خاطرات آزاده سرافراز دفاع مقدس؛
زندان در زندان
دوران اسارت یادآور مظلومیت، غربت و صبر و استقامت آزادمردانی است که سالیان سال زندگی خود را در اسارت دشمن بوده و با صبر و شکیبایی خود، سرمشق آزادی و آزادگی قرار گرفتند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از خبرنگار زنگ خبر ؛ مسلماً رزمندگان اسلام هنگام عزیمت به جبهههای جنگ تنها به شهادت یا مجروح شدن و یا بازگشتن فکر میکردند و کمتر کسی تصوّر میکرد که اسارت نیز یکی از گزینههای رفتن به جبهه باشد اما سرنوشت برخی از رزمندگان به گونهای دیگر رقم خورد و در عرصة آزمایشی سخت و طاقتفرسا قرار گرفتند و خوشبختانه آزادگان توانستند در این آزمایش الهی با سربلندی به میهن و خانوادة صبورشان بازگردند.
دوران اسارت یادآور مظلومیت، غربت و صبر و استقامت آزادمردانی است که سالیان سال زندگی خود را در اسارت دشمن بوده و با صبر و شکیبایی خود، سرمشق آزادی و آزادگی قرار گرفتند.
دوران اسارت، بخشی از تاریخ هشت سال دفاع مقدس ملت قهرمان ایران را در برابر متجاوزین بعثی تشکیل میدهد و سرگذشت آن مملو از حوادث تلخ و ناگوار میباشد. در دوران اسارت، حوادثی رخ داد که هیچگاه از فکر و یاد آزادگان محو نخواهد شد و فراموش شدن آن امری بسیار دشوار است.
م. الف یکی از آزادگان سرافراز شهرستان بن است که در آغاز جوانی در منطقه سه راهی ام القصر- فاو در مرحله دوم عملیات والفجر ۸ اسیر شد. او پس از تحمل سال ها رنج و مشقت در اردوگاه های عراق شهریورماه ۶۹ به آغوش وطن بازگشت.
وی در گفتگو با خبرنگار زنگ خبر ،از خاطراتش در جبهه و شرایط روزهداری در اسارت، میگوید،خاطراتی که به گفته خودش، تنها خاطرات یک آزاده نیست. حقانیتی از انقلاب است که جایی تکرار نمی شود؛ مقطعی از انقلاب است که باید به گوش جوانان و نسل های بعد از انقلاب برسد.
زندادن در زندان
شب 19 ماه رمضان برای اینکه بتوانیم از این شبها بهترین استفاده رو ببریم ،روی جلد و پاکت های خالی تاید دستی بچه ها دعای کمیل رو نوشته بودند تا شب در آسایشگاه بخوانیم، همینطور که به صورت مخفیانه این دعا ها را مشغول جمع آوری بودم، یکی از سربازهای عراقی من رو دید و من را برای تفتیش برد،چندتا سیلی به من زد و نتوانست از من اطلاعاتی بدست بیاورد، محکم ایستاده بودم وقتی که دید من محکم ایستادم من را به انفرادی برد.
در داخل انفرادی دست و پای منو بستن و با کابل و چوب به من میزند تا من بی رمق افتادم.و در همان حال از من میپرسید که هنوز هم امام خمینی را دوست دارید؟و من با شدت تمام گفتم بله.و اون دوباره شروع کرد به زدن و اونها با این نوع حرکت های اسرا بیشتر عصبانی میشدن.
با صدای صلوات بچه ها نگهبان عراقی تسلیم شد
عراقی ها خیلی ترسو بودند،عراقیها به همه گفتند اماده شوند تا پنج نفر،پنج نفرعکس بگیرند و به ایران بفرستند. مانده بودیم عکس بگیریم؟ نگیریم؟ شاید کاسه ای زیر نیم کاسه بود؟ نکند برای تبلیغ خودشان می خواهند؟
بالاخره آماده شدیم، درهمان لحظه که گروه اول، روبه روی عدسی دوربین قرارگرفت، یک برقکارعراقی هم داشت به سرووضع برق آسایشگاه می رسید. همه چیز اماده بود که ناگهان یک نفر از میان جمعیت ازبچه ها خواست که صلوات بفرستند.همین که طنین صلوات بچه ها درفضا پیچید، آن برقکار انبردست راازدستش انداخت و دستهایش رابه حالت تسلیم بلند کرد.سربازان که برای چند لحظه مانده بودند که چه بکنند، با چوبدستی افتادند به جان بچه ها.
به عشق امام
در یک کلام می توان گفت رمز موفقیت ما در اسارت، عشق به حضرت امام بود که بسیار وحدت آفرین بود؛ یعنی همان طور که در جبهه های جنگ، عشق به امام باعث تقویت روحیه رزمندگان می شد، این عشق از اول تا آخر اسارت هم موجب انسجام بچه ها، روحیه گرفتن آنها و استقامتشان می شد که به نوعی انقلاب ما را هم به دنیا معرفی می کرد. یادم هست صلیبی ها که می آمدند، گاهی با آنها صحبت می کردیم و مسائل خودمان را انتقال می دادیم و اسیران ما تا آنجا که در توان داشتند وظیفه خود را در قبال امام و انقلاب انجام می دادند.
همسر یک آزاده
همسرم نهایت همکاری را با شرایط من داشت.او با فداکاری تمام، این سال های سخت را تحمل کرد و بعد از آزادی من هم همچنان کمک حالم بود. او فضای خانه را آرام نگه می داشت و در کارها با من همفکری می کرد تا اهمیت نقشم در زندگی را یادآوری کند.
زندگی یک آزاده
گاهی لازم است آدم با یک دوست مشورت کند. چون دوستان واقعی در بسیاری از مواقع شرایط را درک می کنند و تلاش می کنند بهترین راه ها را نشانمان دهند و یا به هر روشی به ما کمک کنند. مثلاً من با دوستان آزاده ام روابط بسیار صمیمی تری نسبت به افراد فامیل دارم چون ما شرایط روحی همدیگر را درک می کنیم و به وضعیت زندگی هم آگاه تریم.
صبوری در مشکلات و سختی ها، تفکر در کنار مشکلات، تحمل حرف های بی شمار و مشورت کردن ازجمله اصولی است که باعث موفقیت زندگی من شده است.
بهترین لحظات زندگی
حدود ساعت 1 بعد از ظهر به مرز خسروی رسیدیم. بوی عطرآگین وطن را به خوبی احساس میکردیم. وطنی که سالهای سال قلبمان برایش میطپید. از اتوبوس پیاده شدیم. چند متر آن طرفتر برادرانی از نیروی سپاه ایستاده بودند و منتظر تحویل گرفتن و انتقال ما به خاک ایران بودند.
بالاخره پس از سالها غم غربت و اسارت به خاک پر گهر ایران قدم گذاشتم. هرگز باور نمیکردم که روزی از چنگال دژخیمان بعثی نجات پیدا کنم.
اما با توکّل به خداوند متعال بازگشتم و از شادمانی خود را روی خاک پاک ایران انداخته و آن را بوسیدم و به شکرانة آزادی در مقابل خداوند متعال سجدة شکر به جا آوردم.
انتهای پیام/
,
,
,
,
,
,
,
, خبرنگار زنگ خبر ,
,
, زندادن در زندان, زندادن در زندان,
,
,
,
,
,
, با صدای صلوات بچه ها نگهبان عراقی تسلیم شد, با صدای صلوات بچه ها نگهبان عراقی تسلیم شد,
,
,
,
,
,
, به عشق امام, به عشق امام,
,
,
,
, همسر یک آزاده, همسر یک آزاده,
,
,
,
, زندگی یک آزاده, زندگی یک آزاده,
,
,
,
,
,
, بهترین لحظات زندگی, بهترین لحظات زندگی,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه