پای درس بزرگان؛

حکمت آن نمی دانم چه بود؟

حکمت آن نمی دانم چه بود؟
آقا با اندکی تأمل با همان روش و لهجه آرام فرمود: نمی دانم! سپس با تبسم و لبخند متین به همگان نگریست و جلسه غرق در تبسم و نشاط گشت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از چشمه سار؛ فراموش نمی کنم در یکی از ایام ماه ربیع المولود به مناسبت میلاد با سعادت حضرت رسول اکرم (ص) و حضرت امام صادق(ع) ایام نشاط و شادی مؤمنان، اکثر علما، وعاظ و طلاب خوانسار در جلسه ای به عنوان جشن، محضر مرحوم آیت الله حاج محمد علی ابن الرضا بودند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, چشمه سار,

حقیر طلبه نوجوان و در حدود 12 یا 13 ساله بودم. با دوستان دیگر طلبه حضور داشتیم برای ایجاد نشاط و سرور مؤمن، یکی از منبری ها و وعاظ محترم خوانسار پیشنهاد دادند که بازی تفریحی «پر یا پوچ!» را اجرا کند.

,

آن به اینگونه بود که دانه نخودی را در یکی از دو مشت خود قرار می داد آنگاه هر دو مشت را کنار یکدیگر مقابل دیدگان طرف می گرفت و می پرسید پر یا پوچ ؟! و طرف مقابل می بایست مشت پر را مشخص می کرد و می گفت: این.

,

این کار به صورت نوبتی و ترتیب صفی که نشسته بودند انجام می گرفت. اگر گفته طرف درست نبود، یک بار شالگردنی که آن را پیچ داده بودند به کف دست او می زدند.

,

نوبت به آیت الله ابن الرضا رسید. مجری پرسید پر یا پوچ؟ آقا با اندکی تأمل با همان روش و لهجه آرام فرمود: نمی دانم! سپس با تبسم و لبخند متین به همگان نگریست و جلسه غرق در تبسم و نشاط گشت.

,

نگارنده که طلبه ایی حساس و جستجو گر، عاشق طلبگی و با تمام وجودم به اساتیدم نگاه می کردم، شگفت زده شدم و همواره دنبال فرصتی میگشتم تا از آقا بپرسم که: چرا بر روال معمول پاسخ ندادید؟ و چرا گفتید نمی دانم ؟

,

پس از گذشت چند ماه، به عنوان ساعت درس به محضر آقا رسیده بودم در میان باغ مقابل منزل آقا کنار درخت گلابی که به تنهایی در محضرش افتخار تلمذ را داشتم و آنروز آن همه کرامت و بزرگواری را به خوبی درک نمی کردم که یک عالم بزرگ به یک طلبه نوجوان، به یک نفر شاگرد کوچک و تنها درس بگوید! پس از اتمام درس، با ادب اجازه خواستم سؤالی خارج از درس بپرسم. با مهر و لطف فرمودند من دوست دارم که بپرسی هر وقت هر سؤالی داشتید بپرسید عرضه داشتم: آنروز شما چرا فرمودید! نمی دانم؟

,

, ,

در صورتی که روال این چنین نبود. با تبسم و لبخند نگاهی به من کرده برخاستند و یک سیب گلاب چیدند و فرمودند: این سیب را بخورید تا جوابتان را بدهم. ان شاء الله ضرری ندارد … آنگاه کتابی را که غیر از کتاب درسی بود چند ورق برگرداندند و فرمود می توانید این عبارت را بخوانید؟

,

حقیر با جرأت و اشتیاق ، چون از هفت سالگی طلبه بودم و در محضر مرحوم والد و عمویم مرحوم آیت الله مروجی با ادبیات عرب و ادبیات فارسی آشنایی داشتم کتاب را گرفتم و آقا، انگشت به روی صفحه گذاشته فرمودند: این سطر را بخوانید! و من خواندم:

,

و قال امام سجاد(ع) : «اتقوا کذب الصغیر منه و الکبیر فی کلّ جدٍّ و هزل فانّ الرّجل اذا کدب فی الصّغیر اجترء علی الکبیر»
امام سجاد (ع) فرمودند: از دروغ چه کوچک چه بزرگ و چه به شوخی و چه جدی بپرهیز و خودداری کن! که به راستی اگر انسان دروغ کوچکی گفت به گفتن دروغ بزرگ جرأت و جسارت خواهد یافت.

,
,

منبع:

,

وبلاگ تاریخ مردم خوانسار
حیات طیبه، یادنامه نخستین سالگرد آیت الله حاج سید محمد علی ابن الرضا خوانساری، صفحه صص 111تا 113، به روایت هادی دوست محمدی.

,
,

 

,

انتهای پیام/ 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه