آمد. نمی خندید که دندان های یکی در میان خالیاش را ببینم. برایم سنگین بود. نمیتوانستم نگاهش را ببینم. راه افتادم به طرف خانه. از کنار دیوارهای خط خطی رد شدم.
,با رنگ های مختلف نوشته بودند لوله بازکنی، تخلیۀ چاه با دستگاه. رأی ما ... دم در رسیدم. کلید را توی قفل چرخاندم. نگاهی به دخترم انداختم. پلکهایش سنگین بود. با صدای باز شدن در، چشم هایش را بست. مقنعۀ سفیدش را بالا زدم و صورت افروختهاش را بوسیدم. چشمهایش باز شد؛ اما حرف نمیزد.
,دختر هر روز نبود که دم در پیشدبستانی می ایستاد تا چشمش به من میخورد، می دوید و بغلم میکرد وگونه هایم را از دو طرف بوسه باران میکرد. لباسهایش را عوض کرد. نشست سر سفره. بین برادر و مادرش.
,مادر بشقاب پر را دم دستش گذاشت. قاشق را برداشت؛ اما بیرمق به برنج زد و بالا نکشید. نا نداشت.انگشت های کوچکش کم جان بود. نگاه معصومش زل زده بود به نقطه ای دور. با هیچ وسیله ای نمیشد افق نگاهش را پیدا کنم. غذا سرد شده بود. خوابش برد. گردنش کج شد و رفت روی زانوی مادر آرام گرفت. مادر انگشتهایش را مثل دندان شانه به موهای دختر زد و اشک از گوشۀ چشمهایش سرازیر شد و غلتید روی گونه اش و افتاد در بشقاب غذا.
,از کنار سفره بلند شدم. کنترل را از روی سنگ اپُن برداشتم. تلویزیون را روشن کردم. عکسها قاب صفحه را پر میکردند و صدای گوینده با انرژی کاذبی اسامی را میخواند: «فلانی نمیآید. فلانی آمدنش قطعی است.» کانال را عوض کردم: «آمریکا موشکهایش را به حمص زده.» کلافه بودم. کانال بعدی:«کوسهها ماهیهای ریز را در مسیرشان میبلعند. گرچه تناسبی بین قامت کوسه و لقمه های کوچک نیست؛ اما این تمام هستی ماهیهاست که دسته جمعی هم یک لقمۀ کوسه ها هم نمیشوند.» باز هم عوض کردم:« بحران پیری جمعیت در کشورمان قطعی است...»
,خوابم گرفته بود. دکمۀ خاموش را زدم. تلویزیون تخته شد. اعصابم خراب بود. این را زنم زودتر از بچهها میگرفت. بچه ها هم نگرانی را از نگاه مادرشان میگرفتند. خانه کم کم در خفقان و اختناق غرق شد. سکوتی مرگبار خانه را قورت داد مثل سکوتی که رییس بر اداره حاکم می کرد. روی کاناپه پهلو به پهلو شدم.
,با بوسه های نرمی که روی صورتم نشست، از خواب بیدار شدم. دخترم بود. دستش را گرفتم و به پارک بردم. چمنهای پارک جان میداد برای دویدن و جولان دادن. دنبالش دویدم. سرحال شد. صدای خندهاش را شنیدم. این بهترین صدایی بود که توی عمرم شنیده بودم. این تنها صدایی بود که صداهای مزاحم ذهنم را ساکت میکرد. صدای رییس. پچ پچ همکارها. صدای سرایه دار اداره که حرفهای همه را ضبط میکرد و در سینی چایی میگذاشت و به اتاق رییس میبرد.
,وقتش رسیده بود که دلیل ناراحتیاش را بپرسم. خودم را لوس کردم و گفتم:«حالا دخملم به بابایی میگه واسه چی غمگین بوده؟»باز هم بق کرد. طوری که از پرسیدن سؤالم پشیمان شدم. وعدۀ عروسک و شهربازی دادم. لبخندی زد؛ یعنی که:«فهمیدهام داری کلاه سرم میگذاری!» اما زبانش باز شد و پرسید:
,-بابا مگه تو اداره نبودی؟
,-آره دخمل بابا
,-پس چرا حالا نیستی. حالا که هفت سالم شده و همکلاسیا شغلتو میپرسن!
,یکه خوردم و یخ شدم. جوابی نداشتم. فکرش را نمیکردم یک دختربچه تا این حد به حوادث دوروبرش حساس شده باشد. سریع خودم را جمع کردم. انگشتش را از دهانش گرفتم و اجازه ندادم ناخن را بجود و گفتم:«بگو بابام نویسنده است؛ ناراحتی که نداره!»
,یادداشت: محمدتقی عزیزیان
,انتهای پیام/صا
]
ارسال دیدگاه