روایت زندگی شهید محمد بنیادی از زبان مادرش

روایت زندگی شهید محمد بنیادی از زبان مادرش
محمّد رو به مادرش کرد و گفت: مادر سیب را با چه نیتی خوردی؟ مادرش گفت: هیچ؛ او گفت که چرا نیّت نکرده خوردی؟! ای‌کاش نیت می‌کردی که من شهید شوم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از شکوه فرهنگ، در یازدهمین روز از دی‌ماه سال 1344 اولین فرزند حسین آقا و رحیمه خانم قربان زاده در روستای خانقاه علیا از توابع بخش مرکزی شهرستان نمین به دنیا آمد که پدر و مادرش نام او را محمد گذاشتند. حسین آقا کارگر شهرداری بود و رحیمه خانم نیز در خانه به خانه‌داری و تربیت فرزندان می‌پرداخت و گاهی نیز در خانه‌ی دیگران کار می‌کرد. وضعیت خانواده‌ی بنیادی ازلحاظ مالی قبل از تولد محمد و بعد از تولد او بد بود به همین دلیل مادر خانواده نیز مجبور به کار کردن می‌شد و محمد از همان دوران خردسالی همراه مادر می‌رفت و به او کمک می‌کرد و علاوه بر آن در روستا با دوستان خود بازی می‌کرد، دوستانی از قبیل سلیمان ایمان نژاد، احمد و محمد محمدی، محمد بیرامی و برادر کوچک خود علی. رفتار محمد با دوستانش خوب و مهربانانه بود. آن‌ها گاهی نیز انجیر می‌فروختند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا،, شکوه فرهنگ,

 

,

دوران خردسالی محمد در روستای خانقاه سپری می‌شد، وضعیت آن‌ها روزبه‌روز بهتر می‌شد طوری که در هفت‌سالگی محمد زمانی که به مدرسه می‌رفت وضعیت آن‌ها دیگر متوسط شده بود. با رسیدن سال 1351 محمد نیز با شور و شوق زیادی آماده‌ی رفتن به مدرسه می‌شد و دوران ابتدایی خود را در مدرسه‌ی مطلعی نمین شروع کرد. پدر شهید از خاطرات درس خواندن او می‌گوید:محمد بچه‌ی درس‌خوانی بود به‌محض آمدن از مدرسه قبل از اینکه کاری انجام دهد و یا حتی غذایی بخورد تکالیف خود را انجام می‌داد، مثل برادران کوچکش شلوغ نبود بچه‌ی آرام و متینی بود، او علاوه بر مدرسه، قرآن نیز یاد می‌گرفت، هرچند کلاسی و یا جای خاصی برای فراگیری قرآن نبود اما یک فردی بلد بود که به آن‌ها یاد می‌داد. او بعد از اتمام کردن تکالیف مدرسه‌اش و کلاس قرآن در نانوایی نیز کار می‌کرد، چون وضع اقتصادی ما خوب نبود و او دوست نداشت که مادرش کار کند و حتی از این مسئله ناراحت می‌شد خودش به نانوایی می‌رفت تا دیگر مادرش کار نکند، با کمک او به وضع اقتصادی خانواده، وضعمان کم‌کم بهتر می‌شد».

,

 

,

, ,

 

,

و در مورد رفتار او با کودکان دیگر نیز می‌گوید: محمد از همان دوران خردسالی و حتی در کودکی، محترمانه با دوستانش رفتار می‌کرد سعی می‌کرد به همه‌ی دوستانش کمک کند حتی اگر کمک مالی باشد هرچند خود و خانواده‌اش بیشتر از هرکسی نیازمند بودند، اگر دوستانش مشکلی داشتند همیشه با او در میان می‌گذاشتند و او با پول‌توجیبی خود به آن‌ها کمک می‌کرد.»

,

 

,

آری محمد از همان کودکی مردی بود که دیگران و دوستانش می‌توانستند در سختی‌ها به او تکیه کنند.

,

 

,

محمد دوران کودکی خود را همچنان در روستای خانقاه علیا سپری می‌کرد و سال‌های ابتدایی تحصیلات خود را سال‌به‌سال پشت سر می‌گذراند، سال پایانی تحصیلات ابتدایی او و سال‌های آغازین دوران راهنمایی‌اش در مدرسه‌ی شهید شیردل شهرستان نمین همزمان بود با پیروزی انقلاب اسلامی، این در حالی بود که او نیز فعالیت‌های انقلابی هرچند کم‌رنگ، داشت.

,

 

,

 برادر شهید نقل می‌کند: یک روز در سال‌های انقلاب من و محمد می‌خواستیم به حمام برویم درراه موج مخالفان رژیم شاهنشاهی را دیدیم که سوار ماشین می‌شدند و برای شرکت در تظاهرات به سمت شهر می‌رفتند، ما هم وسایل حمام خود را یواشکی داخل حمام گذاشته و به مردم پیوستیم و سوار ماشین وانت شدیم و تا وسط شهر رفتیم و شعار دادیم بعد از کمی همهمه میان مردم افتاد که عکس می‌اندازد، همه سرشان را پایین می‌انداختند و ما هم چیزی نمی‌فهمیدیم اما به تبعیت از آن‌ها ما نیز سرمان را پایین انداختیم تا عکس از ما نیز گرفته نشود، ما آن روز نتوانستیم به حمام برویم و فردای آن روز چون معلممان گفته بود، تمیز و مرتب به مدرسه برویم ما را دعوا کرد».

,

, ,

 

,

هرچند وضعیت تحصیلی محمد خوب و وضعیت اقتصادی خانواده بد نبود اما برای بهبود وضعیت اقتصادی‌شان، دست از درس و مدرسه کشید تا کار کند و کمک‌خرج خانواده باشد، اگرچه این کار کردن تا حد انجیر فروختن بود. کار در نانوایی همچنان ادامه داشت. حسین علاوه بر کار کردن فعالیت‌های دیگری نیز داشت، خانواده از فعالیت‌های او چنین می‌گویند: در تمام مراسمات مسجد حضور داشت و در این روزها بیشتر به کلاس قرآن که دیگر در مسجد تشکیل می‌شد شرکت می‌کرد، او کار کردن در مسجد را نیز خیلی دوست داشت. رابطه‌ی محمد با دوستانش در دوران نوجوانی نیز مثل گذشته بود، او همواره در سختی‌ها و مشکلات تکیه‌گاهی برای دوستانش بود. با همسایه‌ها، بزرگان روستا، خویشاوندان نیز صمیمی و درعین‌حال محترمانه رفتار می‌کرد. به همه مهر می‌ورزید و همه نیز او را دوست داشتند. برادر شهید از روابط او با خانواده، همسایگان، بزرگان و دوستان چنین می‌گوید: «رابطه‌ی خوبی با خانواده داشت، چون ما کوچک‌تر از او بودیم، همیشه او پول‌توجیبی ما را می‌داد، سعی می‌کرد خودش کار کند و محتاج کسی نباشد و به مادر نیز پول می‌داد تا او نیازی به کار کردن نداشته باشد، با همسایه نیز مهربان، خوش‌برخورد و خوش‌صحبت بود. رابطه‌اش با آقایان احمد محمدی، محمد بیرامی و سلیمان ایمان نژاد همچنان ادامه داشت. محمد به همه‌ی کسانی که به‌نوعی با او رابطه داشتند. چه کوچک و چه بزرگ، احترام قائل بود و در همه‌ی روابطش شرم و حیا حرف اول را می‌زد.او همواره از جانب همسایگان و دوستان ستوده می‌شد و این‌ها همه نشان از وجود بی‌آلایش او بود که عشق در آن موج می‌زد».

,

 

,

آری عشق در قلب کوچک محمد همیشه موج می‌زد، عشق به پدر و مادرش و عشق خدمت به آن‌ها، که بیش از همه آن‌ها را دوست داشت. مادر شهید خانم رحیمه قربان زاده خاطره‌ای در این مورد تعریف می‌کند.

,

 

,

یک روز که محمد 12 یا 13 ساله بود باهم به بازار رفتیم و چند کیلو میوه خریدیم، درراه محمد از من خواست که اجازه دهم او میوه‌ها را بردارد. هرچند من نمی‌خواستم او قبول نکرد. راهی روستا شدیم، درراه من مدام خسته می‌شدم و استراحت می‌کردم وسط‌های راه بودیم که ماشینی از راه رسید، خواست که ما را برساند، اما محمد قبول نکرد و گفت دوست دارم مادرم بر پشتم بنشانم و به خانه ببرم.

,

 

,

 زمانی که به روستا رسیدیم یکی از زنان همسایه را دیدیم باهم احوالپرسی کردیم و بعد، از محمد پرسید که چه خریده‌ایم، محمد گفت که سیب و پرتقال گرفته‌ایم سپس هم یکی از سیب‌ها را که بزرگ‌تر از همه بود برداشت و سه قسمت کرد، هر سه شروع کردیم به خوردن. بعد از تمام شدن محمد رو کرد به من و گفت: مادر سیب را با چند نیتی خوردی؟ گفتم هیچ و او گفت که چرا نیّت نکرده خوردی سپس افزود: ای‌کاش نیت می‌کردی که پسرت بزرگ شود و به شما خدمت کند و شما از وجود او بهره‌مند شوید، نیت می‌کردی که من شهید شوم، او آن حرف را زمانی می‌زد که هیچ خبری از جنگ و جبهه نبود. او واقعاً همیشه به من خدمت می‌کرد، مرا به بازار می‌برد. کارهایم را انجام می‌داد و نمی‌گذاشت زیاد کارکنم. او واقعاً یک فرشته بود، یک فرشته‌ی باشرم و حیا که هیچ‌وقت به کسی حتی کوچک‌تر از خود بی‌احترامی نکرد.

,

 

,

سرآغاز دوران جوانی محمد همزمان بود با مهم‌ترین مرحله از زندگی او و آن چیزی نبود جز ازدواج و تشکیل خانواده در تاریخ 61/11/28.

,

 

,

 پدر شهید در مورد دوران ازدواج او می‌گوید: «محمد اصلاً دوست نداشت ازدواج کند چراکه جنگ بود و او دوست داشت به جبهه برود و می‌گفت که ازدواج مانع این هدفش می‌شود، اما با اصرار من و مادرش بالاخره تن به ازدواج داد، مراسم عقد و ازدواج خیلی ساده و در خانه برگزار شد و بعد از ازدواج نیز به دلیل علاقه‌ی زیاد به من و مادر و خانواده‌اش با ما یکجا زندگی کرد و مخارج خود را با کارگری تأمین نمود. رفتار خوب او شامل همسرش نیز می‌شد، او نسبت به گذشته مسئولیت‌پذیرتر شده بود».

,

 

,

محمد در برابر مشکلات همیشه به خدا توکل کرده و به او پناه می‌برد. نماز می‌خواند و از او می‌خواست تا مشکلات را حل کند. او فرد خانواده‌دوستی بود و علاقه‌ی وافری به پدر و مادرش داشت و بزرگ‌ترین آرزوی او نیز خدمت به پدر و مادر و بردن آن‌ها به مکه و کربلا بود. خوشحالی آن‌ها تنها آرزوی او بود.

,

 

,

سال‌های جنگ بود و محمد همچنان قصد رفتن به جبهه را داشت، او معتقد بود دشمن یک تجاوزگر است و اگر در مقابل آن‌ها ایستادگی نشود فردا و پس‌فرداها به روستای ما نیز آمده و کودکان را نیز خواهند کشت.

,

 

,

, ,

 

,

سال 1362 بود که او می‌خواست داوطلبانه در جنگ شرکت کند که با رسیدن موعد سربازی اشتیاق او برای این حضور، مضاعف شد، پس از مدتی او از طریق ارتش عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و در جبهه با مسئولیت خدمه توپ مشغول خدمت شد.

,

 

,

روزها می‌گذشت و محمد ماه‌های خدمت سربازی خود را پشت سر می‌گذاشت، در این مدت او صاحب دختری نیز شده بود؛ اما گویی او از عاقبت خود خبر داشت. سفارش‌های خود را آن‌هم بیشتر در مورد پدر و مادرش به اطرافیان می‌کرد.

,

 

,

درنهایت محمد بنیادی در تاریخ 19/2/1365 در حین درگیری با نیروهای بعثی عراق براثر اصابت ترکش خمپاره به پیکرش در منطقه‌ی شرهانی شهر موسیان از استان ایلام به مقام والای شهادت نائل گشت و پیکر پاکش در گلزار شهدای نمین به خاک سپرده شد.

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه