همسر و مادر شهیدان فاتحی:
بمب های بعثی عزیزانم را مقابل چشمانم پرپر کرد/ از اینکه فرزندان موفق و مقیدی تحویل جامعه داده ام خوشحالم
همین که وارد محوطه شهرک شدیم، با چشمان خودم دیدم که یک بمب از قسمت زیرین جنگنده بعثی رها شد و مستقیم به وسط میدانچه اصابت کرد. به محض اینکه بمب جنگنده های بعثی با زمین اصابت کرد، انفجار مهیبی رخ داد و هر کدام از ما به طرفی پرتاب شدیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از خاطرات بانو انیسه خیرآبادی همسر شهید عباس فاتحی، مادر شهیده پروین فاتحی و همسر برادر شهید سیف الله فاتحی، داستان سیلی خوردن یکی از عوامل ضد انقلاب به دست این بانوی رشیده را منتشر کردیم. ادامه داستان را از زبان ایشان منتشر می کنیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله, داستان سیلی خوردن یکی از عوامل ضد انقلاب به دست این بانوی رشیده,,
بعد از پاکسازی شهر سنندج، همسرم دستم را گرفت و به اتفاق هم به شهر سنندج آمدیم، آن روزها ما در نزدیکی چهار راه انقلاب یک خانه کوچک اجاره کرده بودیم. بعد از چند ماه دوری از خانه، لحظه ای که وارد خانه ام شدم، متوجه شدم گروهک های ضد انقلاب یک نارنجک جنگی داخل منزل ما انداخته اند و به همین خاطر قسمتی از خانه تخریب شده است.
,,
در طول مدتی که من در منزل پدر همسرم در روستا بودم، همسرم به خاطر حضور نیروهای ضد انقلاب در سطح شهر، به صورت شبانه روزی در محل کارش می ماند و برای اینکه نیروهای ضد انقلاب به اداره کار سنندج هجوم نبرند و امکانات و وسایل آنجا را به غارت نبرند، به صورت مسلح و به همراه همکارانش به نگهبانی مشغول بود و به همین خاطر از خانه و کاشانه خودمان تقریباً بی اطلاع بود.
,,
همسرم با یکی از نیروهای دادگاه انقلاب سنندج که از اهالی اصفهان بود، رفاقت خوب و عمیقی داشت؛ آقای احمدی از نیروهای انقلابی و متعهدی بود که در شهر سنندج سکونت داشت و به خاطر رفاقت با همسرم چند باری به منزل ما آمده بود. همسرم به واسطه آقای احمدی با نیروهای سپاه و بسیج همکاری می کرد و در طول این مدت نیز آموزش های نظامی را پشت سر گذاشته بود و مسلح شده بود.
,,
زندگی من و آقا عباس روزهای خوشش را سپری می کرد و ما در کنار فرزندانمان با خوبی و خوشی زندگی می کردیم. اگرچه ایران اسلامی از یک طرف درگیر جنگ تحمیلی و از طرف دیگر به خاطر حضور مزدوران داخلی درگیر یک جنگ داخلی بود، اما حضور همسر و فرزندانم در کنار من بسیار آرام بخش بود و ما به خوبی و خوشی زندگی می کردیم، تا اینکه روز 28 دیماه سال 1365 از راه رسید.
,,
آن روزها ما در ساختمان های مهندس ادب در شهر سنندج ساکن بودیم. از قضا برادرم به همراه برادر همسرم ـ شهید سیف الله فاتحی ـ مشغول گچ کاری خانه ما بودند و من به همراه همسر برادرم مشغول آشپزی بودیم. آقا فؤاد تازه به دنیا آمده بود و همسر برادرم برای پرستاری از من میهمان خانه ما بود.
,,
چند دقیقه ای از بازگشت همسرم به خانه سپری نشده بود که به یک باره آژیر خطر که نشان دهنده بمباران هوایی بود به صدا درآمد. ما در طبقه چهارم ساکن بودیم و باید خیلی سریع خودمان را به پناهگاه می رساندیم.
,,
همین که وارد محوطه شهرک شدیم، با چشمان خودم دیدم که یک بمب که به اندازه یک بشکه دویست لیتری بود از قسمت زیرین جنگنده بعثی رها شد و مستقیم به وسط میدانچه اصابت کرد. من و همسر برادرم همدیگر را در آغوش گرفتیم و برای اینکه فرزندانمان در امان باشند، آن ها را در بین خود پنهان کردیم و همسرم نیز که پروین را در آغوش گرفته بود به دنبال جان پناه می گشت.
,,
به محض اینکه بمب جنگنده های بعثی با زمین اصابت کرد، انفجار مهیبی رخ داد و هر کدام از ما به طرفی پرتاب شدیم. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که فؤاد بیست متر آن طرف تر روی زمین افتاده است، سریع به طرفش دویدم؛ وقتی از صحت و سلامت فؤاد مطمئن شدم بارقه های امید در دلم روشن شد. فؤاد را در آغوش گرفتم تا سایر اعضای خانواده ام را پیدا کنم.
,,
موج انفجار باعث شده که هر کدام از عزیزانم به گوشه ای پرتاب شوند؛ همسر برادرم ـ شهیده حمیرا مبارکی ـ به شدت زخمی شده بود و یک طرف سرش بر اثر اصابت ترکش بمب به کلی از بین رفته بود، اما فرزندش آرزو سالم بود، البته بر اثر اصابت ترکش بمب قسمتی از صورتش زخمی شده بود. من هم سریع یک تکه پارچه روی صورت آرزو گذاشتم و او را نیز در آغوش گرفتم.
,,
کمی این طرف و آن طرف را نگاه کردم تا اینکه متوجه شدم همسر و دخترم ـ شهیده پروین فاتحی ـ گوشه ای روی زمین افتاده اند، سریع به طرفشان دویدم. لبخند زیبایی روی صورت همسرم نقش بسته بود، اما دخترم بدون هیچ گونه حرکتی روی سینه همسرم به شهادت رسیده بود. ابتدا فکر کردم، حال همسرم خوب است و او برای اینکه من ناراحت نشوم لبخند می زند، اما هرچه صدایش کردم، پاسخی نشنیدم. همین که دستم را به طرف سینه اش دراز کردم، به یک باره دستم وارد یک سوراخ بزرگ شد. ترکش بمب باعث شده بود سینه همسرم سوراخ شود، اما لبخند زیبایش باعث می شد که فکر کنم هنوز زنده است. پیکر بی سر برادر همسرم ـ شهید سیف الله فاتحی ـ نیز کنار جنازه همسرم روی زمین افتاده بود.
,,
دنیا روی سرم خراب شده بود و هیچ کاری از دست من بر نمی آمد. جنازه های زیادی روی زمین افتاده بود؛ هر کدام از جنازه ها به نحوی تکه تکه شده بودند. در همین حین چشمم به یک مرد افتاد که بدون اینکه سری در بدن داشته باشد در محوطه می چرخید، تا اینکه از روی یک بلندی بر روی زمین افتاد و در همان جا به شهادت رسید.
,,
بعد از اینکه نیروهای امدادی به محل آمدند، پیکرهای مطهر شهدا را به بهشت محمدی (ص) منتقل کردند و مجروحین این جنایت را نیز به بیمارستان منتقل کردند؛ نیروهای امدادی قصد داشتند پیکر نیمه جان همسر برادرم ـ شهیده حمیرا مبارکی ـ را برای مداوا با هلی کوپتر به شهر دیگری منتقل کنند، که بر اثر خونریزی شدید، این فرصت پیش نیامد و همسر برادرم در همانجا به شهادت رسید.
,,
بر اثر موج انفجار یک طرف صورتم آسیب جدی دیده بود و تا مدت ها برادرم من را نزد پزشکان زیادی می برد تا در نهایت یک شکسته بند محلی توانست در رفتگی فکم را جا بیاندازد.
,,
در این جنایت هولناک همسر، فرزند و برادر همسرم را از دست داده بودم و برادرم نیز همسرش را از دست داده بود. بعد از مدتی برادرم سرپرستی من و فرزندانم را عهده دار شد و من نیز مادری تنها فرزندش ـ آرزو ـ را بر عهده گرفتم و زندگی ما در یک خانه کوچک آغاز شد.
,,
نزدیک به شش سال از سکونت و زندگی من و برادرم به همراه فرزندانمان در یک خانه سپری می شد که برادرم در یک حادثه رانندگی از دنیا رفت و من سرپرستی آرزو را به طور کامل عهده دار شدم. مدتی بعد از این حادثه نیز برادر دیگرم ـ علی خبرآبادی ـ در یک سانحه دیگر از دنیا رفت و مسئولیت فرزند او ـ خاطره خبرآبادی ـ را عهده دار شدم.
,,
برادرانم در سپاه مشغول خدمت به انقلاب اسلامی بودند که بر اثر تصادف جان به جان آفرین تسلیم کردند. بعد از فوت برادرانم، مادرم برای اینکه ما را از تنهایی درآورد، خانه و کاشانه اش را رها کرد و نزد ما آمد. و زندگی جدید ما همراه با فرزندان خودم و فرزندان برادرانم در زیر سایه مادرم آغاز شد.
,,
خدا را شکر می کنم که همسرم نان حلال سر سفره اش آورد و فرزندانم به خاطر نان حلال همسرم، انسان هایی موفق، متعهد و با اخلاق هستند و هر جا که باشند مایه سرافرازی من و پدر شهیدشان هستند.
,,
من از زندگی خودم گذشتم و تمام زندگی ام را صرف تربیت و تعالی فرزندانم کردم تا آن ها در کمال آرامش و امنیت پیشرفت کنند و فرزندانم نیز با تمام توان در راه پیشرفت گام برداشتند و امروز از اینکه زحماتم نتیجه داده است خوشحال هستم و احساس رضایت می کنم.
,,
امروز هر چهار فرزندم ازدواج کرده اند و زندگی مستقل خودشان را دارند. من علاوه بر دو فرزندان خودم، سرپرستی دختران دو برادرم را نیز عهده دار شدم و امروز بعد از گذشت چندین سال از اینکه توانسته ام فرزندان موفق، با اخلاق و شایسته ای را تحویل جامعه دهم خوشحال هستم.
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه