فرزند شهید محمد حسنی حسن آباد:
پدرم مقابل درب منزل ترور شد/ نزدیک به دو سال به عنوان پاکبان در شهرداری مشغول به کار بودم
همزمان با خروج پدرم از خانه دو مرد از دو طرف کوچه به پدرم نزدیک می شوند و با پدرم درگیر می شوند. آن دو نفر وقتی می بینند تاب و توان زور آزمایی با پدرم را ندارند، با اسلحه به جان پدرم می افتند و دو خشاب گلوله روی پدرم خالی می کنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ عیسی حسنی حسن آباد فرزند شهید محمد حسنی حسن آباد در گفت و گو با پیشمرگ روح الله گفت: پدرم در اولین روز از مهرماه سال 1315 در روستای حسن آباد از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. پدرم به دلیل نبود امکانات آموزشی در روستا هیچ گاه وارد مدرسه نمی شود و به همین خاطر خیلی زود مشغول به کار کشاورزی و باغداری می شود تا کمک خرج خانواده اش باشد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
پدرم در سال های جوانی ـ سال 1345 ـ با مادرم ازدواج می کند و صاحب چهار فرزند پسر و سه فرزند دختر می شوند. پدر و مادرم بعد از ازدواج زندگی ساده اشان را در روستای حسن آباد آغاز می کنند و پدرم از راه کشاورزی و باغداری زندگی خانواده اش را اداره می کند.
,,
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تسلط گروهک های ضدانقلاب بر مناطق کردنشین، پدرم در سال 1359 وارد سازمان پیشمرگان مسلمان کرد می شود و برای دفاع از انقلاب اسلامی مسلح می شود. پدرم بعد از ورود به سازمان پیشمرگان مسلمان کرد، مسئولیت پایگاه حسن آباد را به عهده می گیرد.
,,
پدرم به خاطر سن و سال بالا و هم چنین و روابط خوب و حسنه ای که با مردم روستای حسن آباد و سایر روستاهای اطراف داشته، همواره مورد احترام و اکرام اهالی منطقه بوده و اهالی منطقه برای برپایی مراسماتی که به اجازه پایگاه نیاز داشته به پدرم مراجعه می کردند و پدرم نیز با گشاده رویی با مردم برخورد می کرد و بیشتر سعی می کرد مردم را سم جذب ت نظام مقدس جمهوری اسلامی نماید.
,,
پدرم مرد مهربانی بود و به همسر و فرزندانش بسیار اهمیت می داد. ایشان از زمانی که مسئولیت پایگاه روستای حسن آباد را عهده دار شده بود، کمتر در خانه حاضر می شد و بیشتر وقتش را در پایگاه به سر می برد. بیشتر شب ها پدرم به پایگاه می رفت و شب تا صبح در کنار پاسداران و پیشمرگانی که در پایگاه حاضر بودند، به گشت و جوله می رفت تا مردم در آسایش و امنیت زندگی کنند.
,,
هر وقت که پدرم از خانه خارج می شد، برادر بزرگترم به روی پشت بام می رفت و تا جایی که چشمانش می دید، پدرم را مشایعت می کرد. خواهر بزرگم نیز که فرزند ارشد خانه بود، پدرم را تا مقابل درب منزل همراهی می کرد و بعد از خروج پدرم یک تکه چوب بزرگ را پشت در می انداخت.
,,
شبی که پدرم به شهادت رسید، یکی از برادرانم مریض می شود و پدرم به شهر می رود و برای برادرم دارو تهیه می کند. بعد از خروج پدرم از خانه، برادرم به پشت بام می رود تا مثل همیشه پدرم را مشایعت کند. همزمان با خروج پدرم از خانه دو مرد از دو طرف کوچه به پدرم نزدیک می شوند و با پدرم درگیر می شوند. آن دو نفر وقتی می بینند تاب و توان زور آزمایی با پدرم را ندارند، با اسلحه به جان پدرم می افتند و دو خشاب گلوله روی پدرم خالی می کنند.
,,
منزل ما و عموهایم در یک کوچه و در کنار همدیگر قرار داشت، اما متأسفانه آن شب هیچ کدام از عموهایم خانه نبودند و بعد از اینکه صدای شلیک گلوله بلند می شود، مادرم شتابان خودش به کوچه می رساند، ولی با پیکر غرق به خون پدرم مواجه می شود. نیروهای ضد انقلاب پدرم را از ناحیه سر و سینه هدف قرار می دهند، به طوریکه تمام دندان های پدرم داخل دهانش خورد می شود و بیرون می ریزد.
,,
در طول مدتی که پدرم با آن دو نفر درگیر بوده، برادر بزرگم که آن زمان نوجوانی بیش نبود، از روی پشت بام شاهد تمام ماجرا بوده. برادرم به خاطر ترسی که در آن لحظه بر او چیره می شود، شوکه می شود و تا مدت ها حال و روز خوبی نداشت.
,,

, فرزند شهید محمد حسنی حسن آباد در تشییع جنازه پدر شهیدش
,,
برادرم می گفت:« بعد از اینکه پدر از خانه خارج شد، دو مرد که در دو طرف کوچه بودند به پدر نزدیک شدند. آن ها می خواستند پدر را با خود ببرند، اما پدر با آن ها همراه نشد و به همین خاطر با هم درگیر شدند، آن ها که توان درگیری فیزیکی با پدر را نداشتند، به روی پدر اسلحه کشیدند و تا آخرین گلوله ای که در خشاب داشتند، به سر و سینه پدر تیر زدند و بعد هم متواری شدند».
,,
صبح همان روز رادیو کومله نام و مشخصات پدرم را اعلام می کند و می گوید: « چندین بار به آقای محمد حسنی حسن آباد توصیه کردیم که اسلحه اش را زمین بگذارد و پایگاه سپاه را ترک کند، اما ایشان نسبت به توصیه های ما بی تفاوت بود، شب گذشته دو تن از نیروهای حزب کومله ایشان را مقابل درب منزلش هدف رگبار گلوله قرار دادند».
,,
در زمان خاکسپاری پدرم، پای مادرم می شکند و مجبور می شود مدتی در بیمارستان بستری شود. بعد از بستری شدن مادرم در بیمارستان، خواهر کوچکم که در قنداغ بود، بی سرپرست می ماند و بعد از چند روز خواهر کوچکم نیز به پدر شهیدم ملحق می شود.
,,

, لحظه خاکسپاری شهید محمد حسنی حسن آباد
,,
من در زمان شهادت پدرم سه سال داشتم و به همین خاطر هیچ خاطره ای از پدر شهیدم ندارم، اما درد و رنج هایی که با تمام وجود احساس می کردم باعث می شد که نسبت به زندگی دلسرد شوم. من پدرم را از روی عکس هایش می شناختم، اما آثار گلوله هایی که شب شهادت پدرم روی دیوار خانه جا گرفته بود، تا مدت ها هم چون پتک روی سرم خراب می شد.
,,
من اصلاً معنی کلمه شهید و شهادت را نمی دانستم و اصلاً نمی دانستم که پدرم به شهادت رسیده است، در واقع چون در همسایگی خانه عمویم ساکن بودیم، فکر می کردم ایشان پدرم می باشد تا اینکه بعد از چند سال متوجه شدم که پدرم به شهادت رسیده است. از این تاریخ به بعد هر وقت دست فرزندی را در دستان پدرش می دیدم، ناراحت می شدم که چرا پدر من در کنار من نیست تا دست نوازشی بر سرم بکشد.
,,
تا سال سوم راهنمایی به تحصیلم ادامه دادم و بعد از آن به دلیل نبود دبیرستان در روستا، با درس و مدرسه خداحافظی کردم و مشغول به کار شدم. بعد از اینکه به سن خدمت سربازی رسیدم، به خدمت وظیفه رفتم و بعد از مدتی از خدمت معاف شدم و ازدواج کردم و مشغول به کار شدم.
,,
سال 1385 برای استخدامی در شهرداری سنندج، به این مکان مراجعه کردم و اواخر سال 1390 در شهرداری مشغول به کار شدم. از سال 1390 تا سال 1392 به عنوان پاکبان مشغول به کار شدم؛ البته خیلی از شب ها روی ماشین جمع آوری زباله های سطح شهر، مشغول به کار می شدم. خیلی شب ها که پشت ماشین خاور بودم، خورده شیشه پایم را می برید، ولی به خاطر همسر و فرزندانم مجبور بودم تحمل کنم، به امید اینکه یک روز رسمی می شوم و از این وضعیت رهایی می یابم.
,,
از سال 1390 تا امروز در بخش های مختلف شهرداری از پاکبانی و جارو کردن کف خیابان ها گرفته تا نگهبانی در انبارهای شهرداری و هم چنین خدمات عمرانی شهرداری مشغول به کار هستم و امیدوارم بعد از گذشت سال های سخت، در نهایت یک روز رسمی شوم و بتوانم با خیال راحت زندگی کنم.
,,

, شهید محمد حسنی حسن آباد
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه