یادداشت/مرتضی رکنآبادی
تمام شهر به تلی از خاک تبدیل شده بود/ پس از گذشت 14 سال توصیفش قلبم را میفشارد
وقتی از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کردیم همه با تعجب به هم خیره شدیم چرا که هیچ اثری از شهر و زندگی دیده نمیشد، تعدادی از خبرنگاران با بهت زدگی از خلبان پرسیدند که آیا اطمینان دارد که در آسمان بم پرواز میکند چرا که از آن ارتفاع حدود 700 متری هیچ اثری از شهر و ساختمانی دیده نمیشد، تمام شهر به تلی از خاک تبدیل شده بود و ما این حقیقت و واقعیت را تنها هنگامی که روی زمین نشستیم دریافتیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ خبرگزاری فارس، صبح روز جمعه پنجم دی ماه 1382 دیر هنگام از خواب بیدار شدم، روز قبل مدارکی را در محل کارم واحد مرکزی خبر، سازمان صدا و سیما جا گذاشته بودم، بنابراین برای برداشتن آنها به محل کار رفتم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,تعداد اندکی از همکاران طبق برنامه قبلی در محل کار حاضر بودند، یادم هست آقای سیار پیش بهار و انسیه ایزدینسب و چند نفر دیگر در واحد مرکزی خبر حاضر و مشغول به کار بودند.
,مشغول جمع کردن مدارک از داخل کمد بودم که خانم ایزدینسب خبر زلزله در شهر بم را به من داد و گفت تا این لحظه اخبار دقیقی از زلزله در دست نیست، اما خبرهای پراکنده حکایت از فاجعهای بزرگ در شهر بم دارد.
,ایشان از من خواستند که اگر آمادگی دارم فورا به بم بروم در حالی که هنوز قضیه را جدی نگرفته بودم آقای پیش بهار نیز بر گفته ایشان صحه گذاشت و مطالب بیشتری درباره زلزله بم به من اطلاع داد.
,لحظاتی بعد مدیر خبر در تماس تلفنی از من خواستند که سریعا خود را به فرودگاه برسانم و تاکید کرد که یک هواپیمای آماده پرواز فقط منتظر من به عنوان تنها خبرنگار صداوسیما ست، تنها کاری که در آن لحظات امکان انجام آن بود برداشتن یک دستگاه تلفن ماهوارهای و حرکت به سمت فرودگاه بود.
,

, در مسیر حرکت یکی دیگر از همکاران آقای طائبی خبرنگار سابق واحد مرکزی خبر را دیدم که ایشان نیز در جریان زلزله قرار گرفته بود و من را در این ماموریت همراهی کرد.
,وارد بخش نظامی فروگاه مهرآباد تهران که شدم به محض اینکه خودم را معرفی کردم، دو نظامی ارتشی که انگار منتظر ما بودند دستمان را گرفتند و به سرعت به سمت هواپیما دویدند و ما هم پا به پای آنها میدویدیم.
,یک هواپیمای کوچک نظامی معروف به فرانشیب با حدود 12 یا 13 سرنشین منتظر ما بود، حدود ساعت 13 وارد هواپیما شدیم و به محض ورود درب بسته شد و در کمتر از 30 ثانیه هواپیما تیک آف کرد.
,تمام مسافران این پرواز فقط خبرنگاران بودند و این ابتکاری عالی بود که به دست روابط عمومی ارتش رقم خورده بود، چند مسؤول از روابط عمومی ارتش نیز در این پرواز حضور داشتند. در طول پرواز اخبار بیشتری از زلزله را در اختیار خبرنگاران قرار میگرفت.
,پرواز تهران- بم حدود دو ساعت طول کشید در لحظهای که هواپیما وارد آسمان بم شد خلبان با کاهش ارتفاع به تمام خبرنگاران اعلام کرد که در صورت تمایل میتوانند عکس و فیلم تهیه کنند.
,وقتی از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کردیم همه با تعجب به هم خیره شدیم چرا که هیچ اثری از شهر و زندگی دیده نمیشد، تعدادی از خبرنگاران با بهت زدگی از خلبان پرسیدند که آیا اطمینان دارد که در آسمان بم پرواز میکند چرا که از آن ارتفاع حدود 700 متری هیچ اثری از شهر و ساختمانی دیده نمیشد، تمام شهر به تلی از خاک تبدیل شده بود و ما این حقیقت و واقعیت را تنها هنگامی که روی زمین نشستیم دریافتیم.
,

, هواپیمای حامل خبرنگاران روی باند فرودگاه بم بر زمین نشست، از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کردم، باور کردنی نبود و قطعا برای خوانندگانی که این مطلب را میخوانند هم باور کردنی نیست.
,تا آنجا که چشم کار میکرد در اطراف و حتی روی باند فرودگاه مملو از مجروحان و اجساد جانباختگان زلزله بود و با وجود سوزِ سرما هر لحظه بر تعداد جانباختگان افزوده میشد، هنوز موتور هواپیما خاموش نشده بود اما درب هواپیما باز شد.
,فورا تلاش کردم از هواپیما پیاده شوم، قدم بر باند فرودگاه گذاشتم، صدای ناله مجروحان و درخواست کمک با صدای موتور هواپیما در هم پیچیده بود، چندین هزار نفر روی باند فرودگاه منتظر امدادرسانی بودند، همه میخواستند سوار همین هواپیمای 20 نفره شوند، مجروحان دست و پا شکسته با صورتهای ورم کرده و خونآلودِ ناشی از ریزش آوار.
,فقط چند لحظهای بیاختیار نگاه میکردم، بیشتر شبیه یک کابوس بود تا واقعیت، شاید بیشتر این صحنه را در تصورات دوران کودکیام از روز قیامت داشتم، همه درخواست کمک میکردند و هیچ فریادرسی نبود، واقعیت تلخ را میگویم: هیچ فریادرسی نبود!!!
,مردم به اطراف هواپیما آمده بودند تا عزیزان و مجروحان خود را سوار بر آن کنند، اما ظرفیت هواپیما برای افراد نشسته فقط 20 نفر بود چه رسد به افراد مجروح و درازکشیده، هواپیمای فرانشیپ نیروی هوایی ارتش تنها توانست تعداد کمی از مجروحان را در خود جای دهد، اما بقیه همچنان آغشته در خون و خاک در میان سرمای پرسوز میسوختند و یکی یکی جان میباختند.
,یک لحظه بهخود آمدم، باید از امکاناتی که داشتم نهایت استفاده را میکردم. تنها یک تلفن همراه ماهوارهای و یک قلم و چند برگ کاغذ در اختیار داشتم، ساعت هم اینک 16:00 و من هنوز از دیدن این صحنهها روی باند فرودگاه بم متحیر بودم، زمین و زمان دور سرم میچرخید، تصور میکردم در این دنیا نیستم، فکر میکردم این صحنهها را خواب میبینم، اما واقعیت و حقیقت تلخ در هم آمیخته بود.
,بلافاصله با رادیو پیام تماس گرفتم و از سردبیر خواستم بدون درنگ صدای من را روی آنتن رادیو پیام بفرستد و او نیز بدون درنگ این کار را بر خلاف تمام قوانین رسانهای انجام داد.
,صدای گوینده رادیو را در تلفن شنیدم که میگفت: ارتباط ما با مرتضی رکنآبادی خبرنگار اعزامی واحد مرکزی خبر به بم برقرار شده است، لطفا از آنچه که میبینید، گزارش دهید.
,چه میتوانستم بگویم جز از نالههای رود رود مادرانی که در غم از دست دادن عزیزان خود داغدار بودند، چه میتوانستم بگویم جز از درد و رنج برادران و خواهرانی که در میان سرمای گزنده با مرگ دست و پنجه نرم میکردند، چه میتوانستم بگویم از درد دل کودکانی که والدین خود را از دست داده بودند و خود نیز آغشته در گِل خشک شده از خون و خاک آوار بر بدن، برای پدران و مادران خود گریان بودند.
,چگونه میتوانستم درد و غم هموطنی را بازگویم که به من میگفت که 300 نفر از خانواده و فامیلش در جریان زلزله جان باختهاند و همه اینها افکاری بودند که در لحظه برقراری اولین ارتباط تلفنی رادیویی از بم در مغز من میچرخید.
,

, در این لحظه بیاختیار فریاد میکشیدم و خارج از عرف و تمام قوانین رسانهای از مردم کشورم میخواستم که امشب بم را دریابند، صدای لرزان و درخواستهای التماسآمیز من رنجش بسیاری در میان بسیاری از مخاطبان پدید آورد، اما حقیقت و واقعیت در هم آمیخته بود و همان بود که بود.
,از شهر پرنشاط بم و ارگ تاریخی آن جز تلی از خاک و دهها هزار کشته و مجروح چیز دیگری باقی نمانده بود، دیدن چهره معصوم پیکر کودکانی که فقط تا چند ساعت قبل صدای خندههایشان در کانون گرم خانوادههایشان امید را در گوش این خاک زمزمه میکرد، هم اینک تلخترین شرنگی بود که در کامم ریخته میشد.
,نخستین گزارش رادیویی از بم به گوش ملت ایران رسید، به درخواست دبیر وقت رادیو پیام به درون مناطق داخل شهر بم رفتم تا مشاهدات بیشتری برای گزارشهای بعدی داشته باشم، شهر سرد و تاریک بم در میان نالههای جانسوز هموطنان دردمندم، هرکس دست من را میگرفت و سویی را به من نشان میداد، اما صحنه در هر طرف یکسان بود، نالههای سوزناک، بدنهای مجروح و خونآلود، عزیزان از دست رفته، جوانان خستهای که هنوز هم در حال تلاش بودند تا کمکی به زندهها کنند و ...
,جوانانی مرا کمک و راهنمایی کردند که به داخل مناطق شهری بروم، تازه اینجا بود که فهمیدم چرا از درون هواپیما چیزی ندیده بودیم، شهر تنها به چند تپه از خاک تبدیل شده بود و در هر کوچه که قدم میزدی تعداد بسیار زیادی جنازه که بدون روکش رها شده بودند مشاهده میشد.
,چند قدمی به اطراف رفتم، دختر بچهای حدودا پنج ساله با موهای مجعد آمیخته به گل و خون، دستان من را گرفت و با لهجه شیرین کرمانیاش آقای دکتر صدا زد: «آقای دکتر مادرم .... آقای دکتر مادرم داره میمیره...»، دست من را گرفت و میان آوارها برد، مادرش بیرمق در میان پتویی میان مخروبهای رها شده بود و تنها کاری که در آن شرایط میتوانستم انجام دهم این بود که پتوی مادر را خوب به دورش بپیچم که شاید تا صبح یخ نزند تا امدادگران برسند و از سویی از نگرانی این طفل پنج ساله در آن لحظه کم شود که مادرش را از دست نمیدهد، اما خوب میدانستم که مادر تا ساعتی دیگر زنده نخواهد بود.
,دقایقی دیگر چند جوان اهل بم مرا به سمت مکانی که «بروات» نامیده میشد هدایت کردند، از دیدن این تعداد جنازه در این منطقه شوک زده بودم، در ارتباطهای رادیوییام از این مکان تحت عنوان روستای بروات نام میبردم تا اینکه از تهران با من تماس گرفتند و گفتند که آنجا شهر است نه روستا.
,در حقیقت این شهر به تلی از خاک تبدیل شده بود و من تصور میکردم اینجا روستا بوده است، فرصت و امکانات حفر قبر نبود، جوانان زنده مانده در بروات به سرعت با چیدن بلوکهای سیمانی در کنار هم قبرهای دسته جمعی ایجاد و اموات را با همان لباس خودشان دفن میکردند که من به آنها معترض شدم.
,گفتم غسل و کفن و نماز و آداب دفن باید رعایت شود، یکی از جوانان گفت اینها پدر و مادر و برادران و خواهران خودم هستند، اما اگر تا ساعتی دیگر دفن نشوند در این هوای سرد گرگهای گرسنه به شهر حملهور خواهند شد و پیکر عزیزان ما را تکه تکه خواهند کرد، در آن شرایط چارهای جز اینکار نبود.
,بعد از حضور در بروات دوباره به بم بازگشتم، در محوطه ساختمانی که تقریبا تا 80 درصد سالم مانده بود و متعلق به سپاه بود مستقر شدم، بسیاری از مجروحان زلزله در حیاط این ساختمان در انتظار کمک بودند، اگرچه این ساختمان فقط یک مکان نظامی بود و نه مخصوص خدمات درمانی، تلاشهای زیادی در این مکان صورت میگرفت تا جان مجروحان را نجات دهند، اما ابعاد حادثه بسیار عظیمتر از آن بود که به زبان قابل وصف باشد.
,آن شب را گرسنه تا نیمههای شب در میان مجروحان و اجساد بیدار بودم و اطلاعرسانی میکردم، صدای نالههای مجروحان هر لحظه کمتر و کمتر میشد، سوزِ بیرحم سرما سنگ را میترکاند.
,

, کنار یکی از زخمیها که در حیاط این ساختمان بود، خوابیدم و قسمتی از پتوی او را روی خود کشیدم، صبح که از خواب برخاستم دیگر به جز از چند نفر صدای نالهای شنیده نمیشد.
,تا نیمهشب گذشته بیش از 30 ارتباط زنده تلفنی با بخشهای مختلف خبری رادیویی و تلویزیونی برقرار کرده بودم و به هر زبان ممکن سعی میکردم توجه تمام کشور را به سوی این نقطه زخم خورده میهنم جلب کنم.
,صبح روز شنبه بم شرایط دیگری داشت، نیروهای ارتش، سپاه، بسیج، نیروهای مردمی از شهرهای مجاور و حتی شهرهای دورتر از فارس و خوزستان و یزد نیز به منطقه رسیده بودند.
,نیروهای سپاه و ارتش و بسیج منظم وارد عمل شدند، اما عمق فاجعه بیشتر از آن بود که با این تعداد از نیرو قابل التیام باشد، نیروهای مردمی هم متاسفانه بدون ابزار کار وارد میدان شده بودند و فقط بر مشکلات قبلی اضافه میکردند.
,بلافاصله در بخشهای خبری روز شنبه با توصیف آنچه که در جریان بود از مردمی که عازم بم بودند درخواست کردم ابزار کار مثل بیل و کلنگ و ... همراه خود داشته باشند تا بتوانند کاری برای هموطنان زلزلهزده خود انجام دهند.
,اما امروز پس از گذشت 14 سال، هر چند توصیف و یادآوری آن روزها و تکتک لحظات قلب مرا میفشارد، اما دیدن بم که به همت جوانان برومند سرزمینم سربلند از میان آوارها قد علم کرده و دوباره شاهد رویش غنچهها، گلخند کودکان پرنشاط و شاداب و آواز پرندگان است، پنجرهای پر از امید به آینده سرزمینم در مقابل دیدگانم میگشاید و من از داشتن چنین هموطنانی همواره به خود میبالم.
,یادداشت از: «مرتضی رکنآبادی نخستین خبرنگار صدا و سیما که پس از زلزله وارد بم شد»
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه