برادر شهید مدافع حرم احمد قاسمی کرانی:
سرمایههایی همانند شهید حججی بهگونهای بینهایت در اختیار ما قرار نگرفته است
در غم شهید مدافع حرم محسن حججی همچون غم برادر شهیدم احمد بغض گلویم را فشرده،سوزشی چون تنور بهمانند شعلههای خشمگین آتش به همه وجودم گُر کشیده،نه میتوانم گریه کنم نه به خویشتن اجازه میدهم تا خندهای بر لب آورم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری تحلیلی پیرغار، دل نوشتی زیبا از برادر شهید مدافع حرم احمد قاسمی کرانی
گفت زهرهی آن داری تا شاهد ((داری))باشی که حلاجی دیگر را بر آن آویختند؟پرسیدم مگر در زمانه ما ،بازهم انسانی را به جرم حقگویی میکشند؟تو از حلاج گفتی،مگر انسانی تا بدین حد رسید وبی باک ،بلندهمت و مرد مرد،میتوان یافت و مادر دهر زاده است تا سینه سپر کند و در برابر دارش بایستد و خم به ابرو نیاورد؟دوست من لبخندی به برندگی خنجر تحویلم داد چند قطره درشت اشک داغ و زلال،شتابان از چشمانش به روی زمین فروریخت و صدایش گویی از عمق چاه به گوش میآمد که:از کسی میگویم که حلاج در برابر حقگویی ودلیریش انگشتبهدهان گرفت،پرچمداران سرافراز شهادت،در مقابل کبریاییاش به کرنش درآمدهاند.
آزادگان سردوگرمچشیده زمان در برابر اندام مردانهاش و اراده زلال و خالصش که جز از مبدأ لایزال نمیگفت یکسره جار تکبیر زدند ناگهان سر تعظیم فرود آوردند.
حججی را میگویم که حجت باهره الهی گردید،من احتیاجات طبرسی را دیده بودم که چگونه سر خصم را با دلایل قوی به زمین میکوبید،من از برهانهای قاطع و برنده که از اذهان قاد و نقاد و نکتهسنج بر میخواست و چون گرد بادی مهیب همه دار وندار مهاجم را در هم میکوبید،آگاهم،اما حججی قاطع تند و برا، که خصم را به دیوانگی بکشاند ،آبرویش را یکجا چونان کاسهای پر از روغن در شنزار بریزد در ذهنم نمیآید.
حججی سرداری بود که به چوبه دار بوسه زد ،مظلومی بود که با مظلومیت،قدرت ستمکار را به چالش کشید ،حسین گویی که یکمشت فریاد شد ،سینهزنی که در دست همان بخش از سینهاش که برای مظلومیت حسین دستها را بر آن میکوبید،شمشیرهای آخته را به میهمانی فراخواند و فریاد (یا سیوف خذینی)سر داد.
حججی را میگویم که مصداق کامل (وبذلوا مهجهم)قرار گرفت ،انسانی تا بدین حد رشید و مظلوم ،کم گفتار و با کوله باری از کتاب و گفتار.
او را میگویم که تنها درجهها را روی دوشش انباشته نمیکرد شانهها را زیر بار مسئولیت خم کرده بود.
او که جریان این رهرو سالک گریزپا را که با پروبال خونین به اندرون دنیای پنهان ارجعی الی ربک مکیده شد و دل آسمان معنا را سوراخ کرد و بدان سو راه یافت نمیتوانم بهآسانی دریابم.
راهی بدان خطرناکی و پرپیچوخم را چه خوش پیمود ،قفل مرموز (دنا فتدلی) را گویی با رمز یا زهرا گشود و ناگهان بااندام خونین به دشت آلالهها و شقایقهایی پای نهاد که همه آنها از دیار ما بودند ،از برادرانمان ،از فرزندان بتول ،از بنی الحسن(آواره شهید) تا آنان که در طف وفخ در اقیانوسی از خون به غواصی رفتند.
زخمی که این قامت رعنای شکسته بر قلبم گذاشت جراحتی عظیم بر جای خواهد نهاد که هرگز بهبود نمییابد
من در رثا این برادر وفادارم که باکرامت و مظلومانه هرچه داشت ،داد، و هرچه خواست با ارادت گرفت،اشک را هدیهای ناچیز میدانم ،تألم را زیبنده این بنده پاکباخته خداوند نیافتهام و دنیا را با همه فراخی و عظمتش محدودتر از آن میدانم که جای زیست مردانی چنین پرانرژی و عاشق باشد من بهشت را کمتر از آن دانستهام که به همت والای حججی پاسخ گوید.
در غم حججی همچون غم برادر شهیدم احمد بغض گلویم را فشرده،سوزشی چون تنور بهمانند شعلههای خشمگین آتش به همه وجودم گر کشیده،نه میتوانم گریه کنم چراکه عظمت این انسان باشکوه را خرد میکنم،نه به خویشتن اجازه میدهم تا خندهای بر لب آورم ،چراکه سرمایههایی همانند حججی بهگونهای بینهایت در اختیار ما قرار نگرفته است
من داغ والامقام،شهید حججی را هرگز به هیچکس نمیسپارم.من بر شهر و دیار و کوچه و محل زیست او احترام میگذارم که باسخاوت به پرورش انسانی تا بدین حد کمالیافته ، کمک نموده است از تنهاییاش نکته به نکته برایم گفتند ،از مظلومیت وسربلندیش موبهمو سخن به میان آوردند ،به من گفتند در همه عمر دستی به خطا دراز نکرد ،و در هنگامه چشیدن شرنگ مرگ و یا بهتر و بجا شربت شهادت ،که بسیار تنها بود تنهای تنها دست تملق از آستین به درنیاورد همچنان با غرور و بزرگواری با گامهای مطمئن و استوار بوسه بر شمشیر زد.
او شرافت شیعی بودن،آرمان ایرانی ،سلم مسلمانی و حقیقت پذیرش محمد و خدای محمد و سنت جاودانه رسول گرامی را همیشه نصب العین خویش داشت.
نام حججی را در کتاب دلم درشت مینگارم که آفرین بر او باد که جان بر سر پیمان نهاد آنها پیمانی مقدس و پایدار آفرین بر خانواده مبارکی که چونان شجره طیبه چنین میوه مطبوعی به بار آورده است درسی فراموش ناشدنی از او آموختیم،ستیز بهجا ماندن با سرافرازی و مردن با مردانگی پالایش ترسهای ناروا و دو جرعه صبر و شهادت را پیدرپی یکجا نوشید.
بهراستی چه غم دیوار امت را نوحی چونان تو را پشتیبان خویش ببیند رحمت واسعه خداوند گوارای وجودت که زمرهی عاش سعیدا در آمدی.
والسلام علیکم وبرحمت الله برکاته
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه