تصاویر/
خاطرات آزاده بجنوردی از 4 سال اسارت
شب عملیات نزدیک صبح درگیری شدیدی بین نیروهای خودی و عراقی پیش می آید وقتی به هوش می آید خودش را در بین تعداد زیادی از شهدا می بیند بقیه همرزمان برگشته اند ،تلاش می کند تا خودش را در جایی مخفی کند اما متوجه می شود وقتی بی هوش بوده پایش هم ترکش خورده است ،تقلایش برای بازگشت به پشت خط بی نتیجه است و در حالی که می خواهد خودش را مخفی کند سربازان عراقی از راه می رسند .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از اترک نیوز ، امروز 26 مردادماه سالروز آزادی اسرا و آزادگان بهانه ای شد تا به سراغ شهباز سعیدی جانباز و آزاده بجنوردی برویم وبرگی از خاطرات مقاومت و صبر در 8 سال دفاع مقدس ورق بزنیم.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, اترک نیوز, اترک نیوز,
خودتان را معرفی کنید؟
,
شهباز سعیدی آزاده و جانباز 60 درصد متولد سال 45 روستای ناوه از توابع شهرستان بجنورد
,
کی اسیر شدید؟
,
ماه رمضان سال 65 بود ، در تیپ ویژه شهدا در غرب کشور،منطقه حاج عمران .
,
نحوه اسارت تان چطور بود؟
,
ده ماه از خدمتم در منطقه حاج عمران می گذشت که اطلاع دادن عراق پاتک زده است به منطقه اعزام شدیم ،4 ماه به عملیات کربلای 2 مانده بود هفت ،هشت روز در خط پدافند بودیم دستورعملیات آمد یک شب برای عملیات رفتیم ،بعد از انجام عملیات نزدیکای اذان صبح درگیری شدیدی بین ما و نیروهای دشمن صورت گرفت در حین عملیات از ناحیه سر تیر خوردم دیگرچیزی متوجه نشدم ،وقتی به هوش آمدم نزدیک ظهر بود دور و برم همه مجروح و شهید بودن ،بقیه عقب نشینی کرده بودند خیلی تلاش کردم بتوانم به عقب برگردم ولی پایم هم در زمان بی هوشی ترکش خورده بود هرچه تلاش کردم خودم را به کانالی برسانم تا شب بمانم و به طریقی خودم را به پشت خط برسانم ،نتوانستم در همین هنگام دو نفر سرباز عراقی را بالای سرم دیدم و با زبان عربی به من می گفتن بلند شو وقتی دیدن نمی توانم مرا روی یک پتو انداختن و با خودشان به سنگرشان بردند.
,
چطور به عراق منتقل شدید؟
,
24 ساعت در سنگر مخفی عراقی ها ماندیم در این زمان یادم نمی آید چند ساعت به هوش بودم چند ساعت بی هوش ،بعد من را با چند نفر که وضعیتشان از من بدتر بود به پشت ماشینی که مهمات می آوردند، انداختند و به بیمارستان اربیل عراق بردند .
,
چند روز در بیمارستان ماندید؟
,
28 روز در بیمارستان ماندم در این مدت یک ساعت به هوش می آمدم ،پنج ،شش ساعت بی هوش بودم تا 29 خرداد نمی توانستم غذایی بخورم یا از جایم بلند شوم ،بلاخره من را به اتاق عمل بردند و قسمتی از سرم را که تیر خورده بود را عمل کردند،بعد از عمل کم کم توانستم راه بروم و غذا بخورم و بعد سه روز من را به بیمارستان بغداد انتقال دادن و تا نهم تیرماه هم در بیمارستان بغداد بودم و بعد از آن مرا به اردوگاه رمادیه ، کمپ 9 منتقل کردند.
,
ورودتان به اردوگاه چطور بود؟
,
ساعت 12 ظهر بود ،یک کیسه انفرادی به من دادند و وقتی مرا داخل اردوگاه می کردند، گفتند تا یک هفته حق صحبت کردن یا کسی را نداری اما بعد ورودم یکی از اسرا که قوچانی بود از من پرسی کجایی هستی گفتم بجنوردی به حاج آقای محمودی مظفر که از اسرای بجنورد بود گفت حاجی بیا مهمون برات اومده و بعد متوجه شدم که خیلی از بچه های کمپ از شهرستان بجنورد بودند.
,
رفتار عراقی ها با شما چطور بود؟
,
یک نیروی عراقی که مسلط به زبان فارسی بود با حالت دوستانه ای وارد صحبت با بچه ها می شد و افرادی را که فعالیتشان بیشتر بود ودر روحیه بچه ها تاثیر گذار بودند را با چرب زبانی شناسایی می کرد و بعد این افراد را به اردوگاه های دیگر انتقال می دادند و شکنجه می کردند، بیشتر می خواستند بچه ها را جذب گروهک منافقین بکنند.یادم می آید یکی از بچه بسیجی ها در اردوگاه عکس صدام را پاره کرده بود و در سطل زباله انداخته بود وقتی عراقی ها متوجه شدند او را از اردوگاه بردند و دیگر خبری از او نشد بعد ها شنیدیم زیر شکنجه فوت شده است.یک اتاق به اسم انباری داشتند وقتی دوستان را برای شکنجه به آنجا می بردند موقع بازگشت تا یک هفته پاهایشان از پنجه تا زانو سیاه بود.
,
چند نفر در اردوگاه رمادیه بودید؟
,
800 تا 1200 نفر بودیم .در یک اتاق 24 متری حدود 40 بعضی وقت ها هم 65 نفر بودیم.
,
چگونه این شرایط تحمل می کردید؟
,
تحمل که راحت نبود ولی وقتی بچه هایی را می دیدیم که شرایطشون خیلی بدتر از ما است چاره ای جز تحمل نداشتیم.بیشتر اسرا وقتشان را به خواندن قرآن و آموزش هایی که بقیه بچه ها یاد دادشتند ،می گذراندند . از کمترین امکانات از نخ های حوله های کهنه ، نخ گونی و هرچیزی که بود برای ساختن کاردستی استفاده می کردند.
,
در مناسبت ها و اعیاد برنامه خاصی داشتید؟
,
برنامه ای که بخواهد به طور دسته جمعی اجرا شود وجود نداشت حتی نماز را هم نمی گذاشتند به جماعت بخوانیم ،در ماه محرم بچه ها خودشان زیارت عاشورا می خواندند البته به طوری که مامورای عراقی متوجه نشوند چند تا قرآن داخل آسایشگاه بود که می خواندیم در ماه رمضان هم نهار را که ظهر می دادند برای سحری نگه می داشتیم. فقط تنها برنامه ای که برای عید نوروز داشتن این بود که روز سال تحویل به همه 1200 نفر اجازه می دادند در پشت ساختمان و مقابل سربازان مسلح عراقی با هم احوالپرسی کنند و از حال هم خبردار شوند.
,
چطور از اخبار ایران خبردار می شدید؟
,
در ارودگاه ها تلویزیون داشتیم و عراقی ها به خاطر اهداف شومشان روزی 20 تا نیم ساعت برنامه منافقین را برای تاثیر گذاری در روحیه اسرا پخش می کردند و شبی یک ساعت هم اخبار فارسی پخش می کردند و در جریان اتفاقات کشور قرار می گرفتیم.
,
زمان پذیرش قطعنامه واکنش اسرا چطور بود؟
,
خوب انتظار بچه ها مقاومت تا پیروزی نهایی بود، اما وقتی همان کسی که فرمان رفتن به جبهه و دفاع را داده بودند،هرچند این قطعنامه را جام زهر خوانده بودند ولی آن را پذیرفته بودند ، بچه ها هم از ولی امر خویش پیروی کردند.
,
خبر رحلت امام را چگونه به شما رسید؟ اسرا چه حالی داشتند؟
,
این خبر را نیروهای عراقی به خاطر اینکه بچه ها را ناراحت کنند قبل از اعلام از طریق تلویزیون به ما اعلام کردند و وقتی یکی از نیروهای عراقی که از این خبر خیلی خوشحال بود خبر را به ما داد همه بچه ها ناراحت شدند تا مدتی از قدم زدن در محوطه خودداری کردند، برنامه ورزشی فوتبال و والیبال تعطیل شده بود اسرا برنامه قرآن خوانی گذاشتند ولی چون به صورت دسته جمعی اجازه عزاداری نمی دادند عزاداری ها شخصی بود.
,
یک خاطره از دوران اسارت تعریف کنید
,
همه ان دوران برایمان خاطره است اما برای اینکه فضا عوض شود اجازه بدهید یک خاطره خنده دار برایتان تعریف کنم . یکی از اسرا که بچه نیشابور بود خاطره قشنگی از نحوه اسارتش داشت این دوست ما تعریف می کرد یک روز به خاطر دندان درد به همراه یکی از دوستانش از مریوان به بهداری آمده بودند تا دندانش را بکشد اما زمان برگشت دوستش به دلیلی از بازگشت شبانه خوداری می کند و این دوست نیشابوری به خاطر کم بودن تعداد نفرات در پایگاه تنها به را می افتد تا به پایگاه برگردد در بین راه دو نفر کوموله او را می گیرند و او را در اذای یک کیسه برنج و یک حلب روغن 5 کیلویی به نیروهای عراقی تحویل می دهند از زمان تعریف این خاطره همه به شوخی به این دوستمان می گفتند کاش این دندان را در نمی آوردی.
,
چطور از بازگشتتان به کشور خبر دار شدید؟
,
از زمان پذیرش آتش بس تا آزادی اسرا 2 سال طول کشید در این زمان رسانه ها خبر بازگشت به کشور را اعلام می کردند و بعد هم چون اسم ما را صلیب سرخ ثبت کرده بود به نوبت یک عده آزاد می شدند.
,
زمان بازگشت چه حسی داشتید؟
,
خیلی خوشحال بودم و وقتی که با استقبال باشکوه هم وطنان مواجه شدیم همه سختی ها فراموش شد ،البته آن زمان به خاطر کمبود امکانات نمی توانستیم خبر آزادی را به خانواده بدهیم. من وقتی وارد کرمانشاه ،تهران و حتی مشهد هم شدم خانواده ام به درستی خبری از آزادی من نداشتن چون رادیو زمانی که اسمم را اعلام کرده بود اسم پدرم را به جای علی خان ،علی جان خوانده بودند و تا زمانی که وارد میدان خرمشهر بجنورد شدم خانواده ام مطمئن نبودن که این اسم من بودم یا کس دیگری.
,
اگر بار دیگر کشور به خطر بیفتاد آیا دوباره شما به جبهه می روید؟
,
مردم به پست و مقام وابسته نیستند،آن هایی که که ولی فقیه را قبول دارند الان هم گوش به فرمان ولی و رهبر خود هستند و من هم می گوییم اگر خدای ناکرده مشکلی در جایی وجود داشته باشد حاضرم به فرمان رهبرم عمل کنم .
,
به نظر شما چقدر به فرهنگ ایثار و شهادت در کشور پرداخته شده و آثار که در این رابطه تولید شده چقدر به واقعیت نزدیک است؟
,
آن طوری که باید پرداخته نشده و یا در آثار تولیدی دقت لازم وجود نداشته هرچند کارهای خوبی هم صورت گرفته ولی در اکثر موارد یا بزرگنمایی شده یا واقعیت ها بیان نشده است از نظر فرهنگی جای کار زیادی وجود دارد .البته کوتاهیی هم از طرف خودما هم صورت گرفته یادگاران جنگ کمتر خاطرات را بازگو کرده اند و در جمع آوری آثار همت زیادی وجود نداشته است.
,
انتهای پیام /
]
ارسال دیدگاه