خدایا اردی‌بهشت ما را دو چندان کن

خدایا اردی‌بهشت ما را دو چندان کن
خدایا همه ی ماه های ما را اردی‌بهشت قرار بده. خدایا برکت اردی‌بهشت ماه از ما نگیر.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ و به نقل از هم هم- اوایل اردی‌بهشت 96 بود که استاد جامعی طبق قولی که به بچه هایش داده بود که تعطیلی وسط هفته  آن ها را به شیراز ببرد. سر از خانه ی باجناغش درآورد، هر چند باجناغ اگر جان به جانش بکنی فامیل نمی شود. شب را گذراندند و صبح بعد از ناشتایی خودش و خانواده و فامیل داشتند، بحث می کردند که ناهار را کجا بروند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, هم هم,

در همین حال گوشی همراه استاد دنگ و دونگی کرد و از پیامکی خبر داد. از آن جایی که گوشی همراه استاد جامعی گوشی عمومی است. خانمش گوشی را برداشت و پیامک را خواند: وای که چه شد! گل از گلش شکفت و چنان خنده ای از ته دل کرد که نگو و  نپرس. همه مشتاقانه دورش جمع شدند و خانم با صدای بلند پیامک را خواند. ”حقوق فروردین ماه شما واریز شد. بیست میلیون و صد وپنج ریال“.  استاد جامعی گفت“ چه شده و چه نشده؟ سر از اینترنت درآوردند و بعد از کلی شماره ی ملی و دفتر کلّ و شماره ی حساب دادن فهمیدند که حدوداً سیصد هزار تومان به حقوق استاد اضافه شده. همه دست زدند، یکی رقصید یکی بشکن زد یکی ترانه ی بادابادا مبارک بادا می خواند. یکی می گفت تا باد چنین بادا. خلاصه چنان قشقرقی به پا کردند که نزدیک بود، خانه ی آپارتمانی باجناغ- یا همان فامیل دور- که در طبقه ی چهارم بود روی سر طبقه ی سومی ها پایین بیاید. اما شکر خدا نیامد.

,

بعد از این همه بشکن زدن و رقاصی ها همه رو به قبله نشستند و دست به دعا برداشتند که بالاخره بعد از هفت هشت سال، اردی‌بهشت ماه 96 پیش آمد و فصل انتخابات رسید و جرینگی سیصد هزار تومان به حقوق استاد اضافه شد. همه با هم می گفتند:“ خدایا اردی‌بهشت ماه ما را دو چندان کن. آمین. خدایا همه ی ماه های ما را اردی‌بهشت قرار بده. خدایا برکت اردی‌بهشت ماه از ما نگیر. خدایا اردی‌بهشت ماه فروردین بشود و اول اردی‌بهشت عید نوروز.“ آن چنان از ته دل دعا می کردند برای اردی‌بهشت که یک بارش هم برای ظهور امام زمان(عج) این چنین دعا نمی کردند. - فقر چه می کند لامصب- ببینید به این می گویند سیاست. آن قدر قول بده و عمل نکن و حقوق بگیران را چشم انتظار نگه دار و گرانی بر سرشان خراب کن تا وقتی که چیزکی به حقوقشان اضافه می شود، ناگهان در تمامی خانه ها بمب منفجر شود و همه بی اختیار در دلشان بیفتد که کاش به همین دولت مبارک رأی می دادیم و برای بقای عمرش دعا کنند. چون اگر دو سه ماه پیش یا پارسال و یا دوسال پیش چندرغاز حقوق این چشم انتظاران به دست دولت اضافه می شد. دیگر فراموش می کردند و ممکن بود به کسی دیگر رأی بدهند.

,

 راستی به قول دیرین دیرین؛ کاش دوره ی رئیس جمهوری در کشور ما یک ساله بود، چون همه ی رئیس جمهوری ها در یک سال آخر به فکر رفاه مردم می افتند و مخصوصاً در ماه آخر که افتتاح پشت افتتاح صورت می گیرد و جالب است که پروژه های دولت قبل هم به نام خود افتتاح می کنند، اصلاً به روی مبارک خودشان هم نمی آورند و آن قدر دولت های قبلی را سیاه و زشت جلوه می دهند که انگار خودشان فرشته اند و از شکم آسمان افتاده اند و قبلی ها دیوند و شیطان- فکر نکنید این رسم و رسوم دولت خارجی است، نه این رسم بیشتر، دولت های ماست. البته نه همه شان- خُب بگذریم.

,

 

,

استاد جامعی هنوز سرمست از حقوق نجومی خویش بود که دخترش گفت: بابایی! استاد گفت: جان بابایی! مگه قول ندادی که وقتی حقوقت اضافه شد ما را به یک رستوران شیک ببری تا مثل مدیرکل ها و وزرا و حقوق نجومی بگیرها و کله گنده ها و اصحاب واردات و صادرات و دلال های نفتی و رانت خواران در عمرمان یک روز، یک وعده، دلی از عزا یعنی غذا درآوریم. چهارساله منتظر همچین روزی بودیم حالا وقتش فرا رسیده. استاد جامعی هم بادی به غبغب انداخت و رو کرد به باجناغش و گفت: امروز همه دعوت من به یک رستوران خوب و شیک. هر که هر چه دلش خواست بخورد. بعد در دلش گفت: خُب سیصد تومان به حقوقم اضافه شده، خیلی خیلی که هزینه بردارد صد تومان گور بابای هر چه بی پولی و فقر و بدبختی است. مگه ما آدم نیستیم. این جا بود که هورای جمعیت آن چنان بالا رفت که نزدیک بود سقف بریزد.

,

بالاخر ظهر شد با عجله نماز ظهر و عصر را دو پله یکی کردند و چندین رستوران و غذاخوری محک زدند -نه از نظر قیمت بلکه از نظر کیفیت- تا این که رستوران ارکیده را انتخاب کردند. سیبیل در سیبیل و پوز در پوز دور یک میز سلطنتی بزرگ نشستند و بدون توجه به قیمت ها از چلو کباب برگ و شیشلیک و هفت لیک گرفته تا ده لیک و کباب بره ی ایتالیایی و جگر بلغاری سفارش دادند و مثل بیافرایی های قحطی زده ی رستوران ندیده، ریختند در خندق بلا و در آخر هم بستنی مخصوص فرانسوی و ژل مخصوص پاچه ی بوفالوی آمریکایی و سالاد دنبلان گاو تبتی، عقده ی چند ساله ی خویش را گشودند.

,

بعد از سورچرانی صدقه ی سر اردی‌بهشت ماه 96، استاد رفت پای میز حساب و کارتش را تحویل داد. اما ترسید که به فیش نگاه کند. بعد چون خبر از قلب ضعیفش را داشت. همه به خیر و خوشی به پارک خلد برین رفتند دسته جمعی قدم زدند تا غذاها را هضم کنند. آخر معده شان به این چیزا عادت نداشت.

,

بله جونم واستون بگه. استاد جامعی فردای آن روز که به فیش رستوران ارکیده نگاه کرد احتمالاً ترکیده، چون ساعت به ساعت فشارش می گیرند و روزی سه چهارتا کاپتوپریل 50 می خورد. خدا به خیر کناد.

,

 

,

به قلم کاظم دهقانیان فرد

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه