عمق آسیب های ماهواره در زیر پوست شهر تبریز؛

ماهواره روح و جسم را ننگین و لکه دار کرد/ من نماز خوان و با حجاب بودم ولی...

ماهواره روح و جسم را ننگین و لکه دار کرد/ من نماز خوان و با حجاب بودم ولی...
هجمه فرهنگی، غذایی مسمومی است که بشقاب های پشت بام آن را به سفره ایرانی ها آورده اند و این روزها نیز تبریز شهر اولین ها، علی رغم اینکه تمدنی عظیم دارد، مردمانش سوار بر قطار فرهنگ غربی به سوی ناکجاآباد روانه می شوند و گویی با فرهنگ و تمدن اصیل سرزمین خود بیگانه اند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از آناج، هجمه فرهنگی، غذایی مسمومی است که بشقاب های پشت بامی آن را به سفره ایرانی ها آورده اند و این روزها نیز تبریز شهر اولین ها، علی رغم اینکه تمدنی عظیم دارد، مردمانش سوار بر قطار فرهنگ غربی به سوی ناکجاآباد روانه می شوند و گویی با فرهنگ و تمدن اصیل سرزمین خود بیگانه اند.

برای پی بردن به عمق این فاجعه در شهرمان به سراغ کسانی رفتیم که طعم تلخ خوردن در این بشقاب های مسموم را چشیده اند و اکنون...

من دختری باحجاب و نماز خوان بودم ولی...

پای صحبت های نگین 17 ساله می نشینم که به قول خودش تجربه یک زن 40 ساله را دارد.
 
از وضعیت خودش و علت دستگیری اش می پرسم، با بی خیالی پاسخ می دهد: چند روز پیش توسط پلیس دستگیرم کردند، اگر کمی زرنگی می کردم گیر پلیس نمی افتادم.

دوباره دلیل دستگیری اش را جویا می شوم، می گوید: می خواهی مثل سایر خبرنگارای سمج از سرگذشت زندگی من سر در بیاوری؟
 

, شبکه اطلاع رسانی دانا, آناج,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, , ,

لبخندی میزنم و می گویم: بله، لطفا توضیح بده.

آهی عمیق می کشد و می گوید: 15 سالم بود، مثل هر دختری آرزوهای رنگین داشتم، آرزوی دانشگاه رفتن، ازدواج کردن، مادر شدن و غیره، اما حالا تمامی این آرزو را با یک دوستی ساده بچگانه به باد دادم، خرمن آرزوهایم را سوزاندم.

نگنین ادامه می دهد: البته دلیل تمام بدبختی هایم اگر خیلی دقیق تر بگویم، ماهواره بود، به قول بچه های گروه، این فکرم امل بازیه، البته به نظرم تمام بدبختی هام سرچشمه اش همین بشقاب فلزی بود.

بشقابی که هر روز با سریال های مستهجن خود، ذهنم را دگرگون کرد، من دختری نماز خوان و با حجاب بودم، رفته رفته با علاقه ام به این سریال های خارجی، دین برایم بی مفهوم شد، دوستی های سریالی برایم الگو شد و من با هر کسی که تو خیابون بهم شماره می داد دوست می شدم، دوستی های اولم بچگانه بود و ولی طولی نکشید که این دوستی ها رنگ خود را به فساد و ننگ عوض کرد، و این دوستی زمانی که با پژمان دوست شدم، رنگ خود را عوض کرد.

پژمان در همان اوایل دوستی،  خود را عاشق من معرفی کرد، کم کم با پژمان پایم به پارتی های شبانه باز شد، با اینکه می دانستم مشروب حرام است ولی چندین بار در سریال های  ماهواره ای شاهد نوشیدن مشروب دختر پسرها بودم، برای همین به نظرم خودم مشروب خوردن خیلی با کلاس جلوه میداد، در هر پارتی شبانه که با پژمان می رفتم به مشروب خوری می پرداختم تا اینکه یک شب از سوی پژمان و دوستانش که مست بودند مورد تجاوز قرار گرفتم، دیگر نمی توانستم به خانه برگردم، راهی خیابان ها شدم، اوایل در فکر خودکشی بودم، تا اینکه یک شب که از گرسنگی گوشه ای از پارک به درختی لم داده بودم، با دختر زیبایی به نام فرشته آشنا شدم، فرشته دختر خونگرمی بود و زود با من صمیمی شد، همان شب را با فرشته به خانه خاله اش فریده رفتیم، شب اول بدون دردسر و مزاحمی سپری شد، اما شب دوم کم کم از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که خانه ای که در آن به ظاهر آرامش را یافته بودم، مرکز فساد و تن فروشی دختران فراری بود، اوایل با اشک و ناله و به زور مورد تجاوز مشتری های خاله فریده قرار گرفتم، کم کم همه چیز برایم عادی شد و با گذشت زمان شدم سرگروه...( لبخندی میزند و اشک از گوشه چشمانش سرازیر می شود)

کارم به جایی رسید که سرگروه فاحشه ها شدم، من دختری بودم که هر شب نماز شب می خواندم و شب را با وضو به خواب می رفتم، اما حالا با یک ماهواره که همه چیز را برایم رنگین و زیبا جلوه می داد، به منجلابی از فساد افتاده بودم. ماهواره روح و جسمم را لکه دار و ننگین کرد.

با عشق ممنوعه، زندگی شیرین برای من ممنوع شد
 
شاهین 28 ساله، در خصوص به تباه کشیدن زندگی خود می گوید: همه چیز با یک فیلم شروع شد، با وجود اینکه 4 سال از زندگی مشترک با همسرم گذشته بود، با یک زن غریبه دوستی نامشروعی را شروع کردم و تمام هیجانم برای این رابطه الهام گرفته از فیلم عشق ممنوعه بود، فیلمی ترکیه ای که بی بندباری نقش اول این فیلم را الگوی زندگی ام قرار دادم و نتیجه اش جز از هم پاشیدگی زندگی ام نشد. و با اینکه یک بچه 3 ساله داریم کارمان به دادگاه کشیده است.
 

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
در زیر سرگذشت دختری را می خوانید که  ناخواسته یکی از قربانیان رسانه های غربی شده است؛
 
زهرا 25 ساله دختری که از شدت ناراحتی سرش را پایین انداخته است  و سرگذشت تلخ و ناگوارش را برای ما چنین شرح می دهد:
 

وقتی خدا فراموش می شود

از زمانی که یادم می آید در فقر و نداری بودیم. تا به 17سالگی رسیدم. پدرم کم کم داشت ترقی می کرد و وضع زندگی مان داشت خوب می شد. تا اینکه ما روزهای نداری را فراموش کردیم. فراموش کردیم زمانی را که پدرم ما را برای نماز صبح بیدار می کرد. هنوز صدای اذان پدرم در گوشم زنگ می زند.

ماهواره آمد؛ چادر رفت

کم کم فرهنگ زندگی مان تغییر کرد. سبک زندگی مان مثل غربی ها شده بود. از زمانی که گیرنده ماهواره به خانه ما آمد، فرهنگ لباس پوشیدن ما نیز تغییر کرد. تا به آن زمان ما چادری بودیم. اما بعد از مد برداشتن از لباسهایی فرنگی ما بد پوشش شدیم. به جای بیدار شدن برای نماز صبح، اذان صبح می خوابیدیم و تا آن موقع به اصطلاح شب نشینی می کردیم.

ماجرای دانشگاه و دوستی های دختر و پسر

هر روز با پسر جدیدی دوست می شدیم. روزی با سعید آشنا شدم. در دانشگاه سعید دوسال جلوتر از من بود. او اظهار می کرد که مرا دوست دارد و قصد ازدواج با من را دارد و من باورم شده بود. در این مدت پدر و مادرم با هم اختلاف پیدا کرده بودند و مادرم برگشته بود شهرستان و پدرم هم به خانه نمی آمد؛ من بودم و خواهرم. روزی سعید مرا به مراسم پایان تحصیلی اش دعوت کرد من هم رفتم.

یک مهمانی مختلط؛ آغازی بر مشروب خواری

مراسم مختلط بود. من هم بدم نمی آمد که مثل خارجی ها در یک مراسم مختلط شرکت کنم. در آنجا بود که به تعارف سعید برای اولین بار مشروب مصرف کردم. انگار با چیزی کوبیدن بر سرم. همه چیز طور دیگری بود. کم کم به خوردن مشروب عادت کردم و به قول بچه ها شدم الکلی. پولم کفاف مشروبات را نمی داد. از سعید خواستم تا ارفاقی قایل شود و تخفیفی بدهد ولی قبول نکرد و گفت که بهتر است از مشروبات باز و یا الکل سفید مصرف کنی قبول کردم.

اعتیاد به الکل بهانه ای برای آغاز بزهکاری

ماهها گذشت اگر الکل به بدنم نمی رسید تمام وجودم می لرزید و دستانم چنان لرزشی پیدا می کرد که حتی نمی توانستم لیوان در دستم بگیرم. اوضاع به همین منوال بود. سعید و دوستانش به خانه ما می آمدند و هر عمل خلافی که دلتان بخواهد در خانه ما انجام می گرفت.

وقتی خانه تبدیل به مخروبه می شود

سعید  پیشنهادی داد که نمی شد ازش گذشت. سعید گفت دوستان من که هر روز می آیند بهتر است ازشان پول بگیریم تا خرجمان نیز در بیاید. برای اینکه کسی شک نکند صیغه نامه ای جعل کردیم و شدیم زن و شوهر. پول خوبی گیرمان می آمد. غافل از اینکه این ننگ اول دامن خودم را خواهد گرفت.
 

دنیایی که روی سرم خراب شد

روزی برای خرید رفته بودم بیرون؛ زودتر از موعد برگشتم و خواهرم و سعید را دیدم که با هم رابطه داشتند. دنیا روی سرم خراب شد. فهمیدم که اینها از چند ماه پیش باهم دوست شده اند زندگی دیگر برایم معنایی نداشت.

خودکشی و فرار از خانه، ادامه یک مسیر

رگ دستم را زدم. مرا به بیمارستان بردند از بخت بدم زنده ماندم. مادرم به خانه برگشت احتمالا پدرم نیز برگشته باشد. ولی من بی اطلاع هستم یک سالی می شود که از آن خانه جدا شدم و به تنهایی زندگی می کنم. با فرار کردنم از خانه اشتباه کردم. ولی کسی هم نگران یا ناراحت من نشد، کسی به سراغم نیامد.

من ماندم و ننگی بر پیشانی

من ماندم و دنیایی غم و تنهایی و دستانی لرزان و ننگی بر پیشانی..
,
در زیر سرگذشت دختری را می خوانید که  ناخواسته یکی از قربانیان رسانه های غربی شده است؛
 
زهرا 25 ساله دختری که از شدت ناراحتی سرش را پایین انداخته است  و سرگذشت تلخ و ناگوارش را برای ما چنین شرح می دهد:
 
,
,
,
,
, , ,

وقتی خدا فراموش می شود

از زمانی که یادم می آید در فقر و نداری بودیم. تا به 17سالگی رسیدم. پدرم کم کم داشت ترقی می کرد و وضع زندگی مان داشت خوب می شد. تا اینکه ما روزهای نداری را فراموش کردیم. فراموش کردیم زمانی را که پدرم ما را برای نماز صبح بیدار می کرد. هنوز صدای اذان پدرم در گوشم زنگ می زند.

ماهواره آمد؛ چادر رفت

کم کم فرهنگ زندگی مان تغییر کرد. سبک زندگی مان مثل غربی ها شده بود. از زمانی که گیرنده ماهواره به خانه ما آمد، فرهنگ لباس پوشیدن ما نیز تغییر کرد. تا به آن زمان ما چادری بودیم. اما بعد از مد برداشتن از لباسهایی فرنگی ما بد پوشش شدیم. به جای بیدار شدن برای نماز صبح، اذان صبح می خوابیدیم و تا آن موقع به اصطلاح شب نشینی می کردیم.

ماجرای دانشگاه و دوستی های دختر و پسر

هر روز با پسر جدیدی دوست می شدیم. روزی با سعید آشنا شدم. در دانشگاه سعید دوسال جلوتر از من بود. او اظهار می کرد که مرا دوست دارد و قصد ازدواج با من را دارد و من باورم شده بود. در این مدت پدر و مادرم با هم اختلاف پیدا کرده بودند و مادرم برگشته بود شهرستان و پدرم هم به خانه نمی آمد؛ من بودم و خواهرم. روزی سعید مرا به مراسم پایان تحصیلی اش دعوت کرد من هم رفتم.

یک مهمانی مختلط؛ آغازی بر مشروب خواری

مراسم مختلط بود. من هم بدم نمی آمد که مثل خارجی ها در یک مراسم مختلط شرکت کنم. در آنجا بود که به تعارف سعید برای اولین بار مشروب مصرف کردم. انگار با چیزی کوبیدن بر سرم. همه چیز طور دیگری بود. کم کم به خوردن مشروب عادت کردم و به قول بچه ها شدم الکلی. پولم کفاف مشروبات را نمی داد. از سعید خواستم تا ارفاقی قایل شود و تخفیفی بدهد ولی قبول نکرد و گفت که بهتر است از مشروبات باز و یا الکل سفید مصرف کنی قبول کردم.

اعتیاد به الکل بهانه ای برای آغاز بزهکاری

ماهها گذشت اگر الکل به بدنم نمی رسید تمام وجودم می لرزید و دستانم چنان لرزشی پیدا می کرد که حتی نمی توانستم لیوان در دستم بگیرم. اوضاع به همین منوال بود. سعید و دوستانش به خانه ما می آمدند و هر عمل خلافی که دلتان بخواهد در خانه ما انجام می گرفت.

وقتی خانه تبدیل به مخروبه می شود

سعید  پیشنهادی داد که نمی شد ازش گذشت. سعید گفت دوستان من که هر روز می آیند بهتر است ازشان پول بگیریم تا خرجمان نیز در بیاید. برای اینکه کسی شک نکند صیغه نامه ای جعل کردیم و شدیم زن و شوهر. پول خوبی گیرمان می آمد. غافل از اینکه این ننگ اول دامن خودم را خواهد گرفت.
 
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, , ,

دنیایی که روی سرم خراب شد

روزی برای خرید رفته بودم بیرون؛ زودتر از موعد برگشتم و خواهرم و سعید را دیدم که با هم رابطه داشتند. دنیا روی سرم خراب شد. فهمیدم که اینها از چند ماه پیش باهم دوست شده اند زندگی دیگر برایم معنایی نداشت.

خودکشی و فرار از خانه، ادامه یک مسیر

رگ دستم را زدم. مرا به بیمارستان بردند از بخت بدم زنده ماندم. مادرم به خانه برگشت احتمالا پدرم نیز برگشته باشد. ولی من بی اطلاع هستم یک سالی می شود که از آن خانه جدا شدم و به تنهایی زندگی می کنم. با فرار کردنم از خانه اشتباه کردم. ولی کسی هم نگران یا ناراحت من نشد، کسی به سراغم نیامد.

من ماندم و ننگی بر پیشانی

من ماندم و دنیایی غم و تنهایی و دستانی لرزان و ننگی بر پیشانی..
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه