طنزنامه/

فصول یک مذاکره

فصول یک مذاکره
من و عباس در اتاق نشسته بودیم، سر عباس داد کشیدم و گفتم: اگر آن خودکار که پرت کردی توی چشم جان می‌رفت و کور می‌شد، باید چه کار می‌کردیم؟ الان می‌شد جان کوری!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بلاغ، فصل اول/ من و جان کینه‌ای

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بلاغ,

با جان همان کَری معروف در حال قدم زدن بودیم، جان دست مرا گرفت و گفت: جووووادی، بیا یک قرار بگذاریم و نقطه‌ای را با انگشت نشان داد، وقتی نگاهم به سرانگشت و زیر ناخنش افتاد خیلی چندشم شد، انقدر کثیف بود که دستم را از دستش جدا کردم و گفتم: بی‌بهداشت، آلودگی سیار محیط زیست! نردبان شهرداری!

کری از همانجا کینۀ مرا به دل گرفت و پیش خودش قسم خورد که مرا گول بزند.

فصل دوم/ عباس و جان کینه‌ای

من و عباس در اتاق نشسته بودیم، سر عباس داد کشیدم و گفتم: اگر آن خودکار که پرت کردی توی چشم جان می‌رفت و کور می‌شد، باید چه کار می‌کردیم؟ الان می‌شد جان کوری!

مطمئنم که کری همانجا کینۀ عباس را به دل گرفت.

فصل سوم/ من و هاموند

هاموند غرغر می‌کرد، اصلاً چشم دیدن او را نداشتم، نمی‌دانم برای چه توی مذاکرات بود، همیشه در حال چیز خوردن بود.

وقتی سر هاموند داد زدم، مطمئنم که کری کینه مرا به دل گرفت.

فصل چهارم/ من و موگرینی

موگرینی زن خوبی بود، فقط بی‌حجاب بود، خیلی به قِر و فِرَش می‌رسید، وقتی من سر هاموند داد زدم، موگرینی ترسید، اشک ریخت و ریملش پاک شد و گفت: پس من دیگه می‌رم خونه ظرف‌هامو بشورم، من به او گفتم بروووووو خانووووووم، خوووودت اووومدی، فقط این رو یادت باشه هرگز یک ایرانی رو تهدید نکن.

قسم می‌خورم که اینجا دیگر کری کینه‌ای، کینۀ مرا به دل گرفت.

اما خودمانیم کاترین اشتون خیلی خانم‌تر بود، خوش به حال جلیلی که با او مذاکره می‌کرد.

فصل پنجم/ تخت روانچیِ تنها

تخت روانچی در هیچ چیزی دخالت نمی‌کرد، هر وقت که به او اشاره می‌کردم چیزی هم تو بگو، شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و لبش را به نشانۀ به من چه می‌پیچاند، فقط آمده بود و یک تخت اشغال کرده بود.

خیلی مطمئنم که کری کینۀ تخت روانچی را هم به دل گرفته بود.

فصل ششم/ دسته‌گل عباس و جان کینه‌ای

برای مذاکرات پشت میز نشستیم، یادم نمی‌آید مذاکره چندم بود، از بس مذاکره کرده بودیم قَر و قاطی کردیم رفتیم، عباس با موبایلش یواشکی از جان که پشت میز نشسته بود و حرف می‌زد عکس گرفت و در اینستایش گذاشت و زیرش نوشت: "جان کریِ درازه بد پوزه، همین الان، یهویی"، و یک عالمه لایک گرفت و یک سری هم کِرکِر خنده گذاشتند.

با این دسته گل عباس خان دیگر فاتحه همه چیز خوانده شد، جان کری کینه‌اش مثل کینه شتر شد و قسسسسسم می‌خورم همانجا قسم خورد که انتقام بگیرد.

فصل آخر/ فریب و انتقام

از جان کری بدم می‌آمد، همه‌اش زیر ناخنش چرک و کثافت جمع شده بود، اصلاً دست‌هایش را نمی‌شست، همۀ خبرنگارها جمع شده بودند و عکس می‌گرفتند، کری یهویی مرا بغل کرد و با آن ناخن‌های کثیفش لُپ مرا کشید و انگشتش را توی دهانم کرد، شور بود، گفت: عززززززززیزززم جواد بخند، من می‌خواستم فرار کنم، اما او انتقامش را گرفت و زمانی که من مشغول تُف تُف کردن بودم او گفت که ما توافق کرده‌ایم.

من هیچ چیزی را نخواندم، صالحی هم که قبلاً‌ها بنا بود و عاشق سیمانکاری، همه‌اش به آنها می‌گفت: اوکی اوکی، و تمام شد، ما فریب خوردیم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
 
,
 
,
انتهای پیام/
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه