در گفتوگو با خانواده "عموحسن خوشنظر" مطرح شد؛
غفلت ۳۳ ساله بنیاد شهید و تهمتهایی که به عموحسن زدند/ به مادرم گفتند به «امینآباد» برو / ماجرای دعوت به جشن تولد احسان علیخانی
حسن خوشنظر معروف به «عموحسن» از جانبازان ۴۵ درصد دفاع مقدس است که به واسطه حضور در برنامه «ماه عسل» به چهرهای محبوب تبدیل شد که به «موجی مهربون» نیز شهرت دارد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شبکه خبری تهران نیوز، وقتی با عموحسن صحبت میکنیم، میگوید که من «بله» را با ۳۲۰۰ تومان از دخترعمویم گرفتم. دخترعمویی که علیرغم آگاهی از مشکلات عموحسن به حضرت زینب(س) اقتدا و قبول میکند که به عقد یک جانباز دربیاید.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شبکه خبری تهران نیوز,وقتی برخورد عموحسن با همسرش را میبینیم، مفهوم عشق واقعی را درک میکنیم. مسئلهای که شاید حلقه مفقوده بسیاری از روابط امروزی باشد و یا اگر هم باشد، به این شدت نیست.
به شوخی از عموحسن میپرسیم «از همسرت راضی هستی؟» میگوید «جونمم براش میدم». از دلیل عشق و علاقه به دخترعمویش میپرسیم که پاسخ میدهد «آن زمان مثل الان نبود که فضای مجازی و اینها باشد».
سن عموحسن را که میپرسیم، همسرش میگوید ۵۴ سال ولی خودش میگوید «دو سال؛ چون زن خوبی دارم». در میان صحبتهایمان هم مدام تاکید میکند که «با ۳۲۰۰ تومان «بله» را از او گرفتم».
گفتوگو را با زهرا خوشنظر آغاز میکنیم. همسری که ۳۳ سال عاشقانه پرستاری عموحسن را میکند و خم به ابرو نیاورده است.
*قاضی فکر کرد میخواهند مرا به زور شوهر بدهند!
وقتی از چگونگی پذیرش عموحسن علیرغم آگاهی از مشکلات فراوان وی میپرسیم، پاسخ میدهد: ۱۳ ساله بودم بود که عموحسن از من خواستگاری کرد. من را به دادسرا بردند و قاضی از من پرسید «به زور میخواهند شوهرت بدهند؟» که گفتم نه. قاضی ماجرای جبهه رفتن عموحسن را گفت و من باز هم قبول کردم. قاضی شغلش را از من پرسید و من گفتم که پدرش خرجش را میدهد.
رابطه پدرانتان تاثیری در شکلگیری این وصلت داشت؟ او در پاسخ به این سوال عنوان میکند: پدرانمان با هم رابطه خوبی داشتند. مغازه فرشفروشی داشتند و هر دو شریک یکدیگر بودند. رفت و آمد ما با خانواده عمو زیاد بود و این صمیمت روز به روز بیشتر میشد.
*میدانستم زندگی سختی در پیش دارم!
وقتی از او میپرسیم که در این سالها آیا جایی هم کم آوردید، میگوید: از همان اول به حضرت زینب(س) متوسل شدم چون میدانستم که زندگی سختی را شروع کردهام. در تمام مشکلات زندگی از مجروحیت عموحسن گرفته تا سایر مشکلات، قبل از اینکه مشکلات به سراغ ما بیایند، شرایط طوری رقم میخورد که انگار خداوند از قبل صبرش را به من عطا کرده است.

از همسر عموحسن درباره رابطه با همسران شهدای مدافع حرم میپرسیم که مطرح میکند: چندین بار آنها را در بهشت زهرا(س) دیدم ولی همکلام نشدیم. فقط خاطره همسر یکی از جانبازان مدافع حرم را شنیدم و با خود گفتم که آن خانم کار سختتری دارد و به مقام او غبطه خوردم.
*تنها آرزوی جالب همسر عموحسن!
آرزوی او در سالهای حضور عموحسن در مناطق عملیاتی را میپرسیم که با پاسخی جالب مواجه میشویم «همیشه فقط از خدا میخواستم که شهید نشود».
عمو حسن ناگهان با همان لحن خاص و شیرینش صحبت همسر را قطع میکند و میگوید: همه میگفتند «اللهم ارزقنا شهاده» ولی من میگفتم «اللهم ارزقنا زهرا زهرا زهرا».
وقتی از بیقراریهای عموحسن در سالهای گذشته میپرسیم، میگوید: خود عموحسن برخی مواقع از برخورد دیگران ناراحت میشد. مردم حالی از ما نمیپرسیدند و حتی خود بنیاد شهید هم به ما سر نمیزدند. یک مدت طولانی در بیمارستان بودیم ولی هیچکس حالی از ما نپرسید. گاهی اوقات عموحسن ناراحت میشد و میگفت «همه من را فراموش کردهاند».
سپس ادامه میدهد: عموحسن در سال ۹۰ یا ۹۱ بود که مریضی سختی گرفت و فلج شد. در آن دوران نمیتوانست حرف بزند و حتی قادر نبود تا قاشق را به نزدیکی دهانش برساند.
زهرا خوشنظر در بخش دیگری از سخنانش از حضور در برنامه «ماه عسل» و تاثیراتش برایمان گفت و مطرح کرد: بعد از حضور در برنامه ماه عسل بود که عموحسن مطرح شد و مردم او را شناختند. هم خود بنیاد شهید خجالت کشید و بیشتر به ما سر زد و هم استقبال مردم بیشتر شد.
*ماجرای دعوت به جشن تولد احسان علیخانی
بعد از آن نیز توسط مسئول هماهنگی میهمانان برنامه ماه عسل و به صورت مخفیانه به جشن تولد احسان علیخانی دعوت شدیم چون میخواستیم او را سورپرایز کنیم. احسان توقع دیدن همه را داشت جز عموحسن!
*غفلت ۳۳ ساله بنیاد شهید از عموحسن!
همسر عموحسن اما از بیمهریهای طولانی و ادامهدار مسئولان پرده برمیدارد و تشریح میکند: برای من و عموحسن یک مستند ساخته بودند که از رسانه ملی هم پخش شد. یک روز فرمانده سپاه این موضوع را به رئیس بنیاد شهید اطلاع داده بود. یک هفته هم از این ماجرا نگذشت که رئیس بنیاد شهید پس از ۳۳ سال به خانه ما آمد.

یک فیلمبردار همراهشان بود که آن آقای مسئول خم شد و دست عموحسن را بوسید. در آن لحظه به قدری ناراحت شدم که فقط میخواستم گریه کنم چرا که تا قبل از پخش مستند از رسانه ملی به خانه ما نیامدند و بعد از پخش مستند به خانه ما آمدند تا بعدا به ردههای بالادستی گزارش کار ارائه دهند.
عموحسن اما از ناملایمتیهای مسئولان گلایه میکند و ابیاتی را بر زبان میآورد «هر کس به طریقی دل ما میشکند، بیگانه جدا دوست جدا میشکند، بیگانه اگر میشکند حرفی نیست، از دوست بپرسید چرا میشکند؟»
*وقتی خواهر دو شهید و مادر دو شهید را به «امینآباد» حواله میدهند!
سپس ادامه میدهد: آن دنیا اولین کسی که وارد بهشت میشود، حضرت زهرا(س) است. جلوی ایشان را میگیرم و میخواهم تا برخی از مسئولان را به سزای اعمالشان برساند. جلوی حضرت را میگیرم و از ایشان میخواهم تا با مسئولی که به مادر(خواهر دو شهید و مادر دو شهید است) گفته «کاری که میتوانم انجام دهم این است که تو را به امینآباد بفرستم».
افزایش سطح توقعات جوانان امروزی یکی دیگر از موضوعاتی است که از همسر عموحسن میپرسیم. او پاسخ میدهد: به نظر من دو طرف مقصر هستند. زمانی که عموحسن به خواستگاری من آمد امکاناتی نظیر خانه، ماشین، موبایل و … نداشت. حتی عموحسن سربازی هم نرفته بود و دیپلم هم نداشت. واقعا فقط به خاطر علاقه قبولش کردم. پدر من شرایط مالی خوبی داشت ولی تربیتمان به صورتی بود که قناعت داشتیم.
*عروسی یک نفر را با ۴۰ هزار تومان برگزار کردیم
زهرا خوشنظر عنوان میکند: چندین سال قبل در خیریه فعالیت میکردیم که خانمی آمد و گفت که عروس گرفتهایم و یک مینیبوس میهمان در راه است و چیزی هم نداریم تا ولیمه بدهیم و عروسی بگیریم. برنج، مرغ، روغن، رب، لباس عروس، میوه، شیرینی و سایر لوازم را برایش تهیه کردیم و خلاصه عروسیاش با ۴۰ هزار تومان به بهترین صورت ممکن برگزار شد.
او اما در ارتباط با شرایط ازدواج فرزندان خودش بیان میکند: دخترم تعداد ۵۰۰ سکه را پیشنهاد کرده بود که پدرم با ایشان صحبت کرد و در نهایت ۳۱۳ سکه را قبول کرد. دختر من خیلی قانع است و اکنون نیز با وجود امکانات متوسط از زندگیاش رضایت دارد. پسرم اما کمی پرتوقع است و زندگیاش به امروزیها نزدیکتر است.
*مادر عموحسن: از پشت تلفن خداحافظی کرد و عازم جبهه شد
ابتدا از صحبت کردن خودداری میکرد اما پس از اصرار فراوان لب به سخن میگشاید و از نحوه اعزام عموحسن به جبهه میگوید: مدیر هنرستان به من زنگ زد و گفت که دو اتوبوس در حال اعزام به جبهه هستند و فرزند شما هم پای اتوبوس ایستاده و گریه میکند؛ اجازه میدهید که او را به جبهه اعزام کنیم؟ من هم گفتم پدر، برادر، عمو و دایی حسن در جبهه هستند و اینگونه شد که حسن آقا به صورت تلفنی خداحافظی کرد و رفت.
نوبت به سمیه، دختر عموحسن میرسد. دختری که البته خودش مادر هم هست و زحمات مادر پرستارش را به خوبی درک میکند. دختری که حضور ما برای مصاحبه با پدر و مادرش را بزرگترین عیدی به مادر پرستارش عنوان میکند.
*لقبی که دختر عموحسن به پدر جانبازش داد
دختری که وقتی از او میخواهیم یک لقب به پدرش بدهد، کمی فکر میکند و با اطمینان خاطر میگوید «عاشق».
دختر عموحسن البته به قول خودش پس از ۳۴ سال لب به اعتراف میگشاید و عنوان میکند: پدرم هیچوقت به مدرسه ما نیامد چون خیلی حالش بد میشد. گاهی اوقات از وضعیت موجود ناراضی میشدم ولی این برای اولین بار است که این موضوع را مطرح میکنم.

سپس تاکید میکند: من هیچوقت به خودم اجازه ندادم که به وضعیتم اعتراض کنم چون راهی که پدرم انتخاب کرد، معامله با خدا بود. فرزندانم را هم همیشه با این سیاست تربیت کردهام.
او همچنین در تجلیل از مادر نمونهاش یادآور میشود: مادرم فرشتهای بر روی زمین است. مامان خیلی از خودگذشتگی کرد. هم مرد خانه بود و هم زن خانه. همیشه در تلاش بود تا من و برادرم در رفاه باشیم و چیزی کم و کسر نباشد.
*روایت عموحسن از بیمهری و تهمتهای مسئولان / فقط گریه کردم
اما عموحسن در بخش پایانی صحبتهایش به موضوعاتی اشاره کرد که شیرینی این دیدار را کمی برایمان تلخ کرد. او میگوید «به من میگویند سکته کردی، به من میگویند جبهه نرفتی، به من میگویند که آلزایمر گرفتهای، همه این تهمت را به من زدند و من هم فقط گریه میکردم».
وقتی درباره این تهمتها میپرسیم، همسر عموحسن پاسخ میدهد: پرونده عموحسن ۳ بار مفقود شد که آخرین مرتبه آن سال ۸۵ بود. من پرونده ایشان را به هر صورتی که بود پیدا کردم اما نیاز به یک برگه بود که متاسفانه پیدا شد. از همان بنیاد به من گفتند که «خانم زیاد حرف نزن! چون آن برگه نیست، ما میتوانیم بگوییم که بیماری شوهرتان مادرزادی است». خدا شاهد است که از بنیاد شهید تا منزل گریه کردم. حسن آقا یک دانشآموز بود که به جبهه اعزام شد و منبع درآمدی هم نداشت. حقوق ما تا فروردین سال ۹۵ فقط ۸۵۰ هزار تومان بود.
زهرا خوشنظر در پایان نیز خاطرنشان میکند: من ۱۶ سال است که فرمانده پایگاه بسیج این مسجد (مسجد آیتالله فیروزآبادی شهرری) هستم. تاکنون نشده امام جماعت، هیئت امناء، پایگاه بسیج و حتی نمازگزاران این مسجد حتی یک بار به دیدار عموحسن بیایند در حالی که فاصله مسجد تا منزل ما ۵ دقیقه بیشتر نیست.
وقتی برخورد عموحسن با همسرش را میبینیم، مفهوم عشق واقعی را درک میکنیم. مسئلهای که شاید حلقه مفقوده بسیاری از روابط امروزی باشد و یا اگر هم باشد، به این شدت نیست.
,به شوخی از عموحسن میپرسیم «از همسرت راضی هستی؟» میگوید «جونمم براش میدم». از دلیل عشق و علاقه به دخترعمویش میپرسیم که پاسخ میدهد «آن زمان مثل الان نبود که فضای مجازی و اینها باشد».
,سن عموحسن را که میپرسیم، همسرش میگوید ۵۴ سال ولی خودش میگوید «دو سال؛ چون زن خوبی دارم». در میان صحبتهایمان هم مدام تاکید میکند که «با ۳۲۰۰ تومان «بله» را از او گرفتم».
,گفتوگو را با زهرا خوشنظر آغاز میکنیم. همسری که ۳۳ سال عاشقانه پرستاری عموحسن را میکند و خم به ابرو نیاورده است.
,,
*قاضی فکر کرد میخواهند مرا به زور شوهر بدهند!
, *قاضی فکر کرد میخواهند مرا به زور شوهر بدهند!, *قاضی فکر کرد میخواهند مرا به زور شوهر بدهند!,وقتی از چگونگی پذیرش عموحسن علیرغم آگاهی از مشکلات فراوان وی میپرسیم، پاسخ میدهد: ۱۳ ساله بودم بود که عموحسن از من خواستگاری کرد. من را به دادسرا بردند و قاضی از من پرسید «به زور میخواهند شوهرت بدهند؟» که گفتم نه. قاضی ماجرای جبهه رفتن عموحسن را گفت و من باز هم قبول کردم. قاضی شغلش را از من پرسید و من گفتم که پدرش خرجش را میدهد.
,رابطه پدرانتان تاثیری در شکلگیری این وصلت داشت؟ او در پاسخ به این سوال عنوان میکند: پدرانمان با هم رابطه خوبی داشتند. مغازه فرشفروشی داشتند و هر دو شریک یکدیگر بودند. رفت و آمد ما با خانواده عمو زیاد بود و این صمیمت روز به روز بیشتر میشد.
,,
*میدانستم زندگی سختی در پیش دارم!
, *میدانستم زندگی سختی در پیش دارم!, *میدانستم زندگی سختی در پیش دارم!,وقتی از او میپرسیم که در این سالها آیا جایی هم کم آوردید، میگوید: از همان اول به حضرت زینب(س) متوسل شدم چون میدانستم که زندگی سختی را شروع کردهام. در تمام مشکلات زندگی از مجروحیت عموحسن گرفته تا سایر مشکلات، قبل از اینکه مشکلات به سراغ ما بیایند، شرایط طوری رقم میخورد که انگار خداوند از قبل صبرش را به من عطا کرده است.
,,

, ,
از همسر عموحسن درباره رابطه با همسران شهدای مدافع حرم میپرسیم که مطرح میکند: چندین بار آنها را در بهشت زهرا(س) دیدم ولی همکلام نشدیم. فقط خاطره همسر یکی از جانبازان مدافع حرم را شنیدم و با خود گفتم که آن خانم کار سختتری دارد و به مقام او غبطه خوردم.
,,
*تنها آرزوی جالب همسر عموحسن!
, *تنها آرزوی جالب همسر عموحسن!, *تنها آرزوی جالب همسر عموحسن!,آرزوی او در سالهای حضور عموحسن در مناطق عملیاتی را میپرسیم که با پاسخی جالب مواجه میشویم «همیشه فقط از خدا میخواستم که شهید نشود».
,عمو حسن ناگهان با همان لحن خاص و شیرینش صحبت همسر را قطع میکند و میگوید: همه میگفتند «اللهم ارزقنا شهاده» ولی من میگفتم «اللهم ارزقنا زهرا زهرا زهرا».
,وقتی از بیقراریهای عموحسن در سالهای گذشته میپرسیم، میگوید: خود عموحسن برخی مواقع از برخورد دیگران ناراحت میشد. مردم حالی از ما نمیپرسیدند و حتی خود بنیاد شهید هم به ما سر نمیزدند. یک مدت طولانی در بیمارستان بودیم ولی هیچکس حالی از ما نپرسید. گاهی اوقات عموحسن ناراحت میشد و میگفت «همه من را فراموش کردهاند».
,سپس ادامه میدهد: عموحسن در سال ۹۰ یا ۹۱ بود که مریضی سختی گرفت و فلج شد. در آن دوران نمیتوانست حرف بزند و حتی قادر نبود تا قاشق را به نزدیکی دهانش برساند.
,زهرا خوشنظر در بخش دیگری از سخنانش از حضور در برنامه «ماه عسل» و تاثیراتش برایمان گفت و مطرح کرد: بعد از حضور در برنامه ماه عسل بود که عموحسن مطرح شد و مردم او را شناختند. هم خود بنیاد شهید خجالت کشید و بیشتر به ما سر زد و هم استقبال مردم بیشتر شد.
,,
*ماجرای دعوت به جشن تولد احسان علیخانی
, *ماجرای دعوت به جشن تولد احسان علیخانی, *ماجرای دعوت به جشن تولد احسان علیخانی,بعد از آن نیز توسط مسئول هماهنگی میهمانان برنامه ماه عسل و به صورت مخفیانه به جشن تولد احسان علیخانی دعوت شدیم چون میخواستیم او را سورپرایز کنیم. احسان توقع دیدن همه را داشت جز عموحسن!
,,
*غفلت ۳۳ ساله بنیاد شهید از عموحسن!
, *غفلت ۳۳ ساله بنیاد شهید از عموحسن!, *غفلت ۳۳ ساله بنیاد شهید از عموحسن!,همسر عموحسن اما از بیمهریهای طولانی و ادامهدار مسئولان پرده برمیدارد و تشریح میکند: برای من و عموحسن یک مستند ساخته بودند که از رسانه ملی هم پخش شد. یک روز فرمانده سپاه این موضوع را به رئیس بنیاد شهید اطلاع داده بود. یک هفته هم از این ماجرا نگذشت که رئیس بنیاد شهید پس از ۳۳ سال به خانه ما آمد.
,,

, ,
یک فیلمبردار همراهشان بود که آن آقای مسئول خم شد و دست عموحسن را بوسید. در آن لحظه به قدری ناراحت شدم که فقط میخواستم گریه کنم چرا که تا قبل از پخش مستند از رسانه ملی به خانه ما نیامدند و بعد از پخش مستند به خانه ما آمدند تا بعدا به ردههای بالادستی گزارش کار ارائه دهند.
,عموحسن اما از ناملایمتیهای مسئولان گلایه میکند و ابیاتی را بر زبان میآورد «هر کس به طریقی دل ما میشکند، بیگانه جدا دوست جدا میشکند، بیگانه اگر میشکند حرفی نیست، از دوست بپرسید چرا میشکند؟»
,,
*وقتی خواهر دو شهید و مادر دو شهید را به «امینآباد» حواله میدهند!
, *وقتی خواهر دو شهید و مادر دو شهید را به «امینآباد» حواله میدهند!, *وقتی خواهر دو شهید و مادر دو شهید را به «امینآباد» حواله میدهند!,سپس ادامه میدهد: آن دنیا اولین کسی که وارد بهشت میشود، حضرت زهرا(س) است. جلوی ایشان را میگیرم و میخواهم تا برخی از مسئولان را به سزای اعمالشان برساند. جلوی حضرت را میگیرم و از ایشان میخواهم تا با مسئولی که به مادر(خواهر دو شهید و مادر دو شهید است) گفته «کاری که میتوانم انجام دهم این است که تو را به امینآباد بفرستم».
,افزایش سطح توقعات جوانان امروزی یکی دیگر از موضوعاتی است که از همسر عموحسن میپرسیم. او پاسخ میدهد: به نظر من دو طرف مقصر هستند. زمانی که عموحسن به خواستگاری من آمد امکاناتی نظیر خانه، ماشین، موبایل و … نداشت. حتی عموحسن سربازی هم نرفته بود و دیپلم هم نداشت. واقعا فقط به خاطر علاقه قبولش کردم. پدر من شرایط مالی خوبی داشت ولی تربیتمان به صورتی بود که قناعت داشتیم.
,,
*عروسی یک نفر را با ۴۰ هزار تومان برگزار کردیم
, *عروسی یک نفر را با ۴۰ هزار تومان برگزار کردیم, *عروسی یک نفر را با ۴۰ هزار تومان برگزار کردیم,زهرا خوشنظر عنوان میکند: چندین سال قبل در خیریه فعالیت میکردیم که خانمی آمد و گفت که عروس گرفتهایم و یک مینیبوس میهمان در راه است و چیزی هم نداریم تا ولیمه بدهیم و عروسی بگیریم. برنج، مرغ، روغن، رب، لباس عروس، میوه، شیرینی و سایر لوازم را برایش تهیه کردیم و خلاصه عروسیاش با ۴۰ هزار تومان به بهترین صورت ممکن برگزار شد.
,او اما در ارتباط با شرایط ازدواج فرزندان خودش بیان میکند: دخترم تعداد ۵۰۰ سکه را پیشنهاد کرده بود که پدرم با ایشان صحبت کرد و در نهایت ۳۱۳ سکه را قبول کرد. دختر من خیلی قانع است و اکنون نیز با وجود امکانات متوسط از زندگیاش رضایت دارد. پسرم اما کمی پرتوقع است و زندگیاش به امروزیها نزدیکتر است.
,,
*مادر عموحسن: از پشت تلفن خداحافظی کرد و عازم جبهه شد
, *مادر عموحسن: از پشت تلفن خداحافظی کرد و عازم جبهه شد, *مادر عموحسن: از پشت تلفن خداحافظی کرد و عازم جبهه شد,ابتدا از صحبت کردن خودداری میکرد اما پس از اصرار فراوان لب به سخن میگشاید و از نحوه اعزام عموحسن به جبهه میگوید: مدیر هنرستان به من زنگ زد و گفت که دو اتوبوس در حال اعزام به جبهه هستند و فرزند شما هم پای اتوبوس ایستاده و گریه میکند؛ اجازه میدهید که او را به جبهه اعزام کنیم؟ من هم گفتم پدر، برادر، عمو و دایی حسن در جبهه هستند و اینگونه شد که حسن آقا به صورت تلفنی خداحافظی کرد و رفت.
,نوبت به سمیه، دختر عموحسن میرسد. دختری که البته خودش مادر هم هست و زحمات مادر پرستارش را به خوبی درک میکند. دختری که حضور ما برای مصاحبه با پدر و مادرش را بزرگترین عیدی به مادر پرستارش عنوان میکند.
,,
*لقبی که دختر عموحسن به پدر جانبازش داد
, *لقبی که دختر عموحسن به پدر جانبازش داد, *لقبی که دختر عموحسن به پدر جانبازش داد,دختری که وقتی از او میخواهیم یک لقب به پدرش بدهد، کمی فکر میکند و با اطمینان خاطر میگوید «عاشق».
,دختر عموحسن البته به قول خودش پس از ۳۴ سال لب به اعتراف میگشاید و عنوان میکند: پدرم هیچوقت به مدرسه ما نیامد چون خیلی حالش بد میشد. گاهی اوقات از وضعیت موجود ناراضی میشدم ولی این برای اولین بار است که این موضوع را مطرح میکنم.
,,

, ,
سپس تاکید میکند: من هیچوقت به خودم اجازه ندادم که به وضعیتم اعتراض کنم چون راهی که پدرم انتخاب کرد، معامله با خدا بود. فرزندانم را هم همیشه با این سیاست تربیت کردهام.
,او همچنین در تجلیل از مادر نمونهاش یادآور میشود: مادرم فرشتهای بر روی زمین است. مامان خیلی از خودگذشتگی کرد. هم مرد خانه بود و هم زن خانه. همیشه در تلاش بود تا من و برادرم در رفاه باشیم و چیزی کم و کسر نباشد.
,,
*روایت عموحسن از بیمهری و تهمتهای مسئولان / فقط گریه کردم
, *روایت عموحسن از بیمهری و تهمتهای مسئولان / فقط گریه کردم, *روایت عموحسن از بیمهری و تهمتهای مسئولان / فقط گریه کردم,اما عموحسن در بخش پایانی صحبتهایش به موضوعاتی اشاره کرد که شیرینی این دیدار را کمی برایمان تلخ کرد. او میگوید «به من میگویند سکته کردی، به من میگویند جبهه نرفتی، به من میگویند که آلزایمر گرفتهای، همه این تهمت را به من زدند و من هم فقط گریه میکردم».
,وقتی درباره این تهمتها میپرسیم، همسر عموحسن پاسخ میدهد: پرونده عموحسن ۳ بار مفقود شد که آخرین مرتبه آن سال ۸۵ بود. من پرونده ایشان را به هر صورتی که بود پیدا کردم اما نیاز به یک برگه بود که متاسفانه پیدا شد. از همان بنیاد به من گفتند که «خانم زیاد حرف نزن! چون آن برگه نیست، ما میتوانیم بگوییم که بیماری شوهرتان مادرزادی است». خدا شاهد است که از بنیاد شهید تا منزل گریه کردم. حسن آقا یک دانشآموز بود که به جبهه اعزام شد و منبع درآمدی هم نداشت. حقوق ما تا فروردین سال ۹۵ فقط ۸۵۰ هزار تومان بود.
,زهرا خوشنظر در پایان نیز خاطرنشان میکند: من ۱۶ سال است که فرمانده پایگاه بسیج این مسجد (مسجد آیتالله فیروزآبادی شهرری) هستم. تاکنون نشده امام جماعت، هیئت امناء، پایگاه بسیج و حتی نمازگزاران این مسجد حتی یک بار به دیدار عموحسن بیایند در حالی که فاصله مسجد تا منزل ما ۵ دقیقه بیشتر نیست.
,انتهای پیام/*
]
ارسال دیدگاه