پدر ایرانی که بجای بیمارستانهای اسرائیل، درمان بیماری لاعلاج را از شهدایش گرفت

پدر ایرانی که بجای بیمارستانهای اسرائیل، درمان بیماری لاعلاج را از شهدایش گرفت
دکتر متخصص گفته بود این مرض عجیب رو فقط تو اسرائیل میشه درمون کرد! اونم با کلی هزینه، و گرنه دیگه نمی تونی راه بری.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، از سه پسری که خدا به او داد، دو تایشان شهید و یکیشان مفقود شد. او سالهاست چشمانش را به در دوخته است تا خبری از اسماعیلش؛ که هنوز از قربانگاه بازنگشته، بیاورند.
نمی دانم چرا اصرار داشت به من بفهماند علت جبهه رفتن بچه ها چه بوده، اینکه خون بچه هایش از خون اهل بیت رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امام حسین(علیه‌السلام) رنگین تر نیست و.. بغضش می خواست بشکند، اشکها به فرمانش نبودند؛‌ قبلا از مادرهای دیگر هم این شرح بغض آلود را شنیده بودم.
***
تابنده
در روستا زندگی میکرد، دختر بچه بود که تمام فامیلش را با یک حادثه از دست داد، فقط خاله جوان بیوه اش برای او مانده بود که یکی از سرمایه داران فامیل؛ آنها را پیش خود به اصفهان ‌آورد و در نوجوانی دخترک را شوهر داد. و بعد از مدتی با بدنیا آمدن دختر معصومش، تابنده؛ در شانزده سالگی از دنیا رفت.
همسایه‌ها که بچه کوچک داشتند هر کدام به تابنده شیر دادند تا کمی قوت گرفت. پدرهنوز بیست سالش نشده بود پس با اصرار اطرافیان، فقط به خاطر تابنده، ازدواج کرد.
زن جدید پدر، او را نمی خواست و از همان اول سر ناسازگاری با دختربچه را گذاشت. تابنده سه ساله باید مثل یک دختر بزرگ کارهایش را انجام می داد تا تنبیه نشود. نامادری؛ صاحب ۱۰ فرزند شد ولی تنفرش از دخترک هیچ تغییری نکرد.
تا اینکه در ۱۲ سالگی او را به عقد علی امینی نور درمی آورند که پسر مومن و خوبی بود. چون علی خانه ای نداشت پس درمنزل پدرتابنده زندگیشان را آغاز کردند. و بعدها علی یک کوچه پایین تر از خانه پدری همسرش، خانه‌ای ‌خرید.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,
,
,
, تابنده,
,
,
,
,

مادر شهیدان

, مادر شهیدان, مادر شهیدان,

تابنده چوپانی مادر شهیدان امینی نور

,

***
علی و تابنده
پسر جوان، همسرش را خیلی دوست داشت. او هم درکودکی طعم بی پدری را چشیده بود و با مادرش تنها زندگی می کرد. تابنده از ته دل خوشحال بود که مادر پیدا کرده، چون آرزوی داشتن مادری دلسوز و مهربان بر دلش مانده بود.
مدتی که گذشت علی دید تابنده بدون هیچ اعتراض و استراحتی، مدام در حال کار کردن است. دختر اولشان را که باردار شد، با اصرار از او خواست کمی استراحت کند، ولی تابنده که از چشمانش خستگی می بارید، زیربار نمی رفت و بی وقفه کار می کرد. تقریبا کاری نبود که تابنده نکند، خیاطی، قالی بافی و … .
علی در کارخانه ریسندگی کار می کرد و درآمدش نسبت به دیگران بهتر بود اما علت این همه کار کردن همسرش را نمی فهمید.
تا اینکه یک روز به طور اتفاقی متوجه شد؛ مادرش که عروس جوان را از همان اول نمی خواست، او را وادار به انجام این همه کار می کند آن هم با زبان نیش و کنایه. این را که فهمید خیلی ناراحت شد، به تابنده که دیگر رمقی برایش نمانده بود گفت: چرا به من نگفتی؟! تابنده لبخندی زد و به آرامی گفت: چه می گفتم، شکایت مادر رو به پسرش می کردم، که ارتباط بینشون به هم بخوره! علی که از این همه بزرگواری جا خورده بود، گفت: نمی دونی از اینکه می بینم با این سن کمت، از درد خوابت نمی بره چقدر زجر می‌کشم؟!
تابنده دلش نمی خواست علی کوچکترین بی‌حرمتی‌ای به مادرش بکند، پس با خواهش به او گفت: تا حالا دوست نداشتم جلوی مادرت بایستی، حالا هم راضی نیستم چیزی به مادرت بگی! .
هر چند مادرعلی با زخم زبان عروس مظلومش را آزار می داد ولی اگر کسی به تابنده زور می گفت بدون آنکه خودش بفهمد جلویشان می ایستاد و از عروسش دفاع می کرد.
***
تولد اسماعیل
دو سال بعد از تولد دخترش زهرا، تابنده پسری بدنیا آورد. دنبال اسمی بود که به زهرا بیاید؛ همان وقت علی با شناسنامه وارد خانه شد و با خوشحالی شناسنامه را به او داد. با دیدن نام اسماعیل، جا خورد و با ناراحتی گفت: چرا این اسم؟
علی گفت: خب همیشه دوست داشتم اسم پدرم رو بزارم رو پسر اولم! بعد یک نگاهی به تابنده کرد و گفت: خیلی ناراحت شدی؟!
تابنده با اخم گفت: می خواسم اسمش رو محمود بزارم!
علی خندید و گفت : همین! خب اسم شناسنامه‌ایش اسماعیله، اما محمود صداش می کنیم، حالا بخند! بعد بچه را بغل کرد و صداش زد: آقا محمود! نظر تو چیه بابا؟!
با لبخند اسماعیل هر دو زدند زیر خنده .
***
این سه پسر
در مدت هشت سال خدا به علی و تابنده، پنج تا بچه داد. ۲ تا دختر و ۳ تا پسر. اولی و آخری دختر بودند؛ زهرا و زهره. پسرها هم، بعد اسماعیل که همه بهش محمود می گفتند، سعید و بعد مجید به دنیا آمد.
پدر مغازه خوار و بارفروشی زده بود، پسرها که خیلی مردم دار بودند؛ هر سه‌تاشان درمغازه پدر کار می کردند.
خریدها را حتی اگر بیرون از شهر بود اسماعیل انجام می داد؛ خیلی خوب هم خرید می کرد همیشه وقتی با بار برمی‌گشت اصفهان، از خرید کردن اسماعیل لبخند رضایت روی لب‌های علی می‌نشست. او همیشه بهترین جنس را با مناسبترین قیمت تهیه می کرد. خوب بلد بود جنس با کیفیت و ارزان بخرد. سعید و مجید هم در مغازه یکی مسئول فروش و آن یکی هم مسئولیت حساب و کتاب و به قول معروف مسئول دخل مغازه بود.

,
, علی و تابنده,
,
,
,
,
,
,
,
, تولد اسماعیل,
,
,
,
,
,
,
, این سه پسر,
,
,
,

شهیدان امینی نور

, شهیدان امینی نور, شهیدان امینی نور,

شهیدان امینی نور

,

سعید مومن تر از بقیه بود؛ هنوز ۱۵ سالش نشده بود ولی همیشه توی مغازه با دلواپسی به پدرش می گفت: آقاجون، تو رو خدا مراقب باشین تا این کفه‌های ترازو مساوی نشن! همیشه از خودمون کم بزارین اما از مشتری نه!.
آن زمان وضعیت حجاب بد نبود، اما تا یک نفر بی حجاب را می‌دید حرص می‌خورد و می‌گفت: این زن‌ها حیا نمی کنن، خجالت نمی‌کشن که هر جوری دلشون می‌خواد بیرون میان! وای به حال این پدر و مادر که بچه‌هاشون رو اینجوری تربیت کردن!
خیلی پسر زرنگی بود مثل یک کارگر، یک پا ایستاد تا مسجد بقیه‌ا… محل ساخته شد.
قبل از انقلاب علی و پسرها در مسجد و حسینیه مدام فعالیت می کردند، حتی بعضی از اطرافیان تهدید کرده بودند که پسرهایت رو لو می دهیم. ولی نه تابنده نه علی؛ هیچکدامشان از این حرفها ترسی به دل راه نمی دادند.
مجید هم مومنی بود و زرنگی خاص خودش را داشت، هر چند وقت یکبار بچه های محل و دوستانش را جمع می کرد می برد قم دیدارعلمایی مثل آیت الله مشکینی یا می‌برد تهران دیدن امام.
دو سال از سعید کوچکتر بود و خیلی هوای مادر را داشت. همیشه سعی می کرد طوری حرف بزند تا مادر ناراحت نشود. مخصوصا اینکه قلب تابنده خیلی ضعیف شده بود.
وقتی مادراز حرف و زخم زبان کسی دلگیر می شد و لب به شکایت باز می کرد، سعید می گفت: مامان، بی خیال بشین! این حرفها همش غیبته! گناه داره بخدا.
مجید اما با مادر همراهی می کرد و می گفت: حرفتون درسته، اما حرص نخورین، اون‌ها نمی‌فهمن، درک ندارن! که نباید هر حرفی به ذهنشون می‌رسه به زبون بیارن!.
محمود هم با یک ژست حق به جانب می‌ آمد وسط بحث و با شیطنت می گفت: زن‌ها همشون همین جوری‌ان!. با این حرفش صدای مادر را درمی‌آورد که مجیدبرای دفاع می گفت:‌ نه کجا همه زن‌ها مثله هم‌ هستن!
بعد آروم رو به محمود می گفت: من می خوام مامان حرص نخورن، تو تازه این جوری می گی؟!
***

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

مادر شهیدان امینی نور

, مادر شهیدان امینی نور, مادر شهیدان امینی نور,

مادر شهیدان امینی نور

,

سعید
انقلاب شده بود؛ سعید صبح دبیرستان می رفت، بعدازظهر سپاه بود؛‌ دوره می دید. پاسدار شده بود اما به هیچ کس نگفته بود.
سال ۵۹ تازه دبیرستانش تمام شده بود. سر سفره ناهار بودیم، لقمه رو گذاشت توی دهنش، که رادیو اعلام کرد؛ عراق از مرز گذشته و وارد ایران شده! خیلی ناراحت شدیم؛ یکدفعه سعید که لقمه‌ی توی دهنش رو هنوز نجویده بود از سر سفره پا شد و لباس‌هاش رو پوشید. گفتم: کجا میری؟!
گفت : همین بغل میرم و برمیگردم.
هر چی منتظرش موندیم نیومد. بعد از چندین ساعت زنگ زده که من جنوبم.
گفتم: تو که گفتی همین بغل میرم و برمیگردم! کی از جنوب سردرآوردی؟!
با خنده گفت: خب جنوب هم همین بغله‌ دیگه! نگران نباشین، حق بدین نمی تونستم آروم بیشینم.
سعید خوب می دونست این موقع ها که اسم اسلام و امام وسط میاد من زود راضی میشم و دیگه هیچی نمی گم .
بعد فهمیدیم از سر سفره که بلند شده، رفته دوستاش رو جمع کرده و همه با هم رفتن جبهه. اون‌ها اولین گروهی بودن که خودشون رو به جبهه رسونده بودن. بعد از ۴۵ روز اومد خونه یه سر زد و دوباره رفت.
خیلی امام رو دوست داشت. بعد از شهادتش خبر دار شدیم که هفت ماه بعد از رفتنش به جبهه؛ به عنوان پاسدار و محافظ امام یه چهار ماهی رو تهران فرستادندش. تعریف می کنن که ؛ یه شب سعید از فرط خستگی، نشسته بوده خوابش برده، امام آروم بیدارش می کنن و پدرانه بهش می گن: جوون من به جات می‌ایستم تو برو بخواب. اما سعید قبول نکرده بوده.
بعد از یه مدت دوباره برگشته بود جبهه، اونجا فرمانده بود و نیرو زیر دستش گذاشته بودن ولی در این مورد اصلا حرفی به ما نمی زد. می خواستن بفرستنش مکه؛ اومد ساکش رو بست اما بعد پشیمون شد، ساکش رو دست نخورده گذاشت و باز برگشت منطقه.
جبهه بود که مادر بزرگش از دنیا رفت، پسر خوش قولی بود سرش می‌رفت اما قولش اصلا. غیر از اولین اعزامش که ۴۵ روز طول کشید دقیق ۴۳ روز یه بار می اومد خونه . اما این بار از ۵۰ روز رد شده بود، هر لحظه منتظر اومدنش بودیم.
سه روز بود خواب می‌دیدم سعید شهید شده، مطمئن بودم به جای خودش خبر شهادتش رو میآرن. داشتیم تدارک مراسم چهلم رو می دیدیم و چشممون به در بود که سعید از در بیاد تو، که زنگ خونه بلند شد؛ همه نگاها به در بود؛ اومده بودن خبر شهادت سعید به رو به پدرش بدن.
***

, سعید,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

شهید سعید امینی پور

, شهید سعید امینی پور, شهید سعید امینی پور,


شهادت سعید
سه روز قبل از شهادتش برگه مرخصیش را به‌ش داده بودند تا به خانه سر بزند. اما سعید زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت: مرخصی چیه! من هر وقت دلم بخواد میرم خونه مگر اینکه با زور بفرستینم اصفهان.
روز سوم، باید نیروها می رفتند برای شناسایی. چون سعید منطقه را خوب می‌شناخت، داوطلب شد تا خودش برای شناسایی برود. پس سریع پرید ترک موتورعلی و هر دو به سرعت دور شدند.
بین راه، ناگهان با صدای مهیبی موتور روی هوا بلند شد،‌ موتور رفته بود روی مین و دو تکه شده بود، با این انفجار سعید شهید شد.
علی اهل دولت آباد اصفهان بود. با انفجارمین و پرتاب موتور به شدت مجروح شد. وقتی حالش کمی رو به بهبودی رفت. باز راهی جبهه شد. به همسر باردارش گفته بود: اسم پسرم رو بزار روح الله !. به خادم امامزاده نرمی هم سفارش کرده بود: من می‌خوام ورودی امامزاده خاک بشم. می‌خوام مردم از روی قبر من رد بشن برن زیارت.
بعد هم رفته بود در مغازه‌ی پدر سعید و گفته بود: من دارم میرم پیش سعید،‌ خداحافظ.
یکماه نشد که خبر شهادت «علی خدامی» را برای خانواده‌اش آوردند.

,
, شهادت سعید,
,
,
,
,
,
,

***
اسماعیل
چند ماه قبل از شروع جنگ رفت سربازی، بهش گفته بودند اصفهان خدمت کن. بدش اومده بود و گفته بود: این خیانت به انقلابه که آدم توی شهر خودش خدمت کنه، من می خوام برم بدترین منطقه ایران خدمت کنم. اونقدر اصرار کرد تا رفت خاش.
جنگ که شد از خاش فرستادندش منطقه؛ چهلم سعید بود که سربازیش تموم شد. یه بار اومد درِ مغازه، بهش گفتم : حالا می‌خوای چیکار کنی؟ میخوای تو مغازه بایستی ؟!
گفت: نه ! می خوام برم سپاه اما نگران مامانم! میترسم به خاطر داغ سعید مخالفت کنن و نذارن منم برم سپاه!
گفتم: در مورد مامانت زود قضاوت نکن! اون بنده خدا از این اخلاقا نداره!
چند وقتی گذشت، سر سفره به مادرش گفتم: تکلیف این بچه رو مشخص کن، چیکارباید بکنه، بیاد در مغازه، شغل آزاد داشته باشه یا بره مستقل بشه!. که مادرش خیلی جدی جواب داد: تکلیفش روشنه! باید بره اسلحه سعید رو برداره! .
میدونستم تابنده غیر از این حرفی نمی زنه. اسماعیل خشکش زده بود چون اصلا فکر نمی کرد مادرش اینقدر قوی باشه.

,
, اسماعیل,
,
,
,
,
,
,

 شهید امینی نور

,  شهید امینی نور,  شهید امینی نور,

پاسدار مفقودالاثر اسماعیل امینی نور (محمود)

,

اسماعیل هم به عنوان یه سپاهی رفت جبهه، اونجا شده بود فرمانده گردان و به «محمود اصفانی» معروف بود. مجید هم جبهه بود و هر دفعه یکیشون برای مرخصی اصفهان می اومد و می‌رفت.
تا اینکه خبرآوردن اسماعیل تو عملیات پنج رمضان؛ شب ضربت‌ حضرت امیرالمومنین (علیه‌السلام) زخمی شده و بردندش اورژانس، و اون بیمارستان هم می‌افته دست عراقیا. هر چی پیگیری کردیم، هیچ کس از سرنوشتش خبر نداشت.
تا اینکه چند سال بعد یکی از آشناها گفت: رادیو عراق رو گوش می‌کردم؛ جوونه اسم شما رو آورد، آدرس خونه و مغازه شما رو هم داد اما گفت: اسمم اسماعیله! خیلی ذهنم مشغوله که این کی بود!.
گفتم: خدا خیرت بده، اسم شناسنامه‌ای محمود؛ اسماعیله!. کم کم بقیه هم خبرآوردن که ما هم این رو شنیدیم. اما هیچ‌وقت خبری ازش نشد؛ حتی اسمش جزو اسرا یا آزادگان هم نبود.
حالا این چشم انتظاری بیشتر از هر چیزدیگری عذابمون میده.
***
مجید
مجید بچه سر و زبان دار و زرنگی بود. با اینکه دبیرستان می‌رفت اما هر دفعه بچه‌های محل رو جمع می‌کرد و هر بار یک جا می‌برد، اگر قم یا تهران نمی‌رفت، حتما سر شهدا می‌بردشان، تا یادشان نرود همسن و سال‌هایشان در جبهه می‌جنگند تا دشمن به ناموسشان چپ نگاه نکند.
او هم مثل سعید و اسماعیل بیشتر از هر چیزی از بدحجابی زجر می‌کشید. مدام حرص می‌خورد و می‌گفت: واقعا این پدرا رو دختراشون غیرت ندارن که میزارن اینجوری بیان بیرون! این چه جور بچه تربیت کردنه‌! اینا فردا جواب خدا رو چی میخان بدن!.
سعید شهید شده بود، قلب ضعیف مادر به شدت درد گرفت، مجید سراسیمه شد و با ماشین مهمان همسایه مادر را راهی بیمارستان کرد. چشمش که به مادر می‌افتاد بغضش را می خورد ولی نمی‌توانست جلوی ریزش اشکش را بگیرد، خیلی نگران سلامتی مادر بود. به بیمارستان که رسیدند به گوشش می خورد که آرام می گفتند: تمام کرده! . همان وقت در دلش تصمیمی گرفت و دید کمی حال مادربهتر شد. بعد از معاینه با خرید چند تا دارو برگشتند خانه. مادر را در خانه گذاشت و با عجله بیرون رفت.
تصمیمش همین بود؛ رفت کنار سعید نشست و گفت: بی معرفت حالا که رفتی مگه دستت باز نیست! مگه نمی بینی حال مامان چقدر بده، خب یه کاری بکن، سعید من خیلی دلواپس مامانم. اصلا انگار سعید را می‌دید و با او حرف می‌زد.
وقتی برگشت خانه. زهره که می‌دانست مجید خیلی دلشوره‌ی مادر را دارد. با خوشحالی گفت: مجید قرصا اثر کرد! مامان خیلی حالشون خوب شده!. مجید خنده‌ای کرد و گفت: ربطی به قرصا نداره، من رفتم پیش سعید، کار اونه که مامان حالشون بهتر شده! از اون روز به بعد قلب ضعیف مادر دیگر او راهی بیمارستان نکرد.
مجید هم در جبهه فرمانده گردان بود و وقتی خبر شهادتش را به پدر دادند، درست روز قبل‌اش خبر مفقود شدن اسماعیل را داده بودند.

,
,
,
,
,
,
, مجید,
,
,
,
,
,
,

466
اصلا بین شهادت و مفقودی این سه برادر بیشتراز نُه ماه فاصله نیفتاد. سعید هنوز ۱۹ سالش نشده بود که در سال ۶۰ شهید شد و مجید هنوز وارد ۱۸ سالگی نشده بود که شب عید فطر سال ۶۱ به شهادت رسید و البته ده روز قبلش هم در همان ماه رمضان اسماعیل که تازه ۲۱ ساله شده بود؛ مجروح و مفقودالاثر شد.
***
علی
همه مراعات قلب مریض من رو می کردن؛ وقتی سعید شهید شد، علی با اصرار می گفت: کی گفته سعید شهید شده! فقط تیر خورده و زخمیه! . حتی وقتی مجید و چند تا از آشناها رفته بودن برای شناساییش، باز به من نگفتن چی شده. با اینکه قلبم مطمئن بود سعید شهید شده اما باز حاشا می کردن. مجید حتی به کسی اجازه نمی داد، بخواد یواش یواش مطبی رو به من بگه. علی همه چیز رو تو دلش می ریخت. تا اینکه با هزار ترفند به من رسوند که سعید شهید شده و من فقط خدا را شکر کردم که بچه‌ام به آرزویش رسیده، چون قلبا می‌دانستم که دیگر سعیدم را نخواهم دید.
چند ماه بعد هم خبر مفقود شدن اسماعیل رو به علی داده بودن، به هیچکس نگفت و به تنهایی غم فراق اسماعیل رو بر دوش کشید.
فردای همون روز یکی اومده بوده تا خبر شهادت مجیدم رو بده، یکی از همسایه ها بهش گفته بود: اگه خبربدی دارین به مادرش نگین، برین در مغازه پدرش.
به مغازه بغلی گفته بوده که پسر فلانی شهید شده، اون‌ها هم با شنیدن این خبر زدن زیر گریه. علی که متوجه قضیه شده بود، به‌شون گفته بود: چرا گریه می کنین قسمتش این بود، یعنی لیاقتش چیزی غیر از این نبود.
بعد رفت سمت حسینیه، که دوستای مجید اونجا بودن. هرچی صدا زد ناصر! اصغر! فلانی.. هیچکی جواب نداد. میره تو آبدارخونه میبینه همه نشستن گریه می کنن.
اونا هم مثل سعید و مجید جبهه می رفتن و می اومدن اما خب هر کی قسمتش باشه شهید میشه و اونا خجالت میکشیدن تو روی بابای مجید نگاه کنن. علی دلداریشون داد ولی هنوز کسی جز خودش از ماجرای اسماعیل خبر نداشت.
برای شناسایی مجید هم که رفته بود، اونقدر بدن مجید داغون شده بوده که نمی خواستن به خودش بگن اما اشتباهی به خودش گفتند: این پدر با دیدن بچه‌ش حالش داغون میشه، چیکار کنیم؟! همون وقت علی می گه: من باباشم!. طرف جا میخوره و سرش رو میندازه پایین. علی خیلی صبورانه برخورد میکنه اما وقتی چشمش به جنازه مجید می افته طاقت نمیاره وفقط دستاش رو بالا می کنه و میگه: خدایا سومیش رو برام نگه دار!.
غم روی دلش سنگینی می کرد ولی تازه مونده بود خبر شهادت مجید رو چطوری به من بگه. اونقدر دستپاچه و پریشون بود که آخر از حرفا و حرکاتش دستگیرم شد خبریه. با اینکه می گفت: چیزی نیست!
دلم گرفت رفتم دعای توسلی که مجید رو نوار خونده و ضبط کرده بود رو گذاشتم، با شنیدن صداش بغضم ترکید و شروع کردم به گریه. دیگه مطمئن شده بودم که مجید شهید شده.
بدون حضور اسماعیل، مراسم مجید رو برگزار کردیم. من چشم به راه اومدنش بودم و نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده. علی بیشتر توی فکر می رفت و ساکت بود. تا اینکه کم کم از مفقودی اسماعیل هم باخبر شدم و به خاطر دعای مجید و کمک سعید؛ قلبم از کار نیفتاد.
چند ماه بعد؛ علی از شدت غمی که روی دلش ریخته بود، از پا افتاد و سکته کرد. توی بیمارستان دکتر آروم گفت: دیگه کارش تمومه!. خودم رو به زور سرپا نگه داشتم و بیشتر نگران دختر کوچکم زهره بودم، که خیلی گریه و بی قراری می کرد.
نصفه شب دیدم علی نشسته و می‌خنده. اولش فکر کردم دارم خواب می بینم، اما بعد دیدم حالش خوبه خوب شده. با لبخند گفت: اصلا نمی تونسم تکون بخورم، سعید و مجید اومدن بالا سرم و با اصرار زیاد گفتن که من حالم خوبه باید پا شم، منم نشستم و دیدم که خوب شدم!
چند وقت بعد یه در رفتگی بازو براش پیش اومد که اونم باز به کمک سعید و مجید زود حالش خوب شد. تا اینکه یه دفعه استخونهای زانوش زد بیرون و اونقدر دردناک شد که دیگه نمیتونست بشینه، اونقدر حالش بد بود که کم کم داشت زمین گیر می‌شد. خیلی نگرانش بودم اما بازم دردش رو ازم پنهون می کرد.
با اصرار ما رفت بیمارستان، دکتر متخصص به‌ش گفته بود این مرض عجیب رو فقط تو اسرائیل میشه درمون کرد! اونم با کلی هزینه، و گرنه دیگه نمی تونی راه بری.
غصه‌ش بیشتر شده بود، یعنی به غیرتش برخورده بود برا این مریضی. به من چیزی نگفت و بعد از دو روز من و زهره دیدیم پاش، کامل خوبه خوب شد.
هر چی پرسیدم: چی شده؟ گفت: رفتم دکتر. گفتم: کدوم دکتر؟! مگه نگفتن اینجا کسی از پسش برنمیاد!. خندید و گفت: بعد بهت میگم. کامل که پاش خوب شد؛ به‌م گفت: دو روز پیش که دکتر اینا به‌م گفت؛ رفتم سراغ سعید و مجید؛ گفتم: غیرتتون ور میداره به من بگن پات فقط تو اسرائیل درمون میشه! مگه شماها کاری ازتون برنمیاد! که به من بگن برو اسرائیل!. از دیروز تا حالا پام کاملا خوب شد.
***

, 466, 466,
,
,
, علی,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

5611

, 5611, 5611,

شرح بغض
حالا سالها از شهادت سعید و مجید و بی‌خبری از اسماعیل میگذرد. تابنده و علی فرتوت و شکسته شده‌اند اما هنوز هم چشم‌شان به در است. زهره هم مانند برادرهایش رزمنده شده است. فقط نوع سلاحش فرق می کند؛ خانم معلمی که در هجوم رنگانگ و هزار شکل تمسخر و سرزنش های یک عده سطحی نگر؛ تمام تلاشش را می‌کند تا به نسل‌هایی که سعید و مجیدها و اسماعیل ها را ندیدند، یاد بدهد که ارزش آدم‌ها به اندازه بزرگی روح و دینداریشان است.
او با اینکه هنوز هم کفوّش را برای زندگی مشترک نیافته است اما مصداق کامل این جمله شده که : شهدا با رفتنشان کار حسینی کردند، ما هم با ماندنمان کار زینبی کنیم. زهره، زینبی شده که با صلابت در راه برادرانش گام بر می‌دارد و سلاحشان را محکم در دستانش نگه داشته است.
علی و تابنده مزد صبرشان را در ملکوتی بودن فرزندانشان گرفتند و خواهند گرفت.
حالا می‌فهمم چرا بغض فرو خورده‌ی مادرنمی شکند. چون تیرهای زخم زبان برخی که تنها لباس مسلمانی به تن کرده اند مانند صدها تیری که به سمت مظلومان عالم رها شد با بی رحمی به سمتشان پرتاب می شود و آنها که با خدا معامله کرده اند، خوب می دانند که اجرشان در این پیکار کمتر از اجر شهدایشان نیست..

, شرح بغض,
,
,
,
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه