طنزنامه؛
عملیات فرمانده اسحاق
فرمانده اسحاق در نطقی طوفانی خطاب به سربازان پادگان خود گفت: سربازان پرافتخار من، اکنون همگی سوار جیپها میشویم و در کوچه و خیابان به راه میافتیم و هرکسی را که به دنبال رانت است شناسایی کرده یکصدا او را هوووو کرده و با انگشت نشان خلایق میدهیم تا درس عبرتی باشد برای سایرین.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بلاغ، از فرمانده اسحاق به تمامی نیروها: آمادهباش کامل برای انگشتنما کردن کسانی که به دنبال رانت هستند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بلاغ,(در دفتر فرماندهی پادگان) فرمانده اسحاق کلاه خود را مرتب کرد، دستمال گردن قرمز خود را در آینه ورانداز کرده و یک پوف به پوتین خود زده، پوتین را به پشت آن یکی ساق پا مالید و پس از آسودگی خاطر از آراستگی ظاهر، به صف صبحگاه پادگان دولت رفت.
(در محوطه پادگان) سرباز وظیفه نعمتزاده، هنوز چشمانش از خواب سیر نشده و سر صف با تکیه بر اسلحه خود کمی چرت میزند.
سرباز وظیفه زنگنه در حال زیرو رو کردن چند کاغذ با آرم توتال؛ لبخندی از رضایت برلب دارد.
سرباز نوبخت در جایگاه مشغول حفظ کردن دکلمه صبحگاهی خود است، سرباز وظیفه قاضیزاده هاشمی در جایگاه در حالی که طناب پرچم را به دست گرفته تا با اشاره فرمانده اسحاق آن را به اهتزاز در بیاورد با آرنجش به سرباز وظیفه نوبخت میزند و میگوید: بیشعور حواست را جمع کن، فرمانده آمد، به او میگویم دیگر نگذارد تو اینجا بمانی و تو را به انفردادی بفرستد.
سرباز وظیفه آخوندی به سرعت از جیپ پیاده شده و به سمت فرمانده اسحاق رفته؛ شَتَرَق احترام نظامی میدهد و میگوید: قربان صبحانه پادگان را آوردم، تاخیر از جانب شرکت بِرِکفاستسازان بود، اما شما نگران نباشید گفتند همه صبحانهخورها بیمه هستند، از طرفی جیپ کهنه است باید از فرانسه جیپ نو خریداری کنیم زیاد گاز نمیخورد.
سرباز وظیفه عراقچی در دلش به فرمانده اسحاق گفت: قربان هم میتوانیم جیپ نو بخریم و هم نمیتوانیم و درحالی که تصویر مرخصی تشویقی گرفتن از فرمانده را در ذهن مجسم میکرد به خود آمد.
ارشد سرباز ظریف در حالی که سربازان صبحانه نخورده و بیجان را زیر نظر دارد با لبخندی دنداننما و محبتآمیز به سرباز وظیفه زنگنه تذکر میدهد: نیشت را ببند و با نگاهِ سرباز زنگنه، ارشد ظریف به او چشم و ابرو میرود و میفهماند که فرمانده اسحاق خشمگین است.
پس از اجرای مراسم همیشگی صبحگاه، فرمانده اسحاق در نطقی طوفانی خطاب به سربازان پادگان خود میگوید: سربازان عزیز و خستگیناپذیر من، اکنون وقت آن رسیده که همه ما دست در دست هم دهیم به مهر؛ اما نه برای آبادانی میهن خویش، بلکه کسانی را که به دنبال رانت و زد و بند هستند؛ انگشتنما کنیم.
ملت عزیز ایران خوب ما را میشناسند، ما همه نازک دلیم و تحمل دیدن این همه فساد را نداریم، ما معمولاً برای رفع مشکلات، درها را بسته و یواشکی اشک میریختیم، اما اینک وضع فرق کرده است.
باید توجه داشت که یکسری از افراد، مظلوم هستند و از زور بیکاری این کارها را میکنند و برخی نیز پدرانشان یا برادرانشان یا مادرانشان از قبل سفارششان را به ما کردهاند.
برخی نیز که ما با آنها رودربایستی داریم و نمیتوانیم همچون شیر غران به آنها یورش ببریم بنابراین آنها را فقط پیشته میکنیم تا حساب کار دستشان بیاید.
سربازان دلیر من؛ از قدیمالایام از پیرترها شنیدهایم که سنگ بزرگ نشانه نزدن است، چرا؟ چون نمیشود بلندش کرد، پس پیشنهاد میکنم این انگشتنما کردن و هوووو کردن را از سنگریزهها شروع کنیم.
سربازان پرافتخار من، اکنون همگی سوار جیپها میشویم و در کوچه و خیابان به راه میافتیم و هرکسی را که به دنبال رانت است شناسایی کرده یکصدا او را هوووو کرده و با انگشت نشان خلایق میدهیم تا درس عبرتی باشد برای سایرین.
توجه داشته باشید به سنگریزههایی نزدیک شوید که زورتان به آن میرسد.
در پایانِ این نطق شور انگیز؛ سربازان صبحانه نخورده یکصدا فریاد زدند: بله فرمانده.
و با دستور فرمانده اسحاق عملیات خونین انگشتنما کردن رانتخوارها شروع شد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه