خاطرات شنیدنی و جالب یک شب زمستانی سرد از دوران کودکی بلبل عشایر کهگیلویه و بویراحمد +تصاویر

خاطرات شنیدنی و جالب  یک شب زمستانی سرد از دوران کودکی بلبل عشایر کهگیلویه و بویراحمد +تصاویر
مادرم وقتی حال من را می بیند که دارم میمیرم بافریادها و جیغ و دادش سریع همسایه ها میرسند، امیدبه زنده ماندنم کم وکمترمی شد و مادرم و همسایه ها تو ابادی ناامیدناامید شده بودند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ایل بانو، گزارشگر،گوینده،نویسنده ومستندساز صداوسیمای مرکزکهگیلویه وبویراحمد یکی  از خاطرات خود را برای این پایگاه خبری اینگونه نقل کرده است سید حاتم ناطق زاده به بلبل عشایر کهگیلویه و بویراحمد معروف است.

روزگاری که کوچک تر ها نیز  ایثارگربودند کوچک بودم وبرای خانواده به قول خودشون عزیزودوست داشتنی، سالهای اول جنگ بودوپدرم سیدنورمحمدناطق زاده همیشه توجنگ بود و همیشه بعنوان بسیجی داوطلب وبیشترراننده بولدوزردرخط مقدم عملیات.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ایل بانو,
,
,

ازروزی که جنگ شروع شددیگر تازمان شهادت پسرعمه ام شهیدسیدعبدالعظیم علیپور (شهیدشاخص مداح کشور)خونه نبود پدرم که ازسادات امامزاده علی ومتولد۱۳۲۶ است درروستای نرگسی تنگ تامرادی تولدیافت وسپس دردوران جوانی به سپیدارامد  ازهمان روزای اول با ایمانی که به ارمانها و اعتقاداتش داشت و غیرت و تعصب ملی و میهنی که ازپدربزرگم میرغلامحسین وپدربزرگ خودش میرمحمدزمان درذات وسرشت خودداشت و فردی شجاع ونترس بودعازم جبهه های نبردحق علیه باطل شد.

,

همان روزای عشق وعاطفه ودلدادگی مثل همه حماسه سازان دفاع مقدس زن وخانه وفرزند رارها کرد و عازم جبهه شد مادرم بود و یک زندگی سخت و طاقت فرسا وبرادرام. آن زمان  توسپیدار مرکزی وبطور کلی همه روستاهاومناطق عشایری  محرومیت بیدادمی کرد و توهمین روستای بنده(نعمت اباد)سپیدارچند خونه ای بیشترنبود که نه امکانات درست وحسابی بود،نه برقی،نه گازی،نه راهی ونه خیلی چیزای دیگر.

,

آن وقت ها  که نه ماشینی بودو نه تلفنی ونه هیچ ابزار و وسایل ارتباطی و در ان شرایط  سخت روزهای جنگ که نه پدری درکنارمابود ونه امکاناتی دردسرها برای ما ومادرمان بیشتر و بیشترمی شد،  به قول مادر و عمو و عمه ودیگران که شاهدقضیه بودن یه روز که سخت مریض شده بودم و همه خانواده نگران و طبق معمول مادرم باهمه سختیها درگیر بهبودی احوالم بودماجرایی سخت اتفاق افتاد.

,

من که باهمه دواودرمان محلی مادرم کمی بهترشده بودم وهمه ازبهبودی حالم شادمان بودن دارم دردسربزرگی براشون رقم میزنم ، درحالیکه برادرانم ازبهبودی احوالم خوشحالندسکه های پولی هم بهم تقدیم میکنند تاباصداشون سرگرم باشم ودلم خوش باشه سکه پول دارم.

,

میگن روزای سردوبرفی زمستان بود و آن روزها که پدرم نبود ونفت وهیزمی هم نبود ظاهرا داداشا که دور چاله جمع بودن یه مرتبه میبینند که من دارم دست و پامیزنم .مادرم که طبق معمول درگیرسختیهای کارخونه بود و مشغول کاه و علوفه دامها صدای فریاد داداشهایم را  می شنود آن زمان  مثل امروزنبود که متاسفانه همسایه ها کمترازحال هم باخبرن ودیوارخونه ها مثل امروز نبود.تازه در خونه ها به روی هم بازبود.

,
, ,

مادرم وقتی حال من را می بیند که دارم میمیرم بافریادها و جیغ و دادش سریع همسایه ها میرسند، یادهمه شون بخیر، سیدعبدی خداحفظش کند ،وخدابیامرزدش زن دلسوز و مهربان و دوست داشتنی مرحوم بی بی همه جان رحیمی وکربلایی گل گل امدند .هیچکس نمیدانست و نمی فهمیدچی شده، همه نااگاه ازانچه می بینند.هیچکس نمیدانست چیکاربکند.

,

یه پسربچه ای که دیگرنمیتواندبدرستی نفس بکشد، مردمی که هیچ اطلاعی ندارند، نه ماشین و نه تلفن و نه درمانگاهی و نهایتابی اطلاعی کامل از اینکه چرا به یکباره من که حالم بهترشده اینجور یک مرتبه دیگرنمیتوانم نفس بکشم، وقتی من بلندکردن گفتن هرچیه نمیتونه نفس بکشد برادرم سریع متوجه شد که احتمالاسکه رفته توگلوم، برادرم فریادزده سکه تودستش بوده احتمالا رفته توگلوش.

,

این که گفت امیدبرگشت که شاید بشه جان من را نجات داد، مادرم که ازقبلآب برنج کشیده بود و یا سوپی که موادش باهرسختی تهیه کرده بوداماده داشت ، بعضیا گفته بودن بهش بدین بخوره اما عده ای به هرحال یا بادعاهای خالصانه مادرم و قدم پدرم درجبهه نذاشتن هیچ چیزی بخورم.آنهادیگرمتوجه شده بودن که سکه ای درگلوی من و چنانچه اب یاهرچیز دیگری بریزی تو گلوش نفسش قطع میشه ومیمیرم.

,

آن زمان  که مردم اطلاعات امروزی رانداشتند تا به عنوان مثال سر من رابه پایین وحالتی که پاهایم رابه بالابرده وضربه ای به پشتم واردکنند تا سکه از گلویم بیفتد، ماجرابه همین منوال پیش رفت تا اینکه کسانی دیگر از جمله عموی عزیزم (سیدمحمودمحمودی،خاله خوبم جمیله رحیمی وپسرعمویم سیداصغر محمودی )رسیدند، همه این ماجراها شب اتفاق افتاده ودراین شرایط تنها یک فرددنیادیده واشنا به امور میخواست که جان مرانجات دهد.

,
,
, ,

عموم که فکرکنم تا ان زمان تاششم تحصیل کرده بود به نقل ازصحبتهای شیرینش آن  شب سرد و طاقت فرسای برفی تمام دهات را گشته تا ماشین لندرور اداره جهادسازندگی رابه هرطریقی حرکت داده و من رابه یاسوج برسانند، شب هنگام وقتی به خانه همکارش میرود ظاهرا با مشکلی مواجه می شوند .بنظرمیومد درطول شب مشکلات نمیخواست حل شوداماپیگیری وسماجت عمویم که خودازجهادگران دفاع مقدس است ودعاهای مادرم نمیخواست نفس من قطع شود.

,

اینجادیگر سفارش شده بود چون سکه درحالتیه که امکان قطعی کامل نفس نیست من زیادتکان نخورم واطرافیان باهمه شدت تشنگی ابی یا ......هرچیزی به من ندهند. اینجا دیگرتلاشهای عمویم کارسازشده ودیگه قراره من به یاسوج منتقل کنند اونوقت راه روستایی نبوده وظاهرا من تویه مسافت زیاد به ماشین رسوندند.

,

وقتی عمویم به همراه راننده لندرور جهادسازندگی باهمه سختیها من به  یاسوج آرودند گفته بودن راهی نداره ببرینش شیراز دیگر به قول عموو خاله ام بعدازفرستادن به شیراز و اینکه دیگرکسی نبودمن تاشیراز ببره امیدبه زنده ماندنم کم وکمترمی شد و مادرم وداداشا و همسایه ها تو ابادی ناامیدناامید.
درحالی که عمویم پیگیربوده ظاهرا همان راننده لندرور جهاد سازندگی دوباره همکاری کرده و ما را به شیراز رسونده.دعاهای مادرم،حضورپدرم درجبهه و اینکه دران زمان  همه ازحال واحوال همدیگرباخبربودن باعث شد مارابه شیرازمنتقل کنند، جانی دوباره بگیریم وبه قول عمویم وقتی توشیراز دکترعکس نگاه کردگفت شانس اوردین اگه سکه گلوراکیپ می کرد فورا میمرد اما درهرصورت خداکمک کرده وگرنه لحظاتی نمانده بودکه ایشان دیگرنتواندنفس بکشد..

,
,

جالب اینجاست سالهاگذشته وهنوزسکه زنگ زده وعکس ان موجوداست وبه یادگذشته درقالب این خاطره هزاران پیام دریافت می شود، انهایی که در ان زمان ازجان، مال، ناموس، شرف وهمه چیزخودگذشتند تا امروزمادرامنیت باشیم ، آنهاکه به عشق اسلام رفتند ومثل ما خانواده شان درسختی بودند.

,


اینکه پدر و مادرم هرگاه خاطرات سختیهای ان دوران رابرایمان بازگومی کنند گریه می کنند اینکه مادرم درطول این سالها چه سختیها ، دردها ورنجها که کشید اما زینب وار پای همه مشکلات ایستاد و کمرخم نکرد و من و خانواده ام ،برادران وخواهرانم هرچه داریم ونداریم ازمادری دلسوزوپدری باصلابت و با اقتدار و مردمداراست.

پیام اینکه ایا ماقدردان خون شهدامان هستیم یا نه؟ پیام اینکه امثال من که بواسطه حضور پدرم درکودکی درجنگ تالب مرگ رفتم وبرگشتم ودردکشیده این نظامیم مثل خیلیابایدبشینیم وفرصت طلبا راببینیم اینکه حیف وصدحیف که خانواده شهید،جانباز ویا ایثارگری بخواهد از ارمانهایی که پی میگرفته غافل گردد ودنیاطلبی پیشه کند، حرف براگفتن زیاد است روزهای دیگر با خاطرات دیگر .

به امیدحق.من الله التوفیق
سیدحاتم ناطق زاده

,
,
,
,
,
,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه