دوست و همرزم شهید بصیر:

نقش شهید بصیر در جذب جوانان برای اعزام به جبهه/دل از دنیای خاکی کنده بود

نقش شهید بصیر در جذب جوانان برای اعزام به جبهه/دل از دنیای خاکی کنده بود
تقدسی گفت: شهید بصیر، لیاقت شهادت را داشت و مدت ها بود که دل از این دنیای خاکی کنده بود و دلش آسمانی بود و سرانجام با ایثار و از خودگذشتگی اش، جانش را تسلیم معبودش کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از کوله بار: احمد تقدسی، دوست و همرزم شهید حاج حسین بصیرت است. او می گوید زمانی که " شعبانعلی تشکری" یکی از دوستانمان شهید شد و پیکرش را به خانه شان بردند، او و حاج بصیر به آنجا رفتند و حاجی بالای پیکر این شهید مدام اشک می ریخت و می گفت: « انتقام خونت را از آنان می گیرم.» گفتگوی ما با این همرزم شهید بصیر را در ادامه می خوانید:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
 
,
 
,
از چه زمانی و چگونه با شهید آشنا شدید؟
,
 
,
سال 54 در فریدونکنار مغازه مکانیکی داشتم که روبرویمان، مغازه حاج بصیر بود. از این طریق با هم آشنا شدیم و به مرور زمان با هم رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم.
,
 
,
از خصوصیات اخلاقی و رفتاری اش بگویید؟
,
 
,
او فردی مذهبی بود و در ماه محرم، در هیئت های مذهبی مداحی می کرد. چون خانواده ما هم مذهبی بود، بیشتر به او علاقمند شدم.
,
به زیارت حرم امام رضا (ع) علاقه زیادی داشت و هر چند وقت یکبار به من می گفت:« احمد، کارهایت را برنامه ریزی کن تا دو روز به مشهد برای زیارت برویم...» حاجی با همه دوستانش رابطه برادرانه داشت و با خوی و منش نیکش، همه ما را به خود جذب می کرد.
,
 
,
نظر و دیدگاه شهید راجع به جامعه اسلامی چه بود؟
,
 
,
در زمان طاغوت، می گفت که جامعه بی روحی داریم، چون اصل و اساس آن براساس حکومت اسلامی تشکیل نشده است. حاجی به جامعه اسلامی اعتقاد زیادی داشت و می گفت در چنین جایی، همه مردم به دنبال ثواب از همدیگر سبقت می گیرند.
,
 
,
قبل از انقلاب، فعالیت ها و مبارزات سیاسی داشت؟
,
 
,
بله، چند بار با هم در جلسات سیاسی شرکت کردیم. گاهی با هم به تهران برای تظاهرات می رفتیم. یکبار در خانه عمه اش رفته بودیم تا صبح فردایش در راهپیمایی شرکت کنیم که کار فوری برایم پیش آمد و به فریدونکنار برگشتم، اما حاجی ماند. در هر تظاهراتی، چند نفر مدیریت این حرکات را به عهده داشتند که یکی از آنها، حاج بصیر بود.
,
 
,
خاطره ای هم از آن روزها دارید؟
,
 
,
بله، من و حاجی و دو نفر از دوستانمان، کنار مغازه مان نشسته و گرم صحبت بودیم. حاج بصیر گفت که امروز هفتم شهدای ساری است و به این شهر برویم، چون شلوغتر است. بعد از صحبت هایمان، 4 تایی راه افتادیم. در مسیر، ترافیک سنگینی بود و ماموران راه، ماشین ها را بررسی     می کردند. گواهی نامه نداشتم و آن مامور 500 تومان جریمه مان کرد اما وقتی فهمید به تظاهرات می رویم، 200 تومان کم کرد. وقتی به بابل رسیدیم، در میدان امیر کلای بابل، مردم با ماموران گارد درگیر بودند. با هم وارد راهپیمایی شدیم و در همانجا پدر حاج بصیر را دیدیم. او هم یکی از مبارزان انقلابی بود و تلاش زیادی برای سرنگونی رژیم شاهنشاهی می کرد.
,
 
,
حاجی مواجهه با بحران ها و مشکلات چه عکس العملی داشت؟
,
 
,
همه چیز را به خدا واگذار می کردند. اگر مشکلی برایش پیش می آمد، تغییری در چهره اش نمی دیدیم. او هرگز از کوره در نمی رفت و  همیشه به جمله "توکلت علی الله" اعتقاد خاصی داشت.
,
 
,
سردار شهید در مورد دفاع مقدس چه دیدگاهی داشت؟
,
 
,
نظرش این بود که این جنگ، جنگ حق و باطل است و باید تا آخر آن را ادامه دهیم و تا زمانی که امام(ره) به ما دستور نداده، دست از جنگ نکشیم.
,
 
,
از حال و هوای حاج بصیر در روزهای دفاع مقدس هم برایمان بگویید؟
,
 
,
آن روزها حاج بصیر، برای جذب جوانان فریدونکار و رفتنشان به جبهه، نقش اول را داشت.
,
" شعبانعلی تشکری" یکی از دوستانمان وقتی شهید شد و پیکرش به خانه شان بردند، من و حاج بصیر به آنجا رفتیم. حاجی بالای پیکر این شهید مدام اشک می ریخت و می گفت: « انتقام خونت را از آنان می گیرم.» این جمله اش هنوز هم در ذهنم مانده است.
,
بیشتر ماه های سال در جبهه بود. یک بار که برای مرخصی برگشته بود، با دیدن پدرم، او را در آغوش گرفت. پدرم گفت که ما اینجا هستیم و شما شجاعانه می جنگید. حاجی تا این را شنید، اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: « ما هر چی داریم از شما داریم.»
,
 
,
چه خاطراتی از شهید قبل از شهادت دارید؟
,
 
,
قبل از شهادتش، یک بار مجروح به خانه آمد. وقتی به دیدنش رفتمف مرا در آغوش گرفت. از شوق دیدارش، گریه ام گرفته بود. به او گفتم که شرمنده که در جبهه نیستم تا کمکت کنم. در جواب گفت:« ما که هستیم، انگار شما هستید.»
,
گاهی که بعضی همسایه ها، او را می دیدند، برای احترام حتی می خواستند دستش را هم ببوسند اما حاجی مانع کارشان می شد. او فردی عرفانی و معنوی بود و همه کسانی که می شناختنش، مثل یک عالم از او تقدیر می کردند.
,
 
,
شهادت سردار شهید چه تأثیری بر شما و سایر همرزمان و دوستانش داشت؟
,
 
,
اصلاً انتظار نداشتیم که شهید شود، چون اواخر جنگ بود. البته لیاقت شهادت را داشت و مدت ها بود که دل از این دنیای خاکی کنده بود. دلش آسمانی بود و سرانجام با ایثار و از خودگذشتگی اش، جانش را تسلیم معبودش کرد.
,
 
,
اگر در پایان حرفی دارید، بگویید؟
,
 
,
یک بار که با هم به بابل می رفتیم، در مسیر چند تا اسب بغل پیاده رو دیدیم. گویا فردی با ماشین با یکی از آنها تصادف کرده و رفته بود. جلو تر که رفتیم، فهمیدیم که اسب مادر زخمی شده و دو تا کره اسب، گریه می کنند. با دیدن اشک هایشان، من و حاجی متعجب شده بودیم. حاجی گفت: « کار خدا را ببین. این محبت بین مادر و بچه هایش است که خداوند به آنها داده است. این ها هم همانند ما احساس دارند و متوجه می شوند و این نشانه قدرت الهی است.
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه