گزارشی جذاب از زندگی کارتن خواب‌های پرند؛

جزیره رویایی برای کودکان کار/ دلتنگ دست پخت مادرم هستم

جزیره رویایی برای کودکان کار/ دلتنگ دست پخت مادرم هستم
خداداد ۱۲ ساله که این روزها دلش برای آشپزی مادرش تنگ شده است، به شهردار حاشیه نشینان می گوید؛ آقای شهردار، ناهار پلو بادنجان بپز، همه خوشحال از این گفته به سمت گاری و موتور سه چرخ خود می روند تا یک روز خوب کاری دیگری را سپری کنند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به گزارش خبرنگار اجتماعی رباط نیوز، شاید خوابیدن افرادی در چادرهای مسافرتی که در حاشیه کمربندی پرند به شهرک آفتاب به استراحت شبانه خود می پردازند نظر شما را هم جلب کرده باشد. چادرهایی که هر کس ببیند به فکر گردشگر و یا مسافران بین شهری می افتد و با خودش می گوید؛ چرا کسی این‌ها را به پارک کوهسار یا پارک فدک راهنمایی نکرده تا با آسودگی خاطر بیشتر و به دور از گزند حشرات و بوی بد رودخانه استراحت کنند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, رباط نیوز,

ساعت هفت صبح یکی از روزهای گرم این هفته برای تهیه گزارشی در خلوت صبحگاهی آن ها حضور یافتم تا بیشتر با زندگی آنها آشنا شوم.

,

اسماعیل کارگر پرتلاشی که خود را شهردار حاشیه نشینان پرند معرفی می‌کند در حالیکه تکه نان بربری داخل سفره را با چای شیرین می خورد؛ می گوید: چند ماهی است به همراه دوستانم برای کار و کسب در آمد حلال به جمع کردن زباله‌های بازیافتی مهر نشینان پرند مشغول هستیم. الحمد الله کار وبارمان خوب است؛روزی دو نوبت با گاری و موتور سه چرخ برای جمع کردن مواد بازیافتی به شهرک آفتاب و دیگر شهرک ها سر می زنیم؛ پس از جمع آوری ۴۰ تا۵۰ کیلو پسمانده های مفید آنها را به سرکارگرمان که باسکول دارد تحویل می دهیم.

,

, , ,

شاید هشتاد نفری که در اینجا مشغول به کاریم در دو نوبت کاری صبح و عصر روزی نیم تا یک تن زباله بازیافتی جمع کنیم شب هم که می شود با خوردن شامی مختصر و برای اینکه پنکه و کولر نداریم خودمان را به نسیم شبانه می سپاریم و به داخل چادرهای مسافرتی می رویم تا از گزند حشرات و پشه ها راحت‌تر بخوابیم.

,

فیض الله یکی از کارگران نوجوانی است که با شوقی وصف ناپذیر خودش را برادر شهردار معرفی می‌کند و محل سکونتش در حاشیه پرند را شبیه جزیره‌ای توصیف می کند.

,

فیض الله با هوش سرشارش به رودخانه شور اشاره می کند که اطراف محل سکونتشان را احاطه کرده و می گوید: رودخانه ای سرسبز و زیبا است فقط بوی بد آن آزار دهنده است چرا که پساب فاضلاب مهرنشینان به داخل آن سرازیر شده، بعضی وقت‌ها که کارم تمام می شود بالای تپه ای که مشرف به رودخانه و ریل را آهن است خیره می شوم. تا به حال اینقدر از نزدیک قطار ندیده بودم. شنیدن صدای سوت قطار همیشه من را به این فکر می برد که آیا روزی من خواهم توانست راننده قطار شوم.

,

 

,

 

,

, , ,


خداداد ۱۲ ساله دیگر نوجوانی است که علاقه‌ای به صحبت کردن زیاد ندارد؛ خجالتی و کم رو،تنها تبسم است که بر گونه‌هایش نقش می بندد.

,
,

برای اینکه راحت تر باشد کارت خبرنگاری ام را به او نشان می دهم؛ با صدایی رسا آن را برای دوستانش می خواند؛ همگی توانایی او را در خواندن و نوشتن تحسین می کنند.

,

خداداد تنها باسواد این جمع است که می‌تواند پیامک گوشی ها را برای دوستانش بخواند. خداداد در حالی که دستی آرام به موهایش می کشد؛ می گوید: به دلیل نداشتن سواد کسی با دنیای فضای مجازی آشنا نیست، شاید خودم تا چند ماه دیگر یک گوشی بخرم که تلگرام هم داشته باشد.

,

, , ,

ساعتی از حضور من در جمع کارگران می گذرد؛رو به اسماعیل می‌گویم؛ آقای شهردار ناهار چی دارید؟ شهردار جواب می دهد یکی پلو دوست دارد دیگری آبگوشت؛ شاید سیب زمینی بپزم؛ خداداد که گویی این روزها دلش برای آشپزی مادرش تنگ شده است با شوقی تمام می گوید: پلو بادنجان؛ همه سرمست از این گفته که مورد تایید شهردار هم قرار می‌گیرد به سمت گاری و موتور سه چرخ خود می روند تا یک روز کاری خوبی را سپری کنند.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه