به بهانه ی گرامیداشت عملیات کربلای چهار؛
اکبرآقا خیاط ؛ بیسیم چی شد
سراغ "کربلای چهار" که می روم ،روایت دلدادگی یک بیسیم چی نظرم را جلب می کند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نافع،کربلای چهار، بدر،خیبر، مرصاد، رمضان، طریق القدس، والفجر،بیت المقدس؛ نامشان را زیاد شنیده ام اما تصویردقیقی ازهیچ کدام ندارم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع,,
برایم که تعریف می کنند؛ سخت بهم می ریزم وگمان می کنم دنیای من با دنیای مردان آن زمان فرسنگ ها فاصله دارد.
,,
انگارروایت دلدادگی هرکدام ازشهدای آن روزها، داستان هزارو یک شبی است که پایانی نمی توان برایش تعریف کرد.
,,
سراغ "کربلای چهار" که می روم ،روایت دلدادگی یک بیسیم چی نظرم را جلب می کند.
,,
شنیده ام پیش ازرفتن به جبهه خیاط ساده ای بود که رزق حلال را میهمان سفره ی زن و فرزندانش می کرد.
,,
"شهید اکبر قاسمی"را می گویم؛ پای صحبت برادرش که مینشینم تبسمی می کند و میگوید: " اکبر آقا" بین ما شش برادر چیز دیگری بود.
, "شهید اکبر قاسمی"را می گویم؛ پای صحبت برادرش که مینشینم تبسمی می کند و میگوید: " اکبر آقا" بین ما شش برادر چیز دیگری بود., "شهید اکبر قاسمی"را می گویم؛ پای صحبت برادرش که مینشینم تبسمی می کند و میگوید: " اکبر آقا" بین ما شش برادر چیز دیگری بود.,,
می گفت؛ دیپلمش را که گرفت همه می گفتند وقتش رسیده که خیاطی را کنار بگذاری و به استخدام دولت درآیی، اما نان رژیم پهلوی هیچ وقت به مذاقش خوش نیامد وخیاطی را ترجیح داد.
,,
,
,
می گفت: پیش از انقلاب جلسات قرآن "استاد مسگریان" تمام هوش و حواسش را برده بود و خودش حالا معلم قرآنی شده بود برای اهل و عیال و خانواده.
,,
"اکبرآقا" برادر بزرگترش بود و دکان خیاطی، حالا کلاس درسی شده بود برای برادر کوچکتر...
,,
درس اول؛ لقمه ی حلال بخور حتی اگر کم باشد...
, درس اول؛ لقمه ی حلال بخور حتی اگر کم باشد..., درس اول؛ لقمه ی حلال بخور حتی اگر کم باشد...,,
درس دوم؛ پای اعتقاداتت بمان حتی اگر دنیایت متضرر شود...
, درس دوم؛ پای اعتقاداتت بمان حتی اگر دنیایت متضرر شود..., درس دوم؛ پای اعتقاداتت بمان حتی اگر دنیایت متضرر شود...,,
می گفت؛ آن روزها کوچک بودم و خیلی نمی فهمیدم برادرچه می گوید...
,,
مات و مبهوت به صورتش نگاه می کنم و دوباره داستان را ادامه می دهد؛
,,
انقلاب که شد برخی گفتند بیا و در سپاه خدمت کن اما " اکبرآقا "هرموقع این پیشنهاد را می شنید لبخندی می زد و می گفت؛"میترسم نتوانم آنگونه که شایسته است از لباس سپاه استفاده کنم"و این بود که خیاط قصه ما همچنان خیاط ماند...
,,
می گفت روزها پیش می رفت تا اینکه کشورمورد حمله دژخیمان قرار گرفت...
,

, سرم پر از سوال های بی جواب بود و دلم می خواست وسط حرفهایش بدوم و جواب همه سوالهایم را یکباره بگیرم اما نگاهش مرا دعوت به سکوت می کرد...
,,
بازهم دم گرفت و گفت؛ برادرم دلی دریایی داشت و هربار که سر حرف باز می شد به مادرم می گفت" عزیز من، هر چیزی خمسی دارد و باید از بین ما شش برادر یکی فدایی اسلام شود..."
, بازهم دم گرفت و گفت؛ برادرم دلی دریایی داشت و هربار که سر حرف باز می شد به مادرم می گفت" عزیز من، هر چیزی خمسی دارد و باید از بین ما شش برادر یکی فدایی اسلام شود...", بازهم دم گرفت و گفت؛ برادرم دلی دریایی داشت و هربار که سر حرف باز می شد به مادرم می گفت" عزیز من، هر چیزی خمسی دارد و باید از بین ما شش برادر یکی فدایی اسلام شود...",,
جلوتر که رفتیم داستان را این گونه ادامه داد؛
,,
جنگ که شروع شد با وجود فرزندان قد و نیم قدش؛ لباس رزم را برداشت و به همسرگفت؛ وقتش رسیده که دینم را ادا کنم....
,,
نام همسر شهید که آمد؛ زندگی عاشقانه "اکبر آقا و فاطمه خانم "پیش چشمان برادر زنده شد و برایم تعریف کرد: " اکبرآقا " علاوه بررسیدگی بی وقفه به پدر و مادر، برای همسرش نیز آقایی تمام عیار بود.
,,
می گفت: اینها را باید "فاطمه خانم "برایتان تعریف کند اما من شنیده ام از جبهه که بر می گشت تمام سعیش را می کرد تا به جبران روزهای نبودن، کارهای خانه از قبیل شستن لباس ها را انجام دهد.
, می گفت: اینها را باید "فاطمه خانم "برایتان تعریف کند اما من شنیده ام از جبهه که بر می گشت تمام سعیش را می کرد تا به جبران روزهای نبودن، کارهای خانه از قبیل شستن لباس ها را انجام دهد., می گفت: اینها را باید "فاطمه خانم "برایتان تعریف کند اما من شنیده ام از جبهه که بر می گشت تمام سعیش را می کرد تا به جبران روزهای نبودن، کارهای خانه از قبیل شستن لباس ها را انجام دهد.,,
می گفت:خود فاطمه خانم همواره از اخلاص اکبر آقا داستانها برایمان گفته است اما از بین صدها داستان آنجا که با خدا عهد می کند اگر نماز صبحش قضا رفت باید به جریمه ی آن، یک روز روزه بگیرد از همه شنیدنی تر است.
,,
از دختر کوچک اکبرآقا برایم گفت؛ می گفت؛ آن روزها حدود یکسال داشت و آن وعزیزدردانه بابا بود اما دخترک شاید حالا خاطره ای از پدرمهربان و دلسوزش به یاد نداشته باشد.
,,
قصه که به اینجا رسید حواس چشمانم از صورت راوی پرت شد و خودم را جای دخترک گذاشتم؛ ناخودآگاه چشمانم خیس شد و با خودم گفتم حالا اوهم سن و سال من است اما تصورش از پدر تنها عکسها و قصه های نانوشته است...
, قصه که به اینجا رسید حواس چشمانم از صورت راوی پرت شد و خودم را جای دخترک گذاشتم؛ ناخودآگاه چشمانم خیس شد و با خودم گفتم حالا اوهم سن و سال من است اما تصورش از پدر تنها عکسها و قصه های نانوشته است..., قصه که به اینجا رسید حواس چشمانم از صورت راوی پرت شد و خودم را جای دخترک گذاشتم؛ ناخودآگاه چشمانم خیس شد و با خودم گفتم حالا اوهم سن و سال من است اما تصورش از پدر تنها عکسها و قصه های نانوشته است...,,
کمی جلوتررفتیم؛
,,
اکبرآقا خیاط حالا بی سیم چی جبهه ی نبرد شده بود و نازدانه هایش را برای همسر گذاشته بود و راهی جنگ با دشمن شده بود.
,,
میگفت؛ قصه ی جبهه اکبر آقا واخلاصش یکی دو تا نیست که برایتان بگویم و همین بس که بی سیم چی قصه ما روزها را به امید شهادت شب می کرد....
,,
جلوترکه رفتیم به عملیات کربلای چهار رسیدیم؛
,,
داستانش که به عملیات رسید چشمانش تر شد گفت: سال 65 "اکبرآقای" ما در عملیات کربلای 4 به اسارت نیروهای بعثی درآمد و به گفته اسرای هم بندش بهعلت فعالیتهای مذهبی و قرآنی گمان می کردند یا فرمانده است یا روحانی که همین زمینه ی شکنجه های مکررش را فراهم کرد تا اینکه یکسال پس از اسارت، بالاخره زیر شکنجه های جوروناجوربعثی ها به شهادت رسید.
, داستانش که به عملیات رسید چشمانش تر شد گفت: سال 65 "اکبرآقای" ما در عملیات کربلای 4 به اسارت نیروهای بعثی درآمد و به گفته اسرای هم بندش بهعلت فعالیتهای مذهبی و قرآنی گمان می کردند یا فرمانده است یا روحانی که همین زمینه ی شکنجه های مکررش را فراهم کرد تا اینکه یکسال پس از اسارت، بالاخره زیر شکنجه های جوروناجوربعثی ها به شهادت رسید., داستانش که به عملیات رسید چشمانش تر شد گفت: سال 65 "اکبرآقای" ما در عملیات کربلای 4 به اسارت نیروهای بعثی درآمد و به گفته اسرای هم بندش بهعلت فعالیتهای مذهبی و قرآنی گمان می کردند یا فرمانده است یا روحانی که همین زمینه ی شکنجه های مکررش را فراهم کرد تا اینکه یکسال پس از اسارت، بالاخره زیر شکنجه های جوروناجوربعثی ها به شهادت رسید.,,
چشان اشک آلود برادر را عمیق نگاه می کردم؛
,,
آرام تر که شد، گفت؛ دخترم، قصه ی وصیت نامه ی :"شهید قاسمی" هم شنیدنی است، آنجا که نوشته بود " الهی من خود لیاقت این را نداشتم که در صف حق ستیزان قرار گیرم , تو عنایت کردی. الهی از کودکی عنایت تو بود که مرا با راه شهیدان اشنا و خون نا قابلم را با خون حقجویان عجین نمودی.
,,
تو مرا با دردها اشنا و با سختیها ابدیده و فکرم را اشنای حقایق کردی و مرا بر ان داشتی که در آسایشها خود را نبازم و در دردها بیقراری ننمایم،خدایا همیشه از تو خواسته بودم که خونم در راه دین ریخته شود و بر این خواسته راضی هستم.
,,
حال ای ملت اسلام کوچکتر از آنم که به شما تذکر دهم ولی سخن قرآن را یاد اوری می کنم که فرموده: فذکر انما انت مذکر
,,
۱ – دست از رهبری امام امت بر ندارید که فنا میشوید.
,,
۲- فرامینش که همچون فرامین پیامبر است بپذیرید که نفع شما در ان است.
,,
۳- امام را هیچ موقع از تاریخ تنها نگذارید.
,,
۴- پیروی و اطاعت رهبری بر همگان واجب است اطاعت کنید.
,,
۵- در مقابل دشمان خصوصا کفار و منافقان سر سختانه بایستید و زیر ظلم نروید که این سخن قران است: لا تظلم و لا ظلم
,,
همسرم بسیار حق به گردن من دارد، امیدوارم خداوند متعال از او راضی باشد که من از ایشان راضی هستم چون ایشان بسیار صبور بودند وفرزندانم را بسیار خوب تربیت کنید مخصوصا تربیت قرانی و با علم قران اشنا کرده و به مجالس تربیت اسلامی بفرستید و در تحصیل انها کوتاهی نکنید و محدودیت درسی قائل نشوید و انها را با افراد در خط اسلام و رهبری مزدوج کنید که ثروت ملاک نیست،ملاک تربیت باشد نه ثروت،تعهد به اسلام باشد نه بی بند و باری.
,,
وقتی فرزندانم بزرگ شدند و گفتند بابایمان کجا رفته است بگویید به سفر کربلا رفته و در راه کربلا و یاری امام حسین (ع) به لقای پروردگارشتافته است،از فرزندانم میخواهم که از بابای خود راضی باشند گر چه پدر خوبی برایشان نبودم ولی آنها پدر خود را دوست دارند و راضی خواهند شد."
,,

, ,
و وصیت نامه ی "شهید اکبر قاسمی" به پایان رسید اما قصه دلدادگی غواص های عملیات کربلای چهار و دیگر شهدا همواره باقی است.
,,
شهید قاسمی پس از شهادت، سالها مفقود الاثر بود تا اینکه طی سالهای اخیر پیکر مطهرش به وطن بازگشت.
,,
راوی: حسن قاسمی
,,
انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه