به یاد شهدای مرزبانی؛

سکوتی به احترام سرهنگ ها!

سکوتی به احترام سرهنگ ها!
تا چشم کار می‌کند خاک است و خار، لب‌هایمان چنان خشکیده که نمی‌توانیم حتی آنها را روی هم بگذاریم. چندتا از بچه‌هایی که حالشان از بقیه بدتر بود را به نوبت به جلوی ماشین می‌بردیم و دهان‌شان را جلوی کولر می‌گرفتیم تا شاید ذره‌ای از عطش‌شان کم شود.
[

 به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سفیرافلاک؛کم‌کم وارد منطقه‌ای شدیم که شبیه هیچ جایی نبود. فقط در برنامه‌های مستند می‌شد چنین صحنه‌هایی را دید. تپه‌های شنی صاف و آسمان خاکستری تنها چیزی بود که می‌شد دید. دیگر حتی بوته‌ی خاری هم در بیابان پیدا نبود. 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سفیرافلاک؛,

 

,

حدوداً دوازده ساعت از زمانی که در بیایان‌های سیستان گم شده بودیم می‌گذشت و تقریباً مطمئن شده بودیم که کارمان تمام است. تنها نقطه‌ی امیدمان دلداری‌هایی بود که سرهنگ می‌داد. او بر خلاف همیشه اصلاً جدی نبود. انگار همه چیز برایش مثل یک شوخی بود. بی‌خیالی را آنقدر خوب بازی می‌کرد که فکر می‌کردیم راه را بلد است و فقط دارد ما را اذیت و یا امتحان می‌کند و یا شاید این بخشی از آموزش‌هایش است. اما نه! امکان نداشت او تا این اندازه سنگ‌دل باشد. آخر چندتا از بچه‌ها دیگر داشتند نفس‌های آخرشان را می‌کشیدند و من هرچه بیشتر می‌گذشت، بیشتر مطمئن می‌شدم که همه‌ی این نقش بازی‌کردن‌ها برای تقویت روحیه‌ی ماست.

,

 

,

 لندکروز سوسماری گاهی چند متر از روی تپه‌ها می‌پرید و با سر داخل‌ شن‌ها فرو می‌رفت. ما هم مجبور می‌شدیم پیاده بشویم و شن‌ها را کنار بزنیم و ماشین را بیرون بیاوریم. حتی در این شرایط هم سرهنگ دست از شوخی کردن بر‌نمی‌داشت، وقتی به سرباز راننده گفت که پول جلوبندی ماشین را از حلقومت می‌کشم بیرون خواستیم بخندیم، اما اگر می‌خندیدیم لب‌هایمان ترک بر می‌داشت و خونی می‌شد.

,

 

,

 من یکی که دیگر کاملا ناامید شده بودم. خواستم روی دفترچه‌ی کوچکی که به همراه داشتم وصیت‌نامه‌ام را بنویسم که دیدم با این تکان‌های ماشین اصلا‌ً امکانش وجود ندارد. دیگر سرهنگ هم ساکت شده بود و حرفی نمی‌زد، فقط خیلی آرام چیزی زمزمه می‌کرد.

,

 

,

 نزدیک غروب بود، راننده سرعت ماشین را کم کرد. فکر کردیم حتماً حالش به هم خورده اما بعد شنیدیم فریاد زد «جاده، جاده...» با شنیدن این کلمات خیلی امیدوار شدیم. جاده خاکی بود اما معلوم بود متروک نیست. کمی که جاده را طی کردیم به روستایی رسیدیم، یکی از بچه‌ها گفت فکر می‌کنم اینجا پاکستان است! اما سرهنگ خیلی مطمئن جواب داد «نه پسر، مگه توی آموزشی جهت‌شناسی یادتون ندادن؟ بر اساس محاسبات من اینجا احتمالاً یکی از روستاهای اطراف کرمانه». سرهنگ درست می‌گفت و ما آن شب را مهمان اهالی روستایی در استان کرمان بودیم...

,

 

,

این یکی از ده‌ها خاطراتی بود که دوست شهیدم، برایم از دوران خدمت سربازی‌اش در مرز پاکستان تعریف کرده بود. بعدها که نحوه‌ی شهادتش را جویا شدم فهمیدم که به همراه تعدادی از هم‌خدمتی‌هایش به فرماندهی «سرهنگ رسول علی‌نقی» در روستایی به نام آدغام در کمین اشرار گرفتار شده بودند. این‌بار سرهنگ خیلی زودتر از بقیه ساکت شده بود. اما نیروهایش برای روحیه گرفتن دیگر به شوخی‌ها و حرف‌هایش نیازی نداشتند. حالا سرهنگ با سکوتش به آن‌ها می‌گفت که ناامید نشوند.

,

 

,

 خوشبختانه سید این بار توانسته بود وصیت‌نامه‌ای بنویسد. روی کاغذی به پهنای یک کف دست اما به عمق هرچه هست.

,

 

,

 گوشه‌ی وصیت‌نامه نوشته بود «مادر» و زیر آن در چند خط ماجرا را تعریف کرده بود. در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود که چطور تا آخرین گلوله ایستادگی خواهند کرد، تعریف کرده بود از رشادت‌های مردی که حالا همه‌ی درجه‌های عالم برای وصف مقامش کم بودند.

,

 

,

برای سرهنگ و سید کسی شمع روشن نکرد، کسی دقیقه‌ای سکوت نکرد، کسی مقاله‌ای ننوشت. فقط بچه‌های هیأت آمدند، دور مادرش حلقه زدند و حسین حسین کردند.

,

 

,

 تقصیر کسی هم نیست، آخر اگر قرار باشد برای شهادت هر سرباز یا سرهنگ یک دقیقه سکوت کنیم، احتمالاً باید تا ابد ساکت بمانیم.

,

 

,

 حالا بگذریم که برائت از سرهنگ‌ها می‌شود مجوزی برای رسیدن به آن صندلی‌های جذاب، لطفاً کسی پاسخ دهد که اگر نبود رشادت‌ها و جانفشانی‌های این سرهنگ‌های دلیر و کم‌ادعا؛ آیا حقوقی برایمان مانده بود که به دانستن آن افتخار کنیم؟

,

 

,

یادداشت: اسفند کرم‌الهی

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه