معرفی کتابی از سید محمود حسینی
درنگی بر مجموعه داستان "زیر پل سوخته کابل "
بدیهی است که در ادبیات معاصر افغانستان، خصوصاً در بخش ادبیات مهاجرت، همواره شاعران و نویسندگان هموطن ما مظلومانه با نوعی چالش همیشگی و کماکان دنباله دار مواجه هستند. اغلب این عزیزان یا متولد، و یا رشد یافته در عالم مهاجرتند و ما وقتی می گوییم عالم مهاجرت، دقیقا فقط آنهایی حقیقت و عمق این ماجرا را درک خواهند کرد، که خود تجربه اش کرده باشند. انسان هایی که بنا به جبر زمانه متعلق به دو سرزمین، دو نوع زندگی، دو گونه فرهنگ و گویش متفاوت و بسیاری از اختلافات و تفاوت های دیگر هستند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس، آمنه نوروزی، زیر پل سوخته دریچه ای است دیگر به روی داستان امروز افغانستان، و دنیایی متفاوت که سید محمود حسینی این جوان عاشق داستان، آن را با دانه دانه واژگانی بر آمده از اعماق وجودش خلق نموده است!
حکایت انسان هایی که مدتهای مدیدی است در ذهن و قلب نویسنده متولد شده، چرخیده و زیسته و مرده اند و باز افتان و خیزان جان گرفته و برخاسته و به راه افتاده اند!
واگویه ی شرح حیات آدمیانی که در ناخودآگاه روایتگرش جان کنده و آنقدر مانده و پاییده اند تا از خطوط قرمز نگفتن ها و سکوت کردن ها سرانجام عبور کرده اند. موجوداتی قابل ترحم، توجه و حمایت که سرنوشت تاریکشان را دستهای پلید هیولای جنگی ناتمام به بدترین و نازیباترین شکل ممکن رقم زده است! و اینجاست که طعم حرفهای نویسنده تلخ می شود، غم انگیز می شود و گوارا...! همچون واژه هایی که در داستان "هیچ" می خوانیم ؛
(طعم حرفهایت تلخ است، پر از خشم و نفرت. این را از لرزش دستان و نفس کشیدنت هم می شود فهمید.)
بدیهی است که در ادبیات معاصر افغانستان، خصوصاً در بخش ادبیات مهاجرت، همواره شاعران و نویسندگان هموطن ما مظلومانه با نوعی چالش همیشگی و کماکان دنباله دار مواجه هستند. اغلب این عزیزان یا متولد، و یا رشد یافته در عالم مهاجرتند و ما وقتی می گوییم عالم مهاجرت، دقیقا فقط آنهایی حقیقت و عمق این ماجرا را درک خواهند کرد، که خود تجربه اش کرده باشند. انسان هایی که بنا به جبر زمانه متعلق به دو سرزمین، دو نوع زندگی، دو گونه فرهنگ و گویش متفاوت و بسیاری از اختلافات و تفاوت های دیگر هستند. این دوگانگی در ذات شخصیتی و ساختار هویتی یک انسان نتایج و پیامدهای عدیده و خاص خود را نیز به همراه دارد. به عنوان مثال، اگر نویسنده بخواهد کاملاً به گویش جامعه ی میزبانش بنویسد، بی درنگ هموطنانش او را به عدم پاسداشت زبان و گویش بومی متهم کرده و به او خرده می گیرند و بالعکس اگر بخواهد کاملاً با زبان و گویش بومی خود قلم زند، آنگاه همزبانانش لب به شکوه می گشایند که فهم مطلب و برقراری ارتباط با اثر و یا صاحب اثر برایشان دشوار گردیده است ؟ که نتیجتاً نویسنده سرگردان و حیران می ماند که جانب کدام یک را نگاه دارد! از سویی ناگفته پیداست که تلاشها برای ایجاد و خلق زبان معیار نیز راه به جایی نبرده و نخواهد برد! و این نویسنده است که در نهایت می باید تصمیم خود را گرفته و تکلیفش را روشن نماید.
اما حسینی به عنوان عضوی از ادبیات مهاجرت، خود را از قید و بند این بایدها و نبایدها رها نموده و آن گونه که خود واقعی اش خواسته نگاشته است. به این معنا که هر جا کلیت داستان و شاکله های اولیه ی آن اقتضاء نموده با زبان و گویش فارسی ایرانی و در جایی دیگر با گویش دری به بیان گفتنی هایش پرداخته است، چنانچه در بعضی موارد صورت گفتار تلفیقی از هر دو گویش و درونیات آن آمیخته ای از هر دو شیوه ی زیستی و نمایانگر دو چهره ی جوامعی است که به نوعی می توان گفت، در وجود نویسنده از کثرت به وحدت رسیده اند. حسینی بی پروا و فارغ از های و هوی داوری و نحوه ی قضاوت مخاطبان کاری را که خود به آن ایمان داشته، به پیش برده است. و برای اینکه او را متهم به کم کاری در انتقال مفاهیم نکنند، هر جایی که واژه گان دری را به کار گرفته، توضیحی درباره ی آن واژگان در پاورقی آورده است.(البته واژه هایی هم بوده که در این میان از قلم افتاده، همچون "بودنه بازی" و "آماس".
به واقع این ناگزیری از جبر زمانه که در تقدیر نویسندگان مهاجرت جا خوش نموده، در زیر پل سوخته نیز شدیدا توجه را به خود معطوف می دارد. چنانچه در قسمتی از داستان تنها اسمی که داشت می خوانیم ؛ (من هیچ کسم، اما فکر نمی کنم سر راهم گذاشته باشند. من گم شده ام، در گذشته و سرنوشت خود، وقتی بوی خاک نم خورده یا بوی برگ های جمع شده ی زیر درختان را حس می کنم، مطمئنم پدرم نگاهم می کند و آرام می شنوم که مادرم می گوید :(نا وقت است باید زودتر برویم زیارت... و دیگر بوی هوای تازه نیست.) و یا ؛ (من هویتی ندارم. از گذشته ام همین قدر می دانم که سر راهم گذاشته اند، به روضه ی شریف قسم...)
در زیر پل سوخته، داستانها به روشنی جغرافیای رخ دادن خود را به نمایش می گذارند، "نذر مردان سیاه پوش"و"شنبه ها دلم برایش تنگ می شود"و"شادباش" را می توان نمونه ای دانست که وجود اِلمانها، توصیفات، اشارات و از همه مهم تر زبان آن متعلق به آن بخش از تجربیات زندگی شخصی نویسنده در مهاجرت می باشد و در داستان" کالای نو" مانند اکثر داستان های دیگر این مجموعه همه چیز بر مبنای واقعیات موجود در سرزمین مادری اش شکل گرفته است.
اما جاهایی نیز در این مجموعه به چشم می خورد که نمی تواند مخاطب را به قطعیتی کامل برساند، داستان" حماقت "که روایت زندگی زن جوانی است که همسرش به دلیل شرکت در جنگ ، معلول و قطع نخاع شده است و قصد دارد برای رسیدن به آرزوهایش از جمله داشتن فرزند، همسفر دیگری برای ادامه ی مسیر زندگی اش برگزیند،و همسر معلولش را به آسایشگاه معلولین بفرستد...
که در واقع تلاش شده تا مخاطب قبول کند ماجرا در افغانستان صورت پذیرفته است اما وجود امکانات و تمهیداتی همچون آسایشگاه معلولین، که با سابقه ی ذهنی مخاطب از تصویر افغانستان نا آشنایی می کند،اجازه نمی دهد خیال مخاطب راحت شده و به آسانی از کنار قضیه بگذرد. و همچنان با خودش کلنجار می رود که آیا سایه ی شوم چهل سال جنگ می گذارد تا به این زودی ها شهروندان افغانستان از احیاءو استقرار چنین خدمات و مراقبت هایی بشردوستانه برخوردار گردند؟!
حسینی در این مجموعه همزمان به ایفای دو وظیفه و ادای دو تکلیف که خود برای خودش مقرر کرده است می پردازد، بدین معنا که از یک طرف سعی نموده تا کار نویسندگی اش را با توجه به سطح پتانسیل و بضاعتی که در خود احساس می کند به شکل تمام و کمال به انجام رساند و از سویی تلاش نموده تا با عرف شکنی خود،خالق نگاه تازه و جدیدی به داستان مهاجرت باشد. آوردن داستان های مینی مالیستی همچون "کاش می شنید" یکی از این اقدامات است ؛ (فریاد زدم نرو. نشنید. خمپاره نگذاشت بشنود... و رفت.)
زمان پردازی یکی دیگر از نکات مهم در کار حسینی است که در این مجموعه نوع برخورد نویسنده با مقوله ی زمان، با توجه به اندک بودن فرصت برای شرح هر داستان، بسیار آسان و راحت است، طوری که ما شاهد هیچ نوع اصطکاک و برخورد متضادی از این نظر در داستانها نیستیم. راوی به سهولت در هر محدوده ی زمانی که مایل بوده روایت خود را نقل نموده و به آن پایان بخشیده و بلافاصله به مقطع دیگری از زمان یا مکان پرداخته است.نمونه ای از این رویکرد را در داستان خواب شیرین می توان یافت.
پرداختن به داستانها از منظر هنری و گاه سینمایی در نقاطی از آنها نیز توانسته به موفقیت نویسنده در برقراری ارتباط و انتقال مفاهیم یا به ادای حق مطلب کمک نماید.در پایان داستان نقشه می خوانیم ؛
(خطی سیاه بر روی نقشه کشید و از اتاق خارج شد.)
و یا در داستان خواب شیرین که مخاطب سریعا به یاد فیلم ها و سریال هایی می افتد که فرد صحنه ی مرگ خود را می بیند، اما اصلا نمی خواهد باور کند که مرده است و دیگر در جمع انسانهای زنده جایی ندارد و با تصور اینکه هنوز زنده است از رفتارها و عکس العمل های آدمهایی که او را نمی بینند حیرت زده و دلگیر است... حسینی تمامی این احساسات را با کوتاهترین جملات و در حد اقل زمان ممکن و با استفاده از جملات موجز و منسجم به مخاطب منتقل نموده است.و تقریباً پایان بیشتر داستانها مانند سکانس آخر یک فیلم به نظر می رسد.
انتخاب نام انیس در داستان "تنها اسمی که داشت"و تکرار همین نام در چند داستان دیگر این مجموعه مخاطب را به این فکر فرو می برد که شاید انیس، تنها نامی باشد که قرار است در هنگام گزینش نام زنها، برای نویسنده تا همیشه در اولویت باشد و باز هم جستجو گری روانشناسانه ی مخاطب را تحریک نماید!
صداهای گوناگونی که در زیر پل سوخته می شنویم، نشانگر اینست که نویسنده در صدد است تا فرصت شنیده شدن و دیده شدن را در بین شخصیت های اثرش به طرز عادلانه ای تقسیم کند و به زنان و مردان داستانش پیش از تفکیک جنسیتی من حیث یک انسان بنگرد و به موازات آن جایگاه محکمی را در داستان گویی برای خود پی ریزی نماید.
امید، آرزو، پویندگی و سرزندگی، تعابیری است که در سرتاسر مجموعه به یغما رفته است و شخصیت ها با این مفاهیم کاملا بیگانه اند! شخصیت های داستان حسینی هیچگاه خوشبختی را حق خود نمی دانند. در داستان" شنبه ها دلم برایش تنگ می شود "می توان چهره ای از یک شخصیت نامتعادل و بی ثبات را دید که در کنترل هیجانات و رفتارهای خود بی درنگ ناتوان و ضعیف است و زنش با وجود بیماری روحی و روانی که دارد هر هفته وقتی برای مرخصی از آسایشگاه به منزل می آید، خیلی راحت و مطابق معمول گذشته، به کارهای خانه و شست و شو و نظافت منزل مشغول می شود و این در حالیست که ما در جاهایی از این داستان می خوانیم ؛
(کم کم داشت خوابم می برد که اینبار صدای جارو برقی رفت توی مخم)

(برنامه های شبکه ی تلویزیون هم روی اعصاب است.)
(چند بار خواستم از جایم بلند شوم و سرش داد بزنم و بگویم :بسه دیگه! حتماً باید کله ی صبح، یاد نظافت و کارهای خانه بیافتی، آن هم تعطیلات آخر هفته؟)
(خم می شوم دستش را می کشم طرف خودم، از وحشت حرف نمی زند، فقط نگاه می کند رنگش یک باره تغییر کرده است...همین طور به طرف خودم می کشمش، در را باز می کنم و هلش می دهم توی حیاط.)
و گاه تزلزل و تضاد های آشکار در رفتارهای مرد که جایی از داستان به قول خودش، صدای چک چک قطره های آب در ظرف شویی مثل چکش توی سرش فرو می رود و جایی دیگر همان صدای عذاب آور، برایش مانند آهنگی ملایم و دلنشین به نظر می رسد. و مخاطب لحظه ای احساس می کند این مرد است که احتیاج به آسایشگاه دارد، نه زن!...
حسینی آنچنان با شخصیت های داستانش همراه و عجین می شود که گویا خود را مسئول هر نوع اعمال ،رفتار و یا سرنوشت آنان فرض می کند. او زشتی ها و پلشتی ها ی جامعه اش را که هر کدام چونان فاجعه ای عمیق و مصیبتی گران بر پیکره ی شخصیت های داستانش فرود آمده ، با زبانی ناچار اما بی پرده و صادق بازگو می کند. هر چند مطمئناً مانند هر نویسنده ی دیگری بعد از خلق اثر با خود می اندیشد که هنوز زبانش الکن است و یا به عقیده ی ژاپنی ها، بهترین هنوز به وجود نیامده است،اما در مسیر بهترین را خلق کردن از هیچ کوششی فروگذار نکرده است.
فقر، جنگ، نا امنی، انتحار و انفجار، اعتیاد، بچه بازی، مهاجرت برای زنده ماندن و تلاش برای بقا، تن فروشی، کودکان کار، چشم انتظاری، بیان آمال و دردها و...همه موضوعاتی است اجتماعی و گزنده که روح حساس و جان خسته ی راوی اش را به لب رسانده و در نهایت بر سپید کاغذ نشسته است.
پرداختن به سوژه هایی چون معضلات و مسائل زندگی های مدرن شهری نیز هر چند بسیار کم اما به فراخور حال در زیر پل سوخته به چشم می خورد .داستان "دسته گلی که برای آقای الف پژمرد و یا" خواب شیرین" و "شادباش"و"شنبه ها دلم برایش تنگ می شود" از این جمله می باشند.
زیر پل سوخته همچون همان قاب عکسی است که در سراسر مجموعه دست به دست شده و در قاب ذهن مخاطب نقش بسته است. و نگاه روانشناختی دیگری را به سمت خود فرا می خواند!
و سخن آخر اینکه همواره از نقد گریزانم و هیچگاه نام آنچه در حواشی خوانش آثار از ذهن و قلمم جاری می شود را نقد نمی گذارم بلکه تنها ذکر نکاتی می دانم که ممکن است از دیده ها پنهان مانده باشد، همین! و در پایان عرایضم برای جناب سید محمود حسینی، نویسنده ی پویا، فعال و تلاشگر هموطنم آرزوی سلامتی و توفیقات روز افزون می نمایم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه