ماجرای نیمروز یک کودکِ کار؛
سوسول نیست اما به کتک خوردن عادت کرده است/کودکِ قصهی ما دلش بزرگی میخواهد!
ظهر که میشود اوضاع کمی بهتر است، مردم نه خواب آلودگی و بیحوصلگی صبح را دارند و نه عجله و تاریکی شب فرارسیده است...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از آناج، صبح که شد برای اینکه از خواب نه چندان ناز بیدار شود خبری از نوازش مادرانه نیست. آن هم اگر مادری داشته باشد! در خانه کودک کار اگر خانهای داشته باشد! معلوم نیست چند شنبه است، تعطیلات معنا ندارد، اتفاقا تعطیلات سرشان شلوغتر است اما خیالشان از یک بابت راحت است، دیگر مجبور نیستند بچههای همسن و سال خود را ببینند که با لباسهای مرتب و آراسته در جمع دوستان هم سرویس عازم مدرسهاند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,بارها شده است که مات و مبهوت نگاه به این بچههای خوشبخت، در جلوی مدرسه خشکش زده و آرزوهای بزرگی در سر گذرانده است، مثل مدرسه رفتن یا لباس خوب پوشیدن و خانم معلم داشتن اما پس گردنیِ برادر یا رفیق بزرگترش او را از این بهت درآورده و فهمیده است که حق چنین آرزوهایی را ندارد و تا ترافیک اول صبح مدرسه و کار سپری نشده باید دست به کار شود.
,خداخدا میکند که کسی جایش را در فلان فلکه یا میدان نگرفته باشد، هنوز جای زخم دعوای دیروز خوب نشده است، نه اینکه ضعیف و سوسول باشد، نه! آنها چند نفری حمله میکنند و تا جا دارد کتک میزنند، اگر فقط کتک خوردن باشد مشکل زیادی نیست چون به کتک خوردن از پدر یا برادر معتادش عادت دارد، نامردها در روز روشن دار و ندارش را هم از جیبش میزنند و حیف که دنیای آنها پلیس ندارد، چون آنها مجرم به دنیا آمدهاند و مجرم تر از دنیا خواهند رفت.
,یکبار دوستش رامین ماجرای کتک خوردنش از گردن کلفتهای محله بالاتر را به پلیس گفت و به جرم تکدی گری بازداشت شد، آخر میگویند شهر من نباید گدای متجاهر داشته باشد این را خودم نخواندهام چون سوادش را ندارم. یکبار خانم مهربانی من را سوار ماشینش کرد و به من غذا داد و کلی با هم حرف زدیم همان موقع در رادیو شنیدم، آن موقع معنایش را نمیدانستم فکر میکنم تکدی و متجاهر اصلا ترکی هم نباشند شاید فارسی هم نباشند هر چه که باشند من که گدا نیستم من کار میکنم اما نمیدانم چرا همیشه از پلیس و قانون میترسم.
,البته من بعدا یاد گرفتم که نباید سوار ماشین غریبهها شوم، دوستم یکبار سوار ماشین یک نفر شد و بعدها کلی حرف پشت سرش درآوردند، دوستم میگفت هرچه میخواهند بگویند دیگر مهم نیست چون کسی ما را آدم حساب نمیکند، بعضیها به ما فحش میدهند حتی یکبار وقتی دست به ماشین یک نفر زدم آمد و سیلی محکمی در گوشم زد چون فکر میکرد من دزدم یا میخواهم ماشینش را خط خطی کنم، شاید هم حق دارد چون همه جای زندگی من خط خطی است، مثل پیشانیام و دستهای کوچک کثیفم. من تصمیم گرفتهام وقتی بزرگ شدم حسابی هفت خط شوم و کاری بکنم که همه در مورد من حرف بزنند و آدم مهمی باشم.
,ظهر که میشود اوضاع کمی بهتر است، مردم نه خواب آلودگی و بیحوصلگی صبح را دارند و نه عجله و تاریکی شب فرارسیده است، ترافیکش هم بیشتر است، تنها مشکلی که دست از سرآدم برنمیدارد گرسنگی دم ظهر است ...
,کاش هر چه زودتر بزرگ شوم کودکی چیز خوبی نیست اما صد حیف که میگویند برای بزرگترها کار کم است!
]
ارسال دیدگاه