فرزند شهید:

پدرم به عضویتش در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد٬ عشق می ورزید

پدرم به عضویتش در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد٬ عشق می ورزید
هر وقت نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد به مأموریتی اعزام می شدند، پدرم پیش قدم می شد و همراه آن ها به مناطق عملیاتی اعزام می شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ بانو نصرت رستمی فرزند پیشمرگ مسلمان کرد شهید غفار رستمی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: پدرم برای پاکسازی وجب به وجب خاک کردستان رشادت و شهامت زیادی از خود به نمایش گذاشت؛ هر وقت نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد به مأموریتی اعزام می شدند، پدرم پیش قدم می شد و همراه آن ها به مناطق عملیاتی اعزام می شد. پدرم به عضویتش در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد عشق می ورزید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

گاهی وقت ها پدرم چندین روز برای انجام مأموریت به خارج از شهر سنندج می رفت و چندین شب به خانه نمی آمد. یک بار که پدرم برای انجام مأموریت به خارج از شهر سنندج اعزام شده بود و من و برادرم تک و تنها در خانه مانده بودیم، من مجبور شدم بعد از چند روز خوردن نان و پنیر کمی پلو درست کنم. من بچه بودم و نمی توانستم غذای خوب و خوشمزه ای بپزم، به همین خاطر برادرم بعد از اینکه شامش را خورد، دل پیچه عجیبی گرفت. بعد از چند روز که پدرم به خانه آمد برادرم را به بیمارستان بردیم. برادرم به خاطر خوردن برنج خام و دم نکشیده دچار مشکل روده شده بود و به همین خاطر چند روزی در بیمارستان بستری شد.

,

 

,

بعد از این اتفاق و بستری شدن برادرم در بیمارستان، به پدرم فشار آوردیم که حتماً باید ازدواج کند تا در غیاب ایشان کسی سرپرستی ما را عهده دار شود. یک خانم تنها که چند باری من در خانه اش نان و چای خورده بودم را به پدرم معرفی کردم و گفتم: من دست پخت و پز این زن را دیده ام، این همان زنی است که می تواند برای ما مادری کند. در نهایت بعد از مشورت فراوان، عمه ام از آن خانم خواستگاری کرد و مادر خوانده ای مهربان مسئولیت ما را عهده دار شد.

,

 

,

غیبت های پدرم که برای انجام مأموریت به نقاط دور و نزدیک اعزام می شد خیلی وقت ها باعث ترس و دلهره ما می شد. یک بار که پدرم به اطراف روستا صلوات آباد اعزام شده بود، من به همراه خواهر بزرگم که میهمان خانه ما بود برای دیدن پدرم به روستای صلوات آباد رفتیم. نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد که در صلوات آباد مستقر بودند گفتند: کاک غفار برای انجام مأموریت به روستاهای اطراف حسین آباد دیواندره اعزام شده است.

,

 

,

بعد از اینکه جریان را برای عمه ام تعریف کردیم، عمه ام ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن. عمه ام می گفت: می دانم برادرم به شهادت رسیده است و آن ها برای اینکه ما ناراحت نشویم شهادت پدرتان را مخفی می کنند. من خواهرم این بار به طرف روستای حسین آباد به راه افتادیم. با نگرانی و اضطراب قدم به قدم پیش رفتیم تا اینکه به مقر نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد رسیدیم. وقتی سراغ پدرم را گرفتیم، گفتند: همین چند ساعت قبل مأموریت نیروهای اعزامی سنندج به پایان رسید و آن ها به طرف مقر باشگاه افسران سنندج حرکت کردند.

,

 

,

این بار با ترس و وحشت بیشتری به طرف سنندج به راه افتادیم؛ ترس از اینکه اگر پدرم به شهادت رسیده باشد چه کار باید بکنیم. در طول مسیر مدام افکار مزاحم به سراغمان می آمد که حتماً پدرم به شهادت رسیده است و همرزمان پدرم برای اینکه ما ناراحت نشویم این گونه با ما صحبت می کنند.

,

 

,

وقتی به مقر باشگاه افسران رسیدیم، سراغ پدرم را گرفتیم. نگهبان دم درب مقر گفت: نیروهایی که از حسین آباد دیواندره آمده اند برای استراحت به خانه هایشان رفته اند؛ پدر شما هم به خانه رفته است. وقتی درب خانه را باز کردیم، پدرم مشغول پاک کردن اسلحه اش بود. من و خواهرم شروع کردیم به گریه کردن که پدر جان! شما چرا این قدر بی خیال هستید و اصلاً به فکر فرزندانتان نیستید؟ چرا وقتی به عملیات می روید خبری به ما نمی دهید؟

,

 

,

پدرم ما را دلداری داد و گفت: من از زمانی که به یاد دارم برای به دست آوردن یک لقمه نان حلال از این روستا به آن روستا رفته ام و گاهی وقت ها حدود یک هفته از خانه دور بوده ام؛ پس شما باید به این وضعیت خو گرفته باشد و به دیر آمدن های من عادت کرده باشید.

,

 

,

پدرم در طول مدتی که در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد خدمت می کرد، همواره دوست داشت تمام منطقه را از لوث وجود گروهک های ضد انقلاب پاکسازی نماید. پدرم می گفت: « این از خدا بی خبرها در یک منطقه حضور می یابند و مردم را اذیت و آزار می کنند و زمانی که ما برای پاکسازی به آن منطقه اعزام می شویم، از آن منطقه متواری می شوند و دست ما به آن ها نمی رسد».

,

 

,

پدرم بعد از عملیات پاکسازی منطقه هویه و سرهویه می گفت: «در طول مسیر و تمام مدت درگیری با نیروهای ضد انقلاب، خدا خدا می کردم یک بار دیگر چشمم به باغ و چشمه ای که در باغ می جوشید بیفتد». در واقع بعد از اینکه نیروهای ضد انقلاب باغ و خانه ما را با خاک یکسان کردند، پدرم نتوانسته بود به روستای هویه برود و به باغ و درختان امان رسیدگی کند.

,

 

,

پدرم بعد از عمری مجاهدت در روز سیزدهم فروردین ماه سال 1363 در روستا طاله وران سنندج در درگیری با نیروهای ضدانقلاب به شهادت رسید. پدرم چند روز قبل از شهادت مقداری شکلات می خرید و به اطرافیانش شکلات می دهد و به آن ها می گوید: اگر به شهادت رسیدم، حلالم کنید و بعد از من هوای دختر و پسر خردسالم را داشته باشید.

,

 

,

من یک هفته قبل از شهادت پدرم ازدواج کرده بودم و در خانه همسرم زندگی می کردم. ابتدای زندگی مشترکم اتفاق غم انگیزی برایم پیش آمد و من با دلی شکسته زندگی مشترکم را آغاز کردم. برادرم نیز در کنار نامادری ام به زندگی اش ادامه داد. خیلی دوست داشتم سرپرستی برادرم را بر عهده بگیرم، اما شرایطم به گونه ای نبود که بتوانم کاری برای برادرم انجام دهم.

,

انتهای یپام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه