"معلمی شغل انبیاست" اما آیا همه معلمان شغل انبیا را دارند؟
از زمانی که یادم می آید می گفتند که "معلمی شغل انبیاست" اما آیا همه معلمان شغل انبیا را دارند؟یا آیا معلمان، انبیا هستند؟[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ یادداشت اختصاصی مرآت- گوشه ای از اتاقم سرگرم تلفن همراهم بودم که صدای تلویزیون و گزارشی از روز معلم توجهم را به خود جلب کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت- ,گزارش مربوط به ابراز عشق و علاقه معلمان به شغل خویش و متقابلا تشکرهای معمول و کلیشه ای دانش آموزان از معلمان خود بود و این جمله پایان بخش گزارش بود: "معلمی شغل انبیاست"
,تا جایی که ذهنم قد می دهد این جمله را بارها و بارها در تلویزیون، رادیو، از زبان مدیر مدرسه، سخنرانانی که گاه و بی گاه در مدرسه ایراد سخن می کردند و حتی در و دیوار مدرسه دیده و شنیدم. اما یکباره در ذهنم جرقه ای خورد و مرا با خود به کلاس درس تاریخ برد.
,ریاضیات را دوست نداشتم و غالبا فراری بودم. ضعیف نبودم اما برایم قابل هضم نبود. به فرض تانژانت و کتانژانت را هم در حد فیثاغورث آموختم مگر برایم زندگی می شود؟ راه ادبیات و علوم انسانی را با رضایت خاطر پیش گرفتم. کتاب هایش را از علاقه وافر در همان تابستان قبل از سال دوم خواندم. صفحه های ادبیات را یکی پس از دیگری ورق می زدم و احساس خستگی نمی کردم.
,سال دوم را با انگیزه ای که برای سال بعد داشتم پشت سر گذاشتم. اما فقط در یک درس احساس ضعف می کردم و آن هم تاریخ بود. علی رغم علاقه فراوانم به تاریخ در کسب نمره مطلوب توفیق نداشتم. من که نه اکثر دانش آموزان به همین شکل بودند مگر عده معدودی که با توجه به سطح مالی خوبی که داشتند کلاس خصوصی می رفتند و در نتیجه نمره بهتری می گرفتند.
,معلم تاریخمان از شهرت زیادی در شهر برخوردار بود و در زمره با تجربه های این درس قرار داشت.
,تا آنجایی که در خاطر دارم کلاس تاریخمان در سال دوم دبیرستان بعد از زنگ ورزش قرار داشت و تقریبا برای بچه ها زنگ تفریح بود. دانش آموزانی که جایشان نیمکت آخر کلاس بود به کلی از فضای درس و کلاس خارج بودند و با لباس ورزشی که به تن داشتند در عالمی دیگر سیر می کردند و به مرور گل های زده شان در زنگ ورزش می پرداختند.
,معلم هم کاری به کارشان نداشت و هر از چند گاهی به صدا کردن اسمشان بسنده می کرد.
,درس تاریخ سال دوم مربوط به آغاز حکومت مادها در ایران تا پیدایش اسلام و حکومت اسلامی در آسیا و اروپا بود.
,آقای معلم که قدی نسبتا بلند و اندامی لاغر داشت از یک ساعت و نیم وقت کلاس، معمولا 45 دقیقه را به سبک روزنامه خوانی تدریس می کرد و مابقی را به بیان مطالب متفرقه می پرداخت. ما هم در آن دوران نوجوانی و بازیگوشی که از خدایمان بود و ککمان نمی گزید و آرزو می کردیم همه معلم ها اینطور درس دهند.
,سال دوم بدون اینکه کتاب تمام شود و امتحانی با وضعیتی افتضاح و نمره افتضاح تر به پایان رسید.
,سال سوم که در آن دوران سالی مهم به جهت امتحانات نهایی بود آغاز شد و وقتی معلم سال دوم را در کلاس تاریخ سال سوم هم دیدیم پر دراوردیم. ماه اول به همان شکل سابق گذشت اما در ماه دوم اوضاع کمی تغییر کرد. 45 دقیقه تدریس او، آرام آرام رو به افول رفت و در ترم دوم به 20 دقیقه رسید.
,غیبت های آقا معلم بیشتر می شد و ما نیز خوشحال تر که کلاس درس به زنگ ورزش تبدیل می شود. اوقاتی هم که در کلاس حضور داشت پس از تدریس نصفه و نیمه مطالبی را عنوان می کرد که برای بچه ها جز خنده و تمسخر چیزی نداشت اما چند نفری که در ردیف های ابتدایی می نشستیم با دقت به حرف های او گوش می دادیم.
,گاها تاریخ زندیه قاجار و پهلوی را عنوان می کرد و به انقلاب اسلامی ربطش می داد. همیشه از وضع موجود آن زمان گلایه می کرد اما نه از باب فقر و تنگدستی چون یادم می آید ماشین صفر و نسبتا لوکس خود را که در آن دوران هیچ معلمی مشابه آن خودرو را نداشت دو سه کوچه بالاتر از مدرسه پارک می کرد تا مبادا دق دلی بچه ها بابت پایین بودن نمره بر سر ماشینش خالی شود! حرفهایش رنگ و بویی غیر از مسئله معیشت داشت.
,عکس بالای تخته را که از امام، رهبری و رئیس جمهور وقت که آماده برگزاری انتخابات می شد را نشان می داد و خطاب به ما از آن ها گلایه می کرد. حتی می گفت جای این عکس ها در کلاس درس نیست و حواس بچه ها را پرت می کند! شنیده بودم که در زمان رئیس جمهور اسبق که آقا معلم مسئولیتی داشت عکس او را در قاب هایی نسبتا شیک در تمامی اتاق ها و کلاس ها نصب کرده بود... بعضی از بچه ها که زمینه های مذهبی پر رنگ تر و پایه های فکری قوی تری داشتند با او وارد بحث می شدند اما استدلال های او و جایگاهش اجازه ادامه بحث را به بچه ها نمی داد.
,حتی یکی از دانش آموزان را که زبان تیزتری داشت از کلاس اخراج و راهی دفتر و در نهایت نیز در امتحان مردود کرد. (این دانش آموز در حال حاضر دانشجوی مقطع دکتری در دانشگاه امام صادق است)
,برگردیم به موضوع. به انتخابات ریاست جمهوری سال 88 نزدیک می شدیم و کلاس تاریخ دیگر رنگ و بویی از تاریخ نداشت. بسیاری از دانش آموزان که آشنایی چندانی با مسائل سیاسی نداشتند با صحبت های آقا معلم ژست روشنفکرانه و منتقدانه می گرفتند و بعضا کلاس درس به یک مناظره تمام عیار بدل می شد.
,صحبت های آقامعلم به کاندیدایی گرایش داشت که خود را از قبل پیروز شده می دانست. برخی از همکلاسی ها هم باور کرده بودند که اگر خلاف صحبتهای معلم تاریخ اتفاق بیفتد قطعا تخلفی صورت گرفته است.
,ایام انتخابات با امتحانات نهایی مصادف بود و شب امتحان تاریخ یکی از کابوس وار ترین شب های امتحانم بود. گویی کتاب را تازه می بینم و هیچ کدام از مطالب آن برایم آشنا نیست.
,نتیجه انتخابات چیزی خلاف انتظار آقا معلم از آب درامد و حوادث ایام پس از انتخابات کشور را تحت تاثیر قرار داده بود. نتیجه امتحان تاریخ هم عرق را بر پیشانیم جاری کرد و نمی دانستم چه جوابی به پدر و مادرم بدهم.
,آماده ورود به دوره پیش دانشگاهی و سال منتهی به کنکور می شدم. با دیدن چهره آقا معلم در دوره پیش دانشگاهی اصلا خوشحال نشدم. حس و حالی که لحظه دیدن نمره امتحان نهایی داشتم دوباره سراغم امد. نمی خواستم امسال هم تحت تاثیر آن حرف ها و فرار از درس، عرق سرد بر پیشانیم نقش ببندد. اما بازهم آقا معلم روال سابق را در پیش گرفت. اعتراض کردیم اما جوابی نگرفتیم. دیگر تاریخ را دوست نداشتم و برایم به کابوسی بدل شده بود. تا اینکه همزمان با عاشورای سال 88 و هتاکی های معترضان آقا معلم هم ناگهان غیبش زد. گفتند به سفر حج رفته، هیچ کس با خود نگفت که در ماه محرم کسی به حج نمی رود! یکی دو ماهی معلم دیگری به کلاسمان می آمد. کم کم معنای درس تاریخ را می فهمیدیم که باز هم سر وکله اش پیدا شد. اما مدت زیادی تا پایان ترم دوم نمانده بود و از این جهت ناراحت نبودیم.
,در این مدت کوتاهی که به کلاس آمد چیزی از درس نگفت و با آب و تاب بیشتری مواضع خودش را تکرار می کرد فهمیدم به حج رفته اما نه به طواف کعبه بلکه به طواف بتی از جنس خودش و اعمال حجش را در آشوبهای خیابانی شهر بجا آورده! حنایش برایم رنگی نداشت. حرفهایش خریداری نداشت و گویی با دیوار حرف میزد. بچه ها دریافته بودند که این صحبت ها برایشان آب و نان نمی شود هرچند برخی از بچه ها را به دنبال خود کشانید و به قیمت ترک تحصیل و یا ضعف شدید تحصیلی با خود همراه ساخت.
,در کنکور، تاریخ را با کمترین درصد به پایان بردم در حالیکه یکی از موثرترین دروس در کنکور بود. هرچند به رشته مورد علاقه ام رسیدم اما افسوس ساعت هایی که در کلاس تاریخ تلف شد را می خوردم.
,آری معلمی شغل انبیاست، اما آیا همه معلمان شغل انبیا را دارند؟ و آیا معلمان، انبیا هستند؟ مگر نه این است که انبیا وظیفه هدایت جامعه به مسیر حق و حقیقت و سعادت را داشتند؟ اما چرا مسیر "آقا معلم" هیچ شباهتی به مسیر سعادت نداشت که بماند، بلکه رهی که در پیش گرفته بود به ترکستان میرفت و زندگی بسیاری را تحت تاثیر قرار داد؟ چه کسی ضامن تباهی و نابودی اینده جوانان این نظام به دست به اصطلاح معلمی است که دانش آموزان را دستمایه سیاسی کاری ها و تعصبات جناحی می کند؟ آیا دانش آموزان دیروز که پدران آینده هستند به نظام آموزشی و معلمانی که فرزندانشان را به آن ها می سپارند می توانند اعتماد کنند؟ انبیا پیام الهی را برای مردم آورده بودند، آیا معلمهای ما هم امروز پیام خدا و دین خدا رو به بچه ها ابلاغ می کنند؟ البته نباید زحمات معلمان واقعی که بر انجام رسالت خود اهتمام جدی دارند نادیده گرفت اما یک سیب کرم خورده می تواند یک درخت سیب را خراب کند اگر اصلاح نشود...
,این مطالب را در ذهن خود مرور می کنم و با خاطراتی نسبتا تلخ با خود می گویم که تاریخ، بهترین معلم برای انسان است و اگر معلمی تاریخ را فراموش کرد، تاریخ او را فراموش نخواهد کرد.
,قفل صفحه موبایل را باز کرده و اخبار را مرور می کنم. نام "آقامعلم" را می بینم که در بین اسامی تایید صلاحیت شدگان انتخابات شورای شهرمان قرار دارد. لازم شد سری به ستادش بزنم. خوشا به حال شهرمان...
,محمد نجم
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه