داستان کسانی که هستند،امانیستند؛

ایرانی محتاج به نان شب و بی‌شناسنامه و البته محروم از دریافت یارانه!!!

ایرانی محتاج به نان شب و بی‌شناسنامه و البته محروم از دریافت یارانه!!!
شاید عجیب به نظر برسد که هنوز در برخی نقاط محروم کشورمان، اصلی ترین خواسته یک خانواده 6نفره داشتن شناسنامه و هویت ایرانی باشد کسانی که غیر از خودشان کسی نمی تواند هویتشان را به اثبات برساند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از رودبار ما،جایی می‌رویم که زیاد دور نیست، زیر آسمان آبی خدا، همین حوالی است، از کوچه هایکی پس از دیگری عبور می‌کنیم و به جایی می‌رسیم که اسمش خانه است، اما با همه خانه‌هایی که دیده‌ام فرق می‌کند، خانه ای که فقط چهار دیوار دارد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, رودبار ما, رودبار ما,

ومیهمان خانواده ایی می شویم که تمام دارایی آن‌ها چند پتوی کهنه‌ای است که زیر پایشان پهن شده، که برای من و شما حتی تصور زندگی‌شان محال است. معنی زندگی برای آن‌ها یک دست لباس کهنه است.

,

آنها در روستای دور افتاده نیستند در حاشیه ی شهر ودر نزدیکی خیلی از ما زندگی می کنند،خانواده 6نفره ای که هویتی برای خود ندارند،و پنجمین فرزند بی هویت این خانواده نامرئی در روزهای آینده به دنیا خواهد آمد.

,

زمانی که کودکی متولد می‌شود اولین کاری که خانواده‌ها انجام می‌دهند این است که برای فرزند تازه متولد شده‌شان شناسنامه بگیرند، حالا تصورش را بکنید در گوشه‌ای از کشورمان، خانواده‌ای نه تنها موفق نشده‌اند که برای فرزندان خود شناسنامه بگیرند بلکه مادر این خانواده هم شناسنامه ندارد و همین موضوع، معضلات و مشکلات بسیاری را برای آنها به وجود آورده است. از نرفتن به مدرسه تا نگرفتن یارانه و…

,

در حالی که این روزهها بحث حذف 30میلیون نفر از یارانه بگیران است در گوشه ای از ایران هنوز خانوده های هستند که با گذشت هفت سال از هدفمندی یارنه ها یکبار هم یارانه دریافت نکرده اند.

,

ایرانی محتاج به نان شب و بی ‌شناسنامه و البته محروم از دریافت یارانه!!!

,

کمی دورتر از این شهر پرهیاهو و پرزرق و برق هنوز هستند مردمانی در این دیار کهن که نام ایرانی را بر پیشانی خود دارند اما در هیچ جایی نامی از آنان به ثبت نرسیده و به دلیل فقر و محرومیت خارج از حد تصور، دارای هیچ هویت رسمی نیستند و خلاصه اینکه تا امروز حتی از داشتن "شناسنامه" محروم بوده‌اند و به تبع آن تا به امروز محروم از دریافت حتی یک ریال از "یارانه نقدی" که حتی ثروتمندان این آب و خاک نیز از آن بهره‌مند بوده‌اند!

,

, ,

در حاشیه شهر رودبار جنوب خیابان تختی کوچه تختی 8خانواده ای نامرئی احمد نمدادی کارگر فصلی که به دلیل وضعیت بد معیشتی از روستای جهاد چاه حسن به شهرستان رودبارجنوب مهاجرت کرده  و در یک آلونک در  خیابان تختی مستاجر است.

,

این خانواده محروم با وسایل اولیه ی که صاحب خانه در اختیارشان قرار داده شب را به صبح می رسانند ،اما کاش تنها مشکل این خانواده 6 نفره فقط همین بود. یکی از مهمترین معضلات آنها نداشتن شناسنامه است. «من 4 فرزند دارم. دو دختر و دو پسر و فرزند پنجم خانواده هم تا چند وقت دیگر بدنیا خواهد آمد، بزرگترین فرزندم 15 سال دارد.»

,

, ,

این حرف‌ها را احمد نمدادی پدر این خانواده به زبان می‌آورد. شغل این مرد کارگری است و درآمد بسیاری ندارد. شاید ماهی 2۰۰ تا 3۰۰ هزار تومان. مبلغی که کفاف خورد و خوراک و خرج خانواده‌اش را هم نمی‌دهد. شاید در این میان وجود یارانه می‌توانست آب باریکه‌ای در زندگی آنها باشد و خانواده نمدادی بتوانند تا حدودی مایحتاج خود را فراهم کنند اما نبود شناسنامه، برای آنها دردسرساز شده است.

,

این کارگر روزمزدی به جز یافتن کاری برای امرار معاش خود و خانواده اش خواسته ای دیگری ندارند و دغدغه اصلی آن که سالها بر دلش سنگینی می کند آن است که در هیاهوی شهر گم شده و به مشکلات شان کمتر توجه می شود. نداشتن شناسنامه ،شغل و درآمد ثابت مهم ترین دغدغه کارگر روزمزد رودباری است.

,

, ,

نمدادی در پاسخ به این سوال خبرنگار رودبار ما که آیا تاکنون برای دریافت شناسنامه اقدامی کرده اید یا نه، گفت: «برای گرفتن شناسنامه چند بار مراجعه کردم اما نتوانستم شناسنامه بگیرم و برای همین بالاخره قید گرفتن شناسنامه را زدم، چراکه با آن همه سنگ که جلوی پایم می‌انداختند  پولی نداشتم و نمی‌توانستم ، به دنبال شناسنامه بروم.»

,

آری فرزند بزرگ این خانواده 15 سال سن دارد و هنوز نمی‌تواند آرزوهای بی‌شمارش را بشمارد، اوسواد ندارد و سهم او از کودکی تنها یک دنیا حسرت است.

,

, ,

مرضیه رئیسی مادر این خانواده در حالی که بغض راه گلویش را گرفته بود سر به زیر می‌اندازد و می گوید: فرزندانم حتی کارت واکسن هم ندارند حتی پول نداریم وقتی مریض می شوند ببریم دکتر و سکوت می‌کند سکوتی عمیق....

,

از مرضیه می‌پرسم واز آرزوهای که فرزندانش در زندگی داشتند ، مکث می‌کند به فکر فرو می‌رود انگار فرزندانش هزاران آرزو در دل دارند اما  نمی داند کدام را بر زبان بیاورد؟ کدام آرزو اولویت دارد؟ بغض می‌کند و آرام با صدایی فرو رفته در بغض می‌گوید: بزرگترین آرزوی فرزندانم درس خواندن ویک سرپناه ایمن است.

,

مادر در حالی که بغض راه گلویش را گرفته و اشک در چشمانش حلقه زده است،گفت:  دیگر از جنگیدن با مارها خسته شده ایم سوز سرما از یک طرف و حمله حشرات موزی از طرفی دیگر آزارمان می دهد و برای فرار از این معضل دیوارها را با نایلون گرفته ام.

,

, ,

رئیسی در پایان می‌گوید: پسر 12ساله ام را پیش یک دامدار چوپان کرده ام تا کمک خرج پدرش باشد، امیدواریم خیرین و مسئولان دست یاری بدهند تا بتوانیم برای خانواده خود سرپناهی بسازیم.

,

مرضیه منتظر دست‌های مهربان شما هموطنان است تا سقفی از مهر و محبت را بالای سر خود و خانواده‌اش ببیند و حداقل یک آرزویش به واقعیت بپیوندد.زمستان از راه رسید و سوز سرما درراه و انگار مادر به فردا می‌اندیشد که چگونه در داخل این چهار دیواری زمستان را به سر خواهد برد.

,

علی ای حال،بی‌شناسنامه بودن سبب می‌شود اعضای چنین خانواده‌هایی از حداقل حقوق اجتماعی محروم باشند و برای تحصیل، ازدواج، یافتن شغل و در یک کلام برای زندگی با محدودیت‌هایی فراوان رو‌به‌رو باشند.

,

 

,

انتهای پیام/م

,

 

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه