اردوگاهای اسراء ایرانی،موصل( کوچیکه):

سید جلیل عند محبت بود

سید جلیل عند محبت بود
عملیات فتح المبین به اسارت دشمن در آمده بود گرچه بسیجی بود ولی مثل پاسداران پخته ودارای روحیات مختلف بود سید جلیل حسینی زاد کرج بود وبرادر شهید با پای تیر خورده اسیرش کرده بودند
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نافع، سید سلیم شوکت زاده جانباز وآزاده بسیجی عملیات رمضان، چند روزی میهمان آزادگان همدانی،بخصوص برادر آزاده حاج حسین قادری رنجبر بودند که با همکاری یکی از برادران موفق شدیم تعدادی خاطره وی را ثبت نماییم که در چند بخش تقدیم می شود.


عملیات فتح المبین به اسارت دشمن در آمده بود گرچه بسیجی بود ولی مثل پاسداران پخته ودارای روحیات مختلف بود سید جلیل حسینی زاد کرج بود وبرادر شهید با پای تیر خورده اسیرش کرده بودند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع,
,
,
,

در وقت خلوت برایم تعریف می کرد وخاطره ها می گفت،یک شب داخل آسایشکاه دراز کشیده بودیم وچشمانمان به سقف دوخته شده بود که سید جلیل گفت:«سید سلیم ،گوش کن برایت چند تا خاطره از ایران وقبل از انقلاب  وبعد از انقلاب بگویم تا شب بگذرد،من هم که مثل سید جلیل با عضویت بسیجی به جبهه رفته بودم ودر حالی که بیش از چهارده سال نداشتم ،در بحبوحه عملیات رمضان در حالی که مجروح وتشنه بودم اسیرم کردند،گفتم سید جان در خدمتم وسید جلیل گفت وگفت تا من واطرافیان که در آن وقت شب در فضای تاریک آسایشگاه دور هم حلقه زده بودند وعده ای هم دراز کش بیشتر با سید آشنا شویم.

,


«دوران طاغوت بود ومن هم مثل بقیه جوانان باید به خدمت اجباری می رفتم و دفترچه اعزام گرفتم ،یکراست بردنم پادگان آموزشی در تهران،پس از سه ماه آموزشی موقع تقسیم، متوجه شدم ، چون بدنی قوی وهیکل مناسب داشتم ،انتخاب شدم برای گماشته جهت در باریان وافسران طاغوت،که آنجا با افسر تقسیم کننده دعوایم شد وبعلت این دعوا، من را دوسال تبعید کردن به شیراز تیپ  هوابردنوعد،گرچه خدمت سخت بود ولی بهتر از خدمت با ذلت وگماشته بودن برای امرای ارتش ودر باریان طاغوت دوران خدمتم تمام شد.

,
,

 

,

سید جلیل تعریف می کرد «در دوران سربازی دوستان ورفیقانم برایم نامه می فرستادند ومن هم به آنها جواب می دادم، همه نامه ها را جمع کردم وآوردم در منزلمان و نگه داشتم.

,


بعد از سربازی دوباره آنها را در مواقع بیکاری می خواندم ،بدین سبب علاقه خاصی وجدا نشدنی با آن نامه ها ودوستانی که دیگر آنها را نمی دیدم ولی احساس می کردم همیشه کنارم هستند ،داشتم،لذا موقع عزم آمدن  به جبهه همه آنها را پاره کردم که دیگر وابسته وعلاقه ام به آنها کم شود.

,
,


سید که در بزرگ سالی ازدواج کرده بود وصاحب یک دختر به اسم  سیده مریم  شده بود تعریف می کرد«موقعی که جهت جبهه عازم بودم مریم دوسال بیشتر نداشت وخیلی وابسته به اش بودم ،تا روزی که خواستم خداحافظی کنم وبیایم جبهه، در این فکر بودم که چطوری ازش جدا شوم که نکند علاقه ومحبت به بچه باعث جلو گیری ام شود ،لذا روز موعود که فرارسید تنها کاری که کردم بدون بوسیدن دخترم عازم جبهه شدم، وبا سختی ازش دل کندم، آخر شب بود و یواش یواش پلک چشم های عده ای از بچه ها گرم شده بود ومن هم با زور چشمانم را باز نگه داشته بودم که سید گفت: دیگر بس است بخوابید.
خاطرات وتعریف های سید در آن دوران سخت اسارت در شب ها مثل لالایی بود که مادران برای خوایدن بچه ها می خواندند.

,
,
,

 

,

هدیه سید

,

 

,
دوران اسارت ورفاقت همه چیز مخفی آدم گل می کند وروزگار آنها را به نمایش می گذارد اردوگاه موصل بودیم وداخل آسایشگاه،مشغول تعریف کردن،از زبانم در رفت که تسبیح فلانی خیلی قشنگه دوست دارم یک تسبیح مثل اوداشته باشم،آنهم در دوران اسارت وعراق!
,
دوران اسارت ورفاقت همه چیز مخفی آدم گل می کند وروزگار آنها را به نمایش می گذارد اردوگاه موصل بودیم وداخل آسایشگاه،مشغول تعریف کردن،از زبانم در رفت که تسبیح فلانی خیلی قشنگه دوست دارم یک تسبیح مثل اوداشته باشم،آنهم در دوران اسارت وعراق!
,
دوران اسارت ورفاقت همه چیز مخفی آدم گل می کند وروزگار آنها را به نمایش می گذارد اردوگاه موصل بودیم وداخل آسایشگاه،مشغول تعریف کردن،از زبانم در رفت که تسبیح فلانی خیلی قشنگه دوست دارم یک تسبیح مثل اوداشته باشم،آنهم در دوران اسارت وعراق!
,
دوران اسارت ورفاقت همه چیز مخفی آدم گل می کند وروزگار آنها را به نمایش می گذارد اردوگاه موصل بودیم وداخل آسایشگاه،مشغول تعریف کردن،از زبانم در رفت که تسبیح فلانی خیلی قشنگه دوست دارم یک تسبیح مثل اوداشته باشم،آنهم در دوران اسارت وعراق!
,

سید جلیل کنارم نشسته بود وداشت به آرزوهای ما وتعریف هایم گوش می کرد،چند روزی گذشت از این ماجرا تسبیح درست کردن در اسارت کار شاقی بود ،سید رفته بود هسته خرماها را از داخل آسایشگاه جمع کرده وچند روزی آنها را خیس داده بود وبعد یکی یکی آنها. تراشیده بود ،وسائل تراشیدن که نداشتیم،با سابیدن به سیمان کف آسایشگاه به هسته های خرما شکل وشمایل داده بود ،می ماند سوراخ کردن آنها ،که آنهم با مته ابتکاری بچه ها(سیم نازک)سوراخ می شد،بعد از یک هفته آمد خوشحال وخندان نشست سر نماز پیشم وگفت:«سیدسالم،برایت یک سوغاتی دارم ، برق شادی چشمانم را گرفت،خدایا در اسارت وآنهم سوغاتی،آری،درست شنیده بودم
لحظاتی بعد یک تسبیحی که از هسته های خرما درست کرده بود ،به من هدیه داد ،سید را بخاطر این محبتش بوسیدم،»

,
,

چند روز بعد تسبیح گم شد ،نمی دانم کجا افتاد، ولی این را به کرات می دیدیم که سربازان عراقی، خیلی علاقه مند به کارهای دستی ما هستند واز ما وسایل خوب را درخواست می کردند واگر هم آخرش مقاومت می کردیم به اسم اینکه ،ممنوع هست می گرفتند،عاقبت نفهمیدم چه بلای بر سر تسبیح آمد.
یکی دوروز بعد سید جلیل فهمید وچیزی نگفت تا یک هفته دیگر باز دیدم سید آمد وگفت:«سید سالم برایت دومین هدیه را آوردم رفته بودیک تسبیح دیگر ی با زحمت درست کرده وآورد داد به من»

,
,
 
محبت به اهل بیت علیه السلام


سید جلیل حسینی بالای چهل سال سن داشت واز اکثر اسراء بزرگتر بود،اهل حال بود.
,
 
محبت به اهل بیت علیه السلام


سید جلیل حسینی بالای چهل سال سن داشت واز اکثر اسراء بزرگتر بود،اهل حال بود.
,
 
محبت به اهل بیت علیه السلام


سید جلیل حسینی بالای چهل سال سن داشت واز اکثر اسراء بزرگتر بود،اهل حال بود.
,
 
,
محبت به اهل بیت علیه السلام
,


سید جلیل حسینی بالای چهل سال سن داشت واز اکثر اسراء بزرگتر بود،اهل حال بود.
,
,
,

چندین بار دیدم که در خلوت خودش پتوی سبز اسارت را کشیده روی سرش دارد در زیر پتو ضمضمه می کند وخودش می خواند وگریه می کرد
خیلی به حضرت زهرا (س)علاقه داشت،وبارها دیدم که در خلوت خودش با حضرت زهرا نجوا می کند وچون هر دونفرمان سید بودیم ،به من می گفت دیشب سید سالم با حضرت زهرا خیلی درد دل کردم وحاجاتم را ازش خواستم
ارادت سید به دیگر اهل بیت هم در نوع خودش جالب بود از جمله به حضرت عباس(ع)خیلی ارادت داشت
از علاقه مندان با آن حضرت بود در اسارت به بچه ای مداح سفارش می کرد که برایش روضه حضرت قمربنی هاشم را بخوانند وخیلی از ادب ومتانت آن حضرت عشق می کرد وخودش را ملزم به ادب در برابر دیگران می کرد
سید جلیل تا سالم وزنده بود ندیدم که پایش را پیش بچه های اسیر دراز کند همیشه با ادب می نشست
موقع ورود وخروج از آسایشگاه ویا مکانی که درب داشت جلوتر از دیگران ورود نمی کرد وبا اصرار اول دیگران را راهنمایی می کرد که بروند ،هر ماه به ماه که جلوتر می رفتیم حالات سید دچار تغییر می شد وخیلی به بچه های مداح ارادتش بیشتر می شد
یک روز به من گفت سید سالم:«من به اندازه گرد وخاکی که روی این بچه ها نشسته نیستم وخدا بکند ،حضرت زهرا به حرمت این بچه من را بپذیرد واین ارتباطش با حضرت فاطمه زهرا این اواخر خیلی بیشتر از قبل مشخص بود،(طوری به اهل بیت ارادت داشت که بعد از اسارت که به ایران آمدم ورفتم منزل سید وداستان وخاطرات اسارت را برای مادرش وخانواده اش نقل کردم ،مادرش در جوابم گفت :،سید سالم ،درسته،وبدان که :«سید جلیل پسرم،برای ما مثل حضرت عباس بود»)
سید از ناحیه پا که تیر خورده بود این اواخر لنگ لنگان با عصا می رفت وبدنش روز به روز ضعیف تر می شد که:«با صدای بلند گوی اردوگاه که ندا کرد همگی اسرا در محوطه جمع شوند ،به صف شدیم و..

,
,
,
,
,
,
,
,


راوی :سید سلیم شوکت زاده ،آزاده بسیجی از اهواز
تدوین:جمشید طالبی

,
,
,

پایان بخش اول

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه