پدر و همسر شهدان شریعتی:
بعد از شهادت عزیزانم شب و روزم به هم ریخت
اقوام و آشنایان تا پاسی از شب کنارم می نشستند و بعد از اینکه آن ها به خانه هایشان می رفتند، من هم بدون اینکه متوجه باشم از خانه خارج می شدم و به طرف گلزار شهدا می رفتم و همان جا کنار مزار عزیزانم خوابم می برد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ علی شریعتی پدر شهیدان ابوطالب، کاوه و کوهستان شریعتی و همسر شهیده گلستان شریعتی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: از اهالی روستای گزگزاره از توابع شهرستان دهگلان هستم و در سال های جوانی در زادگاهم با شهیده گلستان شریعتی که از اقوامم بود ازدواج کردم و اولین فرزندم ابوطالب در سال 1361 در گزگزاره به دنیا آمد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
کارگری می کردم و برای تأمین هزینه های زندگی خودم و خانواده ام هر سختی را به جان می خریدم. بعد از مدتی به شهر سنندج مهاجرت کردم و در پادگان توحید سنندج به عنوان کارگر روز مزد مشغول به کار شدم. آن روزها سپاه بیت المقدس تعداد زیادی ماشین سنگین، لودر و بیل مکانیکی به منطقه آورده بود و مشغول عمران و آبادانی راه ها و جاده های روستایی و بین شهری بود. من نیز به عنوان نگهبان این ماشین آلات در خدمت سپاه بودم.
,,
من به صورت شیفتی به همراه یکی از دوستانم در محل کار حاضر می شدم؛ در واقع شیفت خدمتی من یک هفته از ساعت 7 صبح تا ساعت 7 غروب بود و بعد از اینکه من به خانه می آمدم، همکارم از ساعت 7 غروب تا ساعت 7 صبح مسئولیت نگهبانی از ماشین آلات سپاه را عهده دار می شد و هفته بعد نوبت نگهبانی ما عوض می شد و این بار من نگهبان شیفت شب می شدم.
,,
روز بیست و هشتم دیماه سال 1365 من نگهبان شیفت روز بودم. ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود که جنگنده های بعثی بر فراز آسمان کردستان ظاهر شدند. این اولین بار نبود که جنگنده های بعثی در آسمان کردستان مشاهده می شدند؛ اما این بار با ارتفاع پایین در آسمان کردستان پرواز می کردند، به طوریکه فکر می کردم امکان برخورد جنگنده ها با کوه آبیدر وجود دارد.
,,
در یک چشم بر هم زدن بیست و هشت نقطه شهر سنندج، آماج حملات وحشیانه جنگنده های بعثی قرار گرفت و دود و غبار غلیظ تمام آسمان سنندج را پوشاند. میدان لشکر نسبت به سایر نقاط شهر سنندج از لحاظ ارتفاع بلند تر بود و من نیز که در آن قسمت از شهر بودم، می توانستم نقاط بمباران شده شهر را ببینم.
,,
دقایقی بعد از بمباران به اتفاق چند تن از همکارانم برای امداد رسانی به مردم آسیب دیده به مرکز شهر اعزام شدیم. وقتی به سردخانه سنندج رسیدیم، با انبوه جنازه ها که کنار هم در یک ردیف روی زمین بودند، مواجه شدیم. خانه های اطراف میدان نبوت به کلی تخریب شده بودند. منزل اجاره ای من در خیابان نبوت بود و من برای سرکشی به خانواده ام با دوستانم خداحافظی کردم و راهی منزل شدم.
,,
زمانی که وارد خانه شدم، متوجه شدم یکی از بمب ها به محوطه پشت خانه اصابت کرده است و دیوار آشپزخانه تخریب شده است. مقداری از وسایل آشپزخانه روی زمین پخش شده بود. سفره را از زیر آوار بیرون کشیدم و با مقدار نانی که وسط آن بود برداشتم و برای پیدا کردن همسر و فرزندانم از خانه خارج شدم. آن قدر هول شده بودم که یک تکه از گچ کنده شده دیوار را به جای نان لای سفره گذاشته بودم و همراه خودم در سطح شهر می چرخاندم.
,,
هنگام خروج از خانه، چشمم به مقداری پول مقابل درب منزل افتاد؛ پیش خودم فکر کردم شاید زمانی که همسر و فرزندانم قصد خروج از خانه را داشته اند پول ها از جیبشان افتاده است. برای یافتن همسر و فرزندانم از خانه خارج شدم و به طرف میدان نبوت رفتم. در میانه راه یکی از آشنایانم را دیدم و جریان را برایش تعریف کردم. او نیز برای کمک با من همراه شد و به طرف میدان نبوت حرکت کردیم.
,,
بعد از چند ساعت بدون اینکه اثری از عزیزانم پیدا کنم، تصمیم گرفتم به بیمارستان توحید بروم شاید آنجا خبری از همسر و فرزندانم به دست بیاورم. اوضاع شهر آن قدر به هم ریخته بود که احدی جواب سؤال کسی را نمی داد. در میان پیکر های شهدا و مجروحین می چرخیدم و برای به دست آوردن خبری از همسر و فرزندانم تک تک مجروحین و شهدا را با دقت نگاه می کردم، اما باز هم هیچ اثری از آن یافت نشد. نا امید از درب بیمارستان بیرون آمدم و کنار دیوار روی زمین نشستم. از شدت خستگی همان جا خوابم برده بود و بعد از گذشت چند ساعت از خواب بیدار شدم.
,,
باز هم برای یافتن خبری از عزیزانم راهی منزل شدم. یکی از آشنایان که حال آشفته من را دید جریان را از من پرسید و گفت: آیا به قبرستان بهشت محمدی(ص) رفته ای؟
,,
پاسخ دادم: نه. دستم را گرفت و گفت: بیا با هم به بهشت محمدی(ص) برویم. زمانی که به بهشت محمدی(ص) رسیدم با پیکر بی جان همسر و سه جگر گوشه ام که در کنار هم قرار داشتند مواجه شدم. مسئولین بهشت محمدی(ص) منتظر اقوام و آشنایان شهدا بودند که بعد از شناسایی، پیکر مطهر شهدا را دفن کنند.
,,
هنگامی که همسر و فرزندانم قصد خروج از منزل را داشتند، بمبی در نزدیکی آن ها به زمین اصابت می کند و هر چهار نفرشان مظلومانه به شهادت می رسند. ترکش های بمب بدن عزیزانم را تکه تکه کرده بود. به هر سختی و مشقت بود آن ها در کنار هم دفن کردم و چند ساعتی کنار مزارشان نشستم و بعد از آن به اتفاق دوستان و آشنایان به خانه آمدم.
,,
بعد از شهادت عزیزانم، روزم هم چون شب تاریک شده بود و خواب و خوراکم به هم ریخته بود. چند روزی در همان منزل اجاره ای که هدف بمباران جنگنده های بعثی قرار گرفته بود ماندم و بعد از مدتی آشنایان و فامیل خانه ای برایم اجاره کردند و من تک و تنها به منزل تازه ام نقل مکان کردم.
,,
اقوام و آشنایان تا پاسی از شب کنارم می نشستند و بعد از اینکه آن ها به خانه هایشان می رفتند، من هم بدون اینکه متوجه باشم از خانه خارج می شدم و به طرف گلزار شهدا می رفتم و همان جا خوابم می برد و صبح فردا باز هم اقوام و آشنایانم برای پیدا کردن من به بهشت محمدی(ص) می آمدند. هوش و حواسم سر جایش نبود و بدون اینکه قدرت تشخیص داشته باشم به یک باره در کنار مزار عزیزانم ظاهر می شدم. از خداوند خواستم که صبر و تحملم را در برابر مرگ عزیزانم بالا ببرد.
,,
نزدیک به یک سال بعد از شهادت عزیزانم و برای اینکه به زندگی عادی برگردم ازدواج کردم. علی رغم اینکه حال و روز خوبی نداشتم، اما همسرم همه جوره حمایتم کرد تا بتوانم از لحاظ روحی و روانی به وضعیت عادی برگردم. هرچند فراموش کردن همسر و فرزندانم غیر ممکن بود، اما به مرور زمان توانستم با این واقعیت کنار بیایم و شهادت عزیزانم را بپذیرم.
,انتهای پیام/
,,
]
ارسال دیدگاه