معلم بی ادعای مکتب شهادت/از تدریس در مدرسه عشق تا پرواز در آسمان شهادت

معلم بی ادعای مکتب شهادت/از تدریس در مدرسه عشق تا پرواز در آسمان شهادت
شهید سید کمال حسینی، معلمی که با پرچم تعهد بر دوش و ذکر شهادت بر لب، سنگر علم تا سنگر شهادت را عاشقانه پیمود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سفیرآشتیان؛ شهید سید کمال حسینی در بیست و یکم رمضان ۱۳۳۷ در آشتیان متولد شد، کودکی از سلسله سادات که تقارن سالروز شهادت مولاعلی(علیه السلام) با زاد روز او مصادف شد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سفیرآشتیان,

این تقارن مبارک، الفتی ژرف با شهادت در وجودش نهادینه ساخت و در اقتدا به مولایش، ساده زیستی، هم دردی با بینوایان، عدالت خواهی و شوق آموختن در لحظه لحظه زندگیش، جاری کرد.

,

سیدکمال از نخستین روزی که پا به مدرسه گذاشت، شوق و علاقه او به درس شکوفا شد و این شوق به درس، سید کمال را عاشق مکتب معلم کرد. شهید حسینی آرزویش این بود که یک روز، معلم شود تا هر آنچه را که می داند در طبق اخلاص نهاده، به کلاس درس ببرد.

,

سید کمال در دوره خدمت سربازی، وقتی به عنوان سپاه دانش به سیاوشان (از روستاهای شهرستان آشتیان) اعزام شد، خیلی خوشحال بود؛ زیرا این فرصت مغتنمی بود تا او شوق بی حد و حسابش را به معلمی نمایان کند و رشد و بالندگی نهال های انسانی را وجهه همت خویش قرار دهد.

,

شهید حسینی وقتی وارد کلاس شد این جمله را بر روی تخته سیاه نوشت؛ «بچه ها وظیفه ما آگاه شدن و به تکلیف خویش، آگاهانه عمل کردن است».

,

 سیدکمال در نخستین گام، کتابخانه مدرسه را سر و سامان داد به قول خودش، پای کتاب های به درد بخور را به مدرسه باز کرد؛ زیرا اعتقاد داشت بچه ها باید کتاب هایی بخوانند که پنجره ای به سوی افق های روشن دانایی، پیش رویشان بگشاید.

,

در سال ۱۳۵۷ وقتی خورشید روشنی بخش هدایت، حضرت امام خمینی(ره)، از افق تابناک ولایت طلوع کرد، سید کمال با حضور در تظاهرات، پخش اعلامیه و بیدارگری را وجهه همت خویش ساخت و نمایشنامه مصعب را به همراه دوستانش در حسینیه بازار آشتیان به اجرا درآورد که خشم ژاندارمری آشتیان را برانگیخت و به همین علت تا مدت ها تحت تعقیب بود.

,

با پیروزی انقلاب اسلامی، سید کمال در آبان ماه سال ۵۸ به استخدام آموزش و پرورش درآمد و عازم روستای دستجرده شد، سال بعد هم برای تدریس به روستای سیاوشان رفت. در کلاس های درس برای بچه ها از فرهنگ مقاومت، جوهره ناب و مبانی انسان‌ساز اسلام برای دانش آموزان می گفت.

,

در شهریور ماه ۵۹ وقتی جنگ تحمیلی شروع شد، تب و تاب به جبهه رفتن یک دم رهایش نکرد، عاقبت، خانواده را متقاعد کرد که باید به مصاف جبهه باطل برود.

,

او تکلیفش را در جبهه های حق علیه باطل به عنوان بی سیم‌چی گروهان آغاز کرد و در کنار یاران موافق و عاشقان صادق، به نبرد با دشمن غدار پرداخت.

,

سید جبهه را آزمون عشق و اخلاص می دانست  و می گفت؛ «در این آزمون است که می توانی به خودشناسی برسی و ناخالصی ها را از دل و جانت بزدایی» و خوشحال بود از این که همراه و همگام یارانی است که شهود را در شهادت می دیدند.

,

پرواز تا اوج

, پرواز تا اوج, پرواز تا اوج,

سید در شب بیست و یکم ماه رمضان همراه با مناجاتیان خلوص و ارادت، دست به  دعا برداشت و در رثای مولایش علی(ع) اشک ریخت و مرثیه خواند، فردای آن شب، چهارم مردادماه سال۱۳۶۰، سید کمال و چند نفر دیگر از همرزمان او برای آوردن آب از بلندی های مریوان، راهی کوهپایه شدند.

,

سید در طول راه از شهادت می گفت و از این که اگر شهادت نبود معیاری برای حق و باطل نمی ماند و سنگ روی سنگ بند نمی شد. او زودتر از دیگران به چشمه رسید و سر و صورت خویش به زلال آب سپرد، جرعه ای آب با کف دست برگرفت تا به دهان ببرد که صدای انفجار چند گلوله خمپاره در کوه طنین افکند و کمی دورتر از او غبار و آتشی به پا شد.

,

سید وقتی به خود آمد، با عجله به محل انفجار رفت. سه نفر از هم رزمانش (ازجمله محمدرضا عربی) را دید که در خون پاک خویش، نگاهشان به آسمان  پیوند خورده بود. 

,

سید آن ها را به کنار صخره ای منتقل کرد به سمت سنگر به راه افتاد. وقتی به آن جا رسید گوشی بی‌سیم را برداشت تا موضوع را به فرماندهی گزارش دهد، ارتباط که برقرار شد، گلوله ای وارد سنگرش شد و فقط صدای انفجار و فریاد الله اکبر او ارسال شد.

,

معلم بی‌ادعایی که گره‌گشای مشکلات دیگری بود

, معلم بی‌ادعایی که گره‌گشای مشکلات دیگری بود, معلم بی‌ادعایی که گره‌گشای مشکلات دیگری بود,

میرزا یعقوب، از باغبانان دیار سیاوشان می گوید؛ «روزگاری که آقای حسینی معلم مدرسه سیاوشان بود. بچه های کلاس پنجم مجبور بودند برای شرکت در امتحان نهایی به آشتیان بروند. آن موقع هم مثل امروزه وسیله ایاب و ذهاب، زیاد نبود و طی این مسیر، مشکلاتی را به وجود می آورد و سید به ما پیشنهاد کرد که در مدت برگزاری امتحانات نهایی، بچه های سال پنجم دبستان در آشتیان، مهمان خانه او باشند تا خستگی راه، مانع توفیق‌شان نشود ما هم پذیرفتیم.

,

سید علاوه بر این که در مهمان نوازی سنگ تمام گذاشته بود، عصرها با تشکیل کلاس های فوق العاده، بر دانش و اطلاعات دانش آموزان می افزود».

,

میرزا یعقوب، باغبان سیاوشان می گفت: «سید از تبار همت و همدلی بود اهل محبت و گره گشایی بود و همیشه جویای احوال خانواده دانش آموزان بود؛ پای درددل آن ها می نشست، اختلاف های فامیلی و خانوادگی را حل و فصل می کرد و در کارهای کشاورزی، به از پا افتادگان کمک می کرد».

,

جبهه؛ آزمونی برای سنجش اخلاص

, جبهه؛ آزمونی برای سنجش اخلاص, جبهه؛ آزمونی برای سنجش اخلاص,

شهید حسینی در بخشی از وصیت‌نامه خود چنین آورده است:

,

«پدر و مادر عزیزم، سلام بر شما که دعای خیرتان را بدرقه را هم کردید تا بتوانم به اهالی نینوا بپیوندم و با عمل به مسئولیت و رسالت خویش در راه دفاع مقدس، قدم بگذارم و به رهروی از راه سالار شهیدان، حضرت امام حسین(ع) ندای «هیهات منّا الذلة» را پاسخ گویم.

,

جبهه؛ آزمون اخلاص است، برایم دعا کنید که از این آزمون، سربلند بیرون بیایم از شما می خواهم در مرگ من اگر افتخار شهادت داشته باشم، گریان و نالان نباشید به خواهرم بگویید گریه نکند؛ این جا همه چیز «ما رایتُ الا جمیلاً» است و دردا که قلم را توان شرح این همه زیبایی نیست.

,

شهادت نردبانی است برای رهیدن از غبار خاک و پیوستن به افلاک به امید آن که تمام مستضعفان از زیر سلطه ابرقدرت های خون آشام نجات یابند و در کنار هم، با  نصرت خداوند بزرگ بر استکبار فایق آییم؛ آن صبح با شکوه نزدیک است. ألیس الصبحُ بقریبٍ»

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه