اخبار داغ
  1. بشکند قلم و دوربینی که غیرت جنوب را نمی‌بیند!
  2. چرا آمریکا از صید ایران در هرمز نگران است؟ شاه ماهی آمریکایی در دام ایران!
  3. انصارالله دست برتر در تغییر موازنه قدرت دارد/ احتمال استمداد عربستان از پاکستان و ترکیه
  4. روسیه شریک ایران است، نه متحد بی‌قیدوشرط؛ هرمز آزمون واقعی سیاست مسکو
  5. ناوشکن‌های رزمی دشمن حامل موشک‌های کروز و ایجیس هدف‌ حمله قرار گرفت
  6. هشدار فوری نیروی دریایی سپاه در واکنش به حمله آمریکا به نفتکش‌های ایران
  7. برنامه زیردریایی‌های هوشمند آمریکا ناک اوت شد
  8. توصیه سخنگوی سپاه به نظامیان آمریکا؛ به خلیج خوک‌ها بازگردید!
  9. هشدار سرلشکر عبداللهی درباره تهدید حمله به ۳ نفتکش ایرانی از سوی آمریکا
  10. برگزاری جلسه نمایندگان مجلس و نهادهای نظارتی با مسئولان شرکت توسعه برای بازسازی ورزشگاه آزادی/ وزیر ورزش استیضاح می شود؟
  11. «جمعه سیاه» روزی که حافظه تاریخی یک ملت را دگرگون کرد
  12. ثبات ارزی بدون مهار تورم، توهمی شکننده است
  13. رد ادعای کنایه آمیز یک عضو دولت درباره رفع فیلتر پیام رسان های خارجی/ لایی کشیدن برای شورای عالی فضای مجازی!
  14. واکسن آنفلوآنزا در پیچ تأخیر؛ وزارت بهداشت پاسخ دهد
  15. روزهایی از ریاست‌جمهوری روحانی/ نگاه اقتصادی رسانه های بین المللی به فریدون
  16. بازار آزاد ارز، قاچاق است/ دشمن با یک توییت، سفره مردم را هدف می‌گیرد
  17. غربگراها در پی "رفراندوم جنگی"/ "آری" هر شب ملت به مقاومت در تجمعات شبانه
  18. پشت‌پرده جهش قیمت دارو؛ چرا بار گرانی بر دوش بیمار افتاده است؟
  19. جزئیات طرح جدید بنزین/ قیمت بنزین برای ۸۵ درصد مردم تغییری نمی‌کند
  20. رسانه‌ی ملی یا نمایش خانگی؛ کدام یک مردمی‌تر است؟

پرواز در آب و آتش

خط و نشان غواص خط‌شکن با گونی عراقی

خط و نشان غواص خط‌شکن با گونی عراقی
رضا عضو اطلاعات عملیات سپاه بود، در جزیره سهیل هورالعظیم درست یادم نیست بدون اطلاع فرمانده اطلاعاتی از عراق برای مسئول مربوطه می آورد که او باور نمی کرد.یک شب بدون اطلاع به شناسایی منطقه در عراق رفت و گونی خاکی که مارک عراقی داشت همراه خودش آورد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل ازدزفول امروز”، پنج شنبه بود دلم بهانه شان را گرفت ولی مگر می شود یک دنیا حرف را در یک ورق کوچک جای داد؟

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دزفول امروز”، پنج شنبه بود دلم بهانه شان را گرفت ولی مگر می شود یک دنیا حرف را در یک ورق کوچک جای داد؟, دزفول امروز”، پنج , دزفول امروز, شنبه بود دلم بهانه شان را گرفت ولی مگر می شود یک دنیا حرف را در یک ورق کوچک جای داد؟,

در گلزار شهدا قدم می زدم و تصاویر نورانی شهدا را نگاه می کردم شلوغی اطراف مزار یک شهید توجه ام را جلب کرد.

با این که بارها به اینجا آمده بودم اما این بار فرق می ­کرد. اصلاً  نمی ­توانستم دل ببرم. یک نیروی درونی عجیبی مرا به آن سو می­ کشاند.

یکی پارچه ی قاب عکس بالای مزار را بر می داشت، یکی گل به دست آمده بود و دیگری مشغول قرائت قرآن بود. مادرش  هم همان گوشه کنار مزار نشسته بود.

جلوتر رفتم و به عکس شهید چشم دوختم. حس می کردم حواسش به من است و او هم دارد مهربانانه مرا نگاه می کند. سلام دادم و نشستم، دست بر روی سنگ مزار گذاشته و در حالی که نوشته های روی مزار را می خواندم فاتحه ای هدیه کردم.

 پاسدار اسلام شهید رضا پورحجت در عملیات کربلای۴ در جزیره سهیل به دیدار حق نائل آمد.

عملیات کربلای۴ ؟

عملیات کربلای چهار مرا به یاد همان دست بسته هایی می اندازد که گره از کار ما وا می کنند همان شهدای غواص!

و شهید رضا پور حجت یکی از غواصان عملیات کربلای۴ بود که پیکرش پس از ۱۱سال به میهن بازگشت.

مادر، سن و سالی را گذرانده بود اما این گذر زمان هرگز باعث نمی شد سالگرد عروج دردانه اش را فراموش کند.

مادر شهید زیر لبش چیزی می گفت و با دست های چروکیده اش سنگ مزار را نوازش می کرد. شاید داشت با عزیزش درد و دل می کرد.

با خوشرویی از من پذیرایی می کند و برای دقایقی با هم به صحبت می نشینیم.

حاجیه خانم فاطمه کارگاه گرچه سختی های بسیار دیده است اما همچنان صبور و امیدوار بر درگاه الهی شاکر است.

مادر شهید از میوه های باغ زندگی اش می گوید:

خدا هفت پسر و دو دختر به من هدیه داد. اسم رضا را خودم انتخاب کردم آن هم بخاطر ارادتی که به علی بن موسی الرضا(ع) داشتم.

در دوران کودکی اش فرزندی مودب و منظم بود و همیشه سر وقت به مدرسه می رفت. با تولد رضا خدا برکاتی دو چندان به ما داد. آن زمان خانه مان آب نداشت از برکت تولد رضا بود که منزل را لوله کشی کردیم.

با هم گرم گفتگو شدیم که چند مرد میانسال از دور آمده و کنار مزار نشستند. یکی از آنها گفت: یادش بخیر! اخلاق رضا، مرام و معرفتش زبانزد بچه ها بود.

دیگری گفت: مادرش هیچ وقت رضایش را تنها نمی گذارد و با اینکه سن و سالی از او گذشته همیشه به اینجا سر می زند.

از صحبت های یکی متوجه شدم که از بستگان شهید است. پرسیدم، پاسخ داد: من محمد حسن برادر و همرزم شهید هستم. از او خواستم دقایقی با یکدیگر هم کلام شویم.

رضا چند ساله بود که به جبهه رفت؟

محمد حسن برادر شهید: ۱۴ سال داشت، من و رضا در گردان عمار لشگر هفت ولی عصر(عج) مشغول خدمت شدیم من بعنوان نیروی پیاده و رضا جزء نیروهای غواص خط شکن بود.

رضا مانند دیگر بچه های دفاع مقدس فعالیتش را به عنوان نیروی بسیجی از مسجد امام حسن مجتبی(ع) شروع کرد. او از لحاظ درسی بچه ی درس خوانی بود، به خاطر خدمت سربازی درسش نیمه تمام ماند که پس از پایان آن مجددا درسش را ادامه داده و دیپلم گرفت.

رضا جوان فعالی بود و همیشه از دغدغه هایش می گفت و از اینکه نمی تواند نسبت به مسائل مملکتش بی تفاوت باشد.

حتی به خاطر دارم زمانی که برادرانم در جبهه بودند مادرم از رفتن رضا به خاطر شرایط سنی اش ممانعت می کرد  ولی رضا می گفت: اگر مخالفت کنید من از مسجد دیگری اقدام به ثبت نام می کنم و هر بار هم که این گونه می شد به مسجد دیگری می رفت و از آنجا اعزام می شد.

به خاطر دارم در عملیات فتح المبین از ناحیه دست زخمی شده و به اسارت در آمد ولی چون خود عراقی ها محاصره شدند اسیران را آزاد کردند که رضا توسط نیروهای امدادگر دزفول به بیمارستان افشار منتقل شده و از آنجا به بیمارستان فیروزگر تهران رفت.

سالگرد داداش رضا بود مگر می شد برادرش او را فراموش کند؟ پس از دقایقی مردی با موهای جو گندمی که حدس می زدم  انگار خودش هم خاک خورده جبهه است کنار مزار آمد. از او خواستم اگر خاطره ای از شهید دارد برایمان تعریف کند.

“مجید پور حجت” برادر شهید رضا پورحجت گفت: خاطرات زیادی از رضا دارم. رضا بسیار دلسوز و فداکار بود.

زمانی که در جبهه بودیم شب ها ظرف ها را بدون این که کسی متوجه شود می شست، صبح که از خواب بیدار می شدیم همه می گفتند باز رضا ظرف هارا شسته.

اصلا منتظر نمی ماند تا کسی کاری را به او محول کند خودش بدون هیچ توقعی از دیگران وظیفه اش را انجام می داد.

خاطره ی دیگری هم به یاد دارم؛ رضا عضو اطلاعات عملیات سپاه بود، در جزیره سهیل هورالعظیم درست یادم نیست بدون اطلاع فرمانده اطلاعاتی از عراق برای مسئول مربوطه می آورد که او باور نمی کرد.

یک شب بدون اطلاع به شناسایی منطقه در عراق رفت و گونی خاکی که مارک عراقی داشت همراه خودش آورد و به مسئول خود گفت: این اطلاعات این هم مارک گونی خاک عراق! حالا باور می کنید؟ که او از کار رضا خنده اش گرفت.

از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید

 مادر شهید: به واجبات مقید بود خیلی به فکر اطرافیان و دوستان بود و ساده هم زندگی می کرد، به حداقل امکانات راضی بود، خیلی با قرآن انس داشت و بسیار تلاوت می کرد.

 رضا به صله رحم سفارش زیادی می کرد، مدام به خواهر و برادرهایش می گفت: با هم در ارتباط باشید، اگر اختلافی پیش آمد گذشت کنید.

از جبهه که باز می گشت چه می گفت؟

مادر شهید: رضا می گفت من سرباز امام زمان(عج) هستم، حتی وقتی که باز می گشت برای اینکه من رنجیده نشوم به بسیج می رفت و لباس هایش را شسته و حمام می کرد که مبادا او را با سرو صورت خاکی ببینم.

شهادتش چگونه بود؟

محمدحسن برادر شهید: همان گونه که گفته بودم من و رضا همرزم بودیم من نیروی پیاده و رضا غواص خط شکن.

زمان کمی مانده بود که به بچه ها برسیم، عملیات لو رفته بود، عراقی ها با اطلاعاتی که از سه روز قبل به دست آورده بودند، عملیات را شناسایی کردند.

صبح  روز بعد به تاریخ چهارم دی ۶۵ در جزیره سهیل با تجهیزات کامل رودخانه را به رگبار بستند و تمام بچه های غواص را تیر باران کردند و کاری هم از دست ما بر نمی آمد. تلفات زیادی دادیم و ناچار به عقب نشینی شدیم. حتی خودم در آن عملیات مجروح شدم.

فردای آن روز تعدادی از پیکرهای شهدا را باز گرداندیم ولی تعداد زیادی باقی ماندند که بعد از ۱۱سال عراقی ها نشانی پیکر پاک شهدا را به ما اطلاع دادند که در تاریخ اول اسفند ۷۶ برادرم پیدا شد و ۱۱ اردیبهشت ۷۷ او را در گلزار بهشت علی به خاک سپردیم.

خط

به عنوان آخرین سوال اگر حرفی باقی مانده می شنویم:

عبدالمحمد برادر شهید: شهدا برای خدا و دفاع از میهن رفتند، از مسئولین می خواهیم کاری کنند که خون شهدا پایمال نشود. شهدا پای این انقلاب جان دادند ما هم باید پاسدار خوبی برای خونشان باشیم.

از مسئولین می خواهم به خانواده های شهدا سری بزنند و از آنان یادی کنند، این تنها توقع و انتظار ماست.

اینجا صاحبخانه عشق شمایید، با کوله بار درس ایثار و از خودگذشتگی گلزار شهدا را ترک می کنم اما دلم تا همیشه در گرو آن زندگان همیشگی تاریخ است.

 گفتگو: فاطمه دقاق نژاد

انتهای پیام/

,

, , , ,

در گلزار شهدا قدم می زدم و تصاویر نورانی شهدا را نگاه می کردم شلوغی اطراف مزار یک شهید توجه ام را جلب کرد.

, در گلزار شهدا قدم می زدم و تصاویر نورانی شهدا را نگاه می کردم شلوغی اطراف مزار یک شهید توجه ام را جلب کرد.,

با این که بارها به اینجا آمده بودم اما این بار فرق می ­کرد. اصلاً  نمی ­توانستم دل ببرم. یک نیروی درونی عجیبی مرا به آن سو می­ کشاند.

, با این که بارها به اینجا آمده بودم اما این بار فرق می ­کرد. اصلاً  نمی ­توانستم دل ببرم. یک نیروی درونی عجیبی مرا به آن سو می­ کشاند. ,

یکی پارچه ی قاب عکس بالای مزار را بر می داشت، یکی گل به دست آمده بود و دیگری مشغول قرائت قرآن بود. مادرش  هم همان گوشه کنار مزار نشسته بود.

, یکی پارچه ی قاب عکس بالای مزار را بر می داشت، یکی گل به دست آمده بود و دیگری مشغول قرائت قرآن بود. مادرش  هم همان گوشه کنار مزار نشسته بود.,

جلوتر رفتم و به عکس شهید چشم دوختم. حس می کردم حواسش به من است و او هم دارد مهربانانه مرا نگاه می کند. سلام دادم و نشستم، دست بر روی سنگ مزار گذاشته و در حالی که نوشته های روی مزار را می خواندم فاتحه ای هدیه کردم.

, جلوتر رفتم و به عکس شهید چشم دوختم. حس می کردم حواسش به من است و او هم دارد مهربانانه مرا نگاه می کند. سلام دادم و نشستم، دست بر روی سنگ مزار گذاشته و در حالی که نوشته های روی مزار را می خواندم فاتحه ای هدیه کردم.,

 پاسدار اسلام شهید رضا پورحجت در عملیات کربلای۴ در جزیره سهیل به دیدار حق نائل آمد.

,  پاسدار اسلام شهید رضا پورحجت در عملیات کربلای۴ در جزیره سهیل به دیدار حق نائل آمد., پاسدار اسلام شهید رضا پورحجت در عملیات کربلای۴ در, جزیره سهیل به دیدار حق نائل آمد.,

عملیات کربلای۴ ؟

, عملیات کربلای۴ ؟,

عملیات کربلای چهار مرا به یاد همان دست بسته هایی می اندازد که گره از کار ما وا می کنند همان شهدای غواص!

, عملیات کربلای چهار مرا به یاد همان دست بسته هایی می اندازد که گره از کار ما وا می کنند همان شهدای غواص!,

و شهید رضا پور حجت یکی از غواصان عملیات کربلای۴ بود که پیکرش پس از ۱۱سال به میهن بازگشت.

, و شهید رضا پور حجت یکی از غواصان عملیات کربلای۴ بود که پیکرش پس از ۱۱سال به میهن بازگشت.,

مادر، سن و سالی را گذرانده بود اما این گذر زمان هرگز باعث نمی شد سالگرد عروج دردانه اش را فراموش کند.

, مادر، سن و سالی را گذرانده بود اما این گذر زمان هرگز باعث نمی شد سالگرد عروج دردانه اش را فراموش کند.,

مادر شهید زیر لبش چیزی می گفت و با دست های چروکیده اش سنگ مزار را نوازش می کرد. شاید داشت با عزیزش درد و دل می کرد.

, مادر شهید زیر لبش چیزی می گفت و با دست های چروکیده اش سنگ مزار را نوازش می کرد. شاید داشت با عزیزش درد و دل می کرد.,

با خوشرویی از من پذیرایی می کند و برای دقایقی با هم به صحبت می نشینیم.

, با خوشرویی از من پذیرایی می کند و برای دقایقی با هم به صحبت می نشینیم.,

حاجیه خانم فاطمه کارگاه گرچه سختی های بسیار دیده است اما همچنان صبور و امیدوار بر درگاه الهی شاکر است.

, حاجیه خانم فاطمه کارگاه گرچه سختی های بسیار دیده است اما همچنان صبور و امیدوار بر درگاه الهی شاکر است., حاجیه خانم فاطمه کارگاه,

, , , ,

مادر شهید از میوه های باغ زندگی اش می گوید:

, مادر شهید از میوه های باغ زندگی اش می گوید:, مادر شهید از میوه های باغ زندگی اش می گوید:,

خدا هفت پسر و دو دختر به من هدیه داد. اسم رضا را خودم انتخاب کردم آن هم بخاطر ارادتی که به علی بن موسی الرضا(ع) داشتم.

, خدا هفت پسر و دو دختر به من هدیه داد. اسم رضا را خودم انتخاب کردم آن هم بخاطر ارادتی که به علی بن موسی الرضا(ع) داشتم.,

در دوران کودکی اش فرزندی مودب و منظم بود و همیشه سر وقت به مدرسه می رفت. با تولد رضا خدا برکاتی دو چندان به ما داد. آن زمان خانه مان آب نداشت از برکت تولد رضا بود که منزل را لوله کشی کردیم.

, در دوران کودکی اش فرزندی مودب و منظم بود و همیشه سر وقت به مدرسه می رفت. با تولد رضا خدا برکاتی دو چندان به ما داد. آن زمان خانه مان آب نداشت از برکت تولد رضا بود که منزل را لوله کشی کردیم.,

با هم گرم گفتگو شدیم که چند مرد میانسال از دور آمده و کنار مزار نشستند. یکی از آنها گفت: یادش بخیر! اخلاق رضا، مرام و معرفتش زبانزد بچه ها بود.

, با هم گرم گفتگو شدیم که چند مرد میانسال از دور آمده و کنار مزار نشستند. یکی از آنها گفت: یادش بخیر! اخلاق رضا، مرام و معرفتش زبانزد بچه ها بود.,

دیگری گفت: مادرش هیچ وقت رضایش را تنها نمی گذارد و با اینکه سن و سالی از او گذشته همیشه به اینجا سر می زند.

, دیگری گفت: مادرش هیچ وقت رضایش را تنها نمی گذارد و با اینکه سن و سالی از او گذشته همیشه به اینجا سر می زند.,

از صحبت های یکی متوجه شدم که از بستگان شهید است. پرسیدم، پاسخ داد: من محمد حسن برادر و همرزم شهید هستم. از او خواستم دقایقی با یکدیگر هم کلام شویم.

, از صحبت های یکی متوجه شدم که از بستگان شهید است. پرسیدم، پاسخ داد: من محمد حسن برادر و همرزم شهید هستم. از او خواستم دقایقی با یکدیگر هم کلام شویم., از صحبت های یکی متوجه شدم که از بستگان شهید است. پرسیدم، پاسخ داد: من محمد حسن برادر و همرزم شهید هستم. , از او خواستم دقایقی با یکدیگر هم کلام شویم.,

, , , ,

رضا چند ساله بود که به جبهه رفت؟

, رضا چند ساله بود که به جبهه رفت؟, رضا چند ساله بود که به جبهه رفت؟,

محمد حسن برادر شهید: ۱۴ سال داشت، من و رضا در گردان عمار لشگر هفت ولی عصر(عج) مشغول خدمت شدیم من بعنوان نیروی پیاده و رضا جزء نیروهای غواص خط شکن بود.

, محمد حسن , برادر شهید: ۱۴ سال داشت، من و رضا در گردان عمار لشگر هفت ولی عصر(عج) مشغول خدمت شدیم من بعنوان نیروی پیاده و رضا جزء نیروهای غواص خط شکن بود.,

رضا مانند دیگر بچه های دفاع مقدس فعالیتش را به عنوان نیروی بسیجی از مسجد امام حسن مجتبی(ع) شروع کرد. او از لحاظ درسی بچه ی درس خوانی بود، به خاطر خدمت سربازی درسش نیمه تمام ماند که پس از پایان آن مجددا درسش را ادامه داده و دیپلم گرفت.

, رضا مانند دیگر بچه های دفاع مقدس فعالیتش را به عنوان نیروی بسیجی از مسجد امام حسن مجتبی(ع) شروع کرد. او از لحاظ درسی بچه ی درس خوانی بود، به خاطر خدمت سربازی درسش نیمه تمام ماند که پس از پایان آن مجددا درسش را ادامه داده و دیپلم گرفت.,

رضا جوان فعالی بود و همیشه از دغدغه هایش می گفت و از اینکه نمی تواند نسبت به مسائل مملکتش بی تفاوت باشد.

, رضا جوان فعالی بود و همیشه از دغدغه هایش می گفت و از اینکه نمی تواند نسبت به مسائل مملکتش بی تفاوت باشد.,

حتی به خاطر دارم زمانی که برادرانم در جبهه بودند مادرم از رفتن رضا به خاطر شرایط سنی اش ممانعت می کرد  ولی رضا می گفت: اگر مخالفت کنید من از مسجد دیگری اقدام به ثبت نام می کنم و هر بار هم که این گونه می شد به مسجد دیگری می رفت و از آنجا اعزام می شد.

, حتی به خاطر دارم زمانی که برادرانم در جبهه بودند مادرم از رفتن رضا به خاطر شرایط سنی اش ممانعت می کرد  ولی رضا می گفت: اگر مخالفت کنید من از مسجد دیگری اقدام به ثبت نام می کنم و هر بار هم که این گونه می شد به مسجد دیگری می رفت و از آنجا اعزام می شد.,

به خاطر دارم در عملیات فتح المبین از ناحیه دست زخمی شده و به اسارت در آمد ولی چون خود عراقی ها محاصره شدند اسیران را آزاد کردند که رضا توسط نیروهای امدادگر دزفول به بیمارستان افشار منتقل شده و از آنجا به بیمارستان فیروزگر تهران رفت.

, به خاطر دارم در عملیات فتح المبین از ناحیه دست زخمی شده و به اسارت در آمد ولی چون خود عراقی ها محاصره شدند اسیران را آزاد کردند که رضا توسط نیروهای امدادگر دزفول به بیمارستان افشار منتقل شده و از آنجا به بیمارستان فیروزگر تهران رفت.,

سالگرد داداش رضا بود مگر می شد برادرش او را فراموش کند؟ پس از دقایقی مردی با موهای جو گندمی که حدس می زدم  انگار خودش هم خاک خورده جبهه است کنار مزار آمد. از او خواستم اگر خاطره ای از شهید دارد برایمان تعریف کند.

, سالگرد داداش رضا بود مگر می شد برادرش او را فراموش کند؟ پس از دقایقی مردی با موهای جو گندمی که حدس می زدم  انگار خودش هم خاک خورده جبهه است کنار مزار آمد. از او خواستم اگر خاطره ای از شهید دارد برایمان تعریف کند., سالگرد داداش رضا بود مگر می شد برادرش او را فراموش کند؟ پس از دقایقی مردی با موهای جو گندمی که حدس می زدم  انگار خودش هم خاک خورده جبهه است کنار مزار آمد. , از او خواستم اگر خاطره ای از شهید دارد برایمان تعریف کند.,

“مجید پور حجت” برادر شهید رضا پورحجت گفت: خاطرات زیادی از رضا دارم. رضا بسیار دلسوز و فداکار بود.

, “مجید پور حجت” برادر شهید رضا پورحجت گفت: خاطرات زیادی از رضا دارم. رضا بسیار دلسوز و فداکار بود.,

زمانی که در جبهه بودیم شب ها ظرف ها را بدون این که کسی متوجه شود می شست، صبح که از خواب بیدار می شدیم همه می گفتند باز رضا ظرف هارا شسته.

, زمانی که در جبهه بودیم شب ها ظرف ها را بدون این که کسی متوجه شود می شست، صبح که از خواب بیدار می شدیم همه می گفتند باز رضا ظرف هارا شسته.,

اصلا منتظر نمی ماند تا کسی کاری را به او محول کند خودش بدون هیچ توقعی از دیگران وظیفه اش را انجام می داد.

, اصلا منتظر نمی ماند تا کسی کاری را به او محول کند خودش بدون هیچ توقعی از دیگران وظیفه اش را انجام می داد.,

خاطره ی دیگری هم به یاد دارم؛ رضا عضو اطلاعات عملیات سپاه بود، در جزیره سهیل هورالعظیم درست یادم نیست بدون اطلاع فرمانده اطلاعاتی از عراق برای مسئول مربوطه می آورد که او باور نمی کرد.

, خاطره ی دیگری هم به یاد دارم؛ رضا عضو اطلاعات عملیات سپاه بود، در جزیره سهیل هورالعظیم درست یادم نیست بدون اطلاع فرمانده اطلاعاتی از عراق برای مسئول مربوطه می آورد که او باور نمی کرد.,

یک شب بدون اطلاع به شناسایی منطقه در عراق رفت و گونی خاکی که مارک عراقی داشت همراه خودش آورد و به مسئول خود گفت: این اطلاعات این هم مارک گونی خاک عراق! حالا باور می کنید؟ که او از کار رضا خنده اش گرفت.

, یک شب بدون اطلاع به شناسایی منطقه در عراق رفت و گونی خاکی که مارک عراقی داشت همراه خودش آورد و به مسئول خود گفت: این اطلاعات این هم مارک گونی خاک عراق! حالا باور می کنید؟ که او از کار رضا خنده اش گرفت.,

, , , ,

از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید

, از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید, از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید, از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید,

 مادر شهید: به واجبات مقید بود خیلی به فکر اطرافیان و دوستان بود و ساده هم زندگی می کرد، به حداقل امکانات راضی بود، خیلی با قرآن انس داشت و بسیار تلاوت می کرد.

,  مادر شهید: به واجبات مقید بود خیلی به فکر اطرافیان و دوستان بود و ساده هم زندگی می کرد، به حداقل امکانات راضی بود، خیلی با قرآن انس داشت و بسیار تلاوت می کرد., مادر شهید,

 رضا به صله رحم سفارش زیادی می کرد، مدام به خواهر و برادرهایش می گفت: با هم در ارتباط باشید، اگر اختلافی پیش آمد گذشت کنید.

,  رضا به صله رحم سفارش زیادی می کرد، مدام به خواهر و برادرهایش می گفت: با هم در ارتباط باشید، اگر اختلافی پیش آمد گذشت کنید.,

, , , ,

از جبهه که باز می گشت چه می گفت؟

, از جبهه که باز می گشت چه می گفت؟, از جبهه که باز می گشت چه می گفت؟, از جبهه که باز می گشت چه می گفت؟,

مادر شهید: رضا می گفت من سرباز امام زمان(عج) هستم، حتی وقتی که باز می گشت برای اینکه من رنجیده نشوم به بسیج می رفت و لباس هایش را شسته و حمام می کرد که مبادا او را با سرو صورت خاکی ببینم.

, مادر شهید: رضا می گفت من سرباز امام زمان(عج) هستم، حتی وقتی که باز می گشت برای اینکه من رنجیده نشوم به بسیج می رفت و لباس هایش را شسته و حمام می کرد که مبادا او را با سرو صورت خاکی ببینم., مادر شهید,

شهادتش چگونه بود؟

, شهادتش چگونه بود؟, شهادتش چگونه بود؟, شهادتش چگونه بود؟,

محمدحسن برادر شهید: همان گونه که گفته بودم من و رضا همرزم بودیم من نیروی پیاده و رضا غواص خط شکن.

, محمدحسن برادر شهید: همان گونه که گفته بودم من و رضا همرزم بودیم من نیروی پیاده و رضا غواص خط شکن., محمدحسن برادر شهید,

زمان کمی مانده بود که به بچه ها برسیم، عملیات لو رفته بود، عراقی ها با اطلاعاتی که از سه روز قبل به دست آورده بودند، عملیات را شناسایی کردند.

, زمان کمی مانده بود که به بچه ها برسیم، عملیات لو رفته بود، عراقی ها با اطلاعاتی که از سه روز قبل به دست آورده بودند، عملیات را شناسایی کردند.,

صبح  روز بعد به تاریخ چهارم دی ۶۵ در جزیره سهیل با تجهیزات کامل رودخانه را به رگبار بستند و تمام بچه های غواص را تیر باران کردند و کاری هم از دست ما بر نمی آمد. تلفات زیادی دادیم و ناچار به عقب نشینی شدیم. حتی خودم در آن عملیات مجروح شدم.

, صبح  روز بعد به تاریخ چهارم دی ۶۵ در جزیره سهیل با تجهیزات کامل رودخانه را به رگبار بستند و تمام بچه های غواص را تیر باران کردند و کاری هم از دست ما بر نمی آمد. تلفات زیادی دادیم و ناچار به عقب نشینی شدیم. حتی خودم در آن عملیات مجروح شدم.,

فردای آن روز تعدادی از پیکرهای شهدا را باز گرداندیم ولی تعداد زیادی باقی ماندند که بعد از ۱۱سال عراقی ها نشانی پیکر پاک شهدا را به ما اطلاع دادند که در تاریخ اول اسفند ۷۶ برادرم پیدا شد و ۱۱ اردیبهشت ۷۷ او را در گلزار بهشت علی به خاک سپردیم.

, فردای آن روز تعدادی از پیکرهای شهدا را باز گرداندیم ولی تعداد زیادی ,

خط

, خط, خط, خط,

به عنوان آخرین سوال اگر حرفی باقی مانده می شنویم:

, به عنوان آخرین سوال اگر حرفی باقی مانده می شنویم:, به عنوان آخرین سوال اگر حرفی باقی مانده می شنویم:,

عبدالمحمد برادر شهید: شهدا برای خدا و دفاع از میهن رفتند، از مسئولین می خواهیم کاری کنند که خون شهدا پایمال نشود. شهدا پای این انقلاب جان دادند ما هم باید پاسدار خوبی برای خونشان باشیم.

, عبدالمحمد برادر شهید: شهدا برای خدا و دفاع از میهن رفتند، از مسئولین می خواهیم کاری کنند که خون شهدا پایمال نشود. , عبدالمحمد برادر شهید: , شهدا پای این انقلاب جان دادند ما هم باید پاسدار خوبی برای خونشان باشیم.,

از مسئولین می خواهم به خانواده های شهدا سری بزنند و از آنان یادی کنند، این تنها توقع و انتظار ماست.

, از مسئولین می خواهم به خانواده های شهدا سری بزنند و از آنان یادی کنند، این تنها توقع و انتظار ماست.,

, , , ,

اینجا صاحبخانه عشق شمایید، با کوله بار درس ایثار و از خودگذشتگی گلزار شهدا را ترک می کنم اما دلم تا همیشه در گرو آن زندگان همیشگی تاریخ است.

, اینجا صاحبخانه عشق شمایید، با کوله بار درس ایثار و از خودگذشتگی گلزار شهدا را ترک می کنم اما دلم تا همیشه در گرو آن زندگان همیشگی تاریخ است.,

, , , ,

 گفتگو: فاطمه دقاق نژاد

,  گفتگو: فاطمه دقاق نژاد,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه