روایتی از یک حادثه تلخ برای دخترک عشایر نشین؛
مقاومت یک زن عشایر در برابر مشکلات و اجرای ناباورانه اقتصاد مقاومتی/وقتی یک دست هم صدا دارد
زن یک دست عشایر می گوید:سه سالم بود که دست چپم را از دست داده و یک دست شده ام ، پنجاه سال با همین یک دست صنایع دستی تولید کرده ام.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نهبندان خبر، نسا حسنی اهل روستای عشایر نشین و مرزی شند معصومه است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نهبندان خبر,نسا در خانواده ای عشایر نشین دیده به جهان گشود،روزها را پشت سر می گذارد،زندگی و خاطرات کودکی اش با بع بع گوسفندان و دوشیدن شیر بزها و خوردن کف روی آن گره خورده و تقدیر، سرنوشت نسا دختر عشایر زاده را به گونه ای دیگر رقم زده است.
,نسا بزرگ می شود و بزرگتر اما فارغ از اینکه حادثه ای تلخ و ناگوار به سراغ او خواهد آمد.
,زمستان و سوز او می گذرد اما با شکفتن بهار و رقص نسیم بهاری و آواز بلبلان و دامن سبز طبیعت سرنوشت نسا از سر نوشته می شود.
,وقت ییلاق فرا رسیده و باید بار و بندیل سفر بست ، از جای به جای دیگر کوچ کرد.
,نسا دخترک عشایر زاده سوار بر الاغ سفید می شود می رود و می رود.
,مادر نسا که در دل آشوب بزرگی دارد و آشفته قدم بر می دارد می گوید پام خورد به سنگی خدا به خیر کند!!!
,گویا این بار دگر خدا به خیر نکرد و نسا از پشت الاغ نقش بر زمین شد.
,دست دخترک ،آری شکست.
,دل مادر هم بشکست، چه صدایی خدا به خیر کند.
,فقر و نداری از یک سو،زای گوسفندان از سوی دیگر،کودکان قد و نیم قد،کوچ و و و ، دغدغه ها بسیار
,نسا که داد و فطراتش عرش را به لرزه درآورده بود راهی شکسته بندی در اطراف نهبندان شد.
,شکسته بند دست او را براندازی کرد و به خدا سپرد.
,نسا به ییلاق بازگشت،کودکان در هلهله که باری دیگر نسا هم بازیشان شده است،بره ها هم دنبه هایشان را از شادی تکان می دادن و بازیگوشی از سر گرفتن.
,دخترک از درد به خود می پیچد و ناله می زند،مادر که یارای شنیدن درد نسا را ندارد،دست دخترک را در کیسه می نهد تا شاید چشم از دیدن دست و درد نسا فرو بندد.
,گویا در کیسه چیزی دیگر می گذرد!! دست نسا عفونی شده و خود به خود از آرنج می افتد.
,زندگی عشایری نسا از یک طرف و تشویش و دل نگرانی های مادر از طرفی دیگر بار غم را فزون می سازد.
,نسا بزرگ می شود،می شود و می شود،با یک دست بز می دوشد،مشک می زند،دوغ می جوشاند،لباس می شوید،نان می پزد و خانه داری می کند.
,نسا دیگر آن دخترک غمزده نیست؛غم و کدورت ها را با باد به دور دست ها سپرده،او راهی خانه بخت می شود.
,از موی بز پلاسی می بافد و سر پناه و مامنی برای خود و همسر مهربانش.
,نسا صاحب فرزند می شود و مدام نگران فرزندانش.خداوند به او پنچ فرزند می دهد و نسا در آرزوی خوشبختی فرزندانش،جهاز دختران و پسران را خود تهیه می کند از گبه و خورجین گرفته تا پلاس و قالیچه.
,نسا می گوید: سه سالم بود که دست چپم را از دست داده و یک دست شده ام ، پنجاه سال با همین یک دست زندگی کرده و روزگار گذرانده ام ،بچه بزرگ کرده و حال مادر زن و مادر شوهر شده ام،نوه دارم و خوشحالم.
,باید دانست و شکر گزار بود که یک دست نیز صدا دارد چرا که نسا یک بانوی توانمند در عرصه صنایع دستی عشایری است.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه