نوشتن موجب نجات مردی شد که زندگی او درهم شکسته بود
بوکوفسکی در طول 73 سال زندگی هزاران شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان بلند را با اقتباس از سبک زندگی خاص خود و جامعه ی، فرهنگ و اقتصاد سالهای 1940 تا 1990 آمریکا نوشته است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل کوگانا، نوشتن را دوست دارم و بر این اساس بسیاری از زندگی نامه ی نویسندگانی که سادگی،صمیمیت و نوعی مبارزه ، آگاهی بخشی و صداقت را می توان از نوشته ها و صحنه ی زندگی شان رادریافت یک بار برای آشنا شدن و دو بار برای آموختن می خوانم تاکید می کنم نه تقلید کور کورانه و نه تمکین پیش داورانه و نه سطحی اندیشی خوش باورانه و عجولانه را نباید در مطالعه ی بیوگرافی یک نویسنده آن هم از ینگه ی دنیا به ذهن خود تسری داد بلکه برای بازکردن یک پنجره به دنیای افکار دیگران روزنه ی از یک کندو را برای درک نوش و نیشش باز کرد و آنگاه به ارزیابی نشست.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کوگانا، ,زشت و زیبایی های یک زندگی را اینگونه باید غربال کرد و اینکه برسیم به مرحله اول از این برداشت زوایائی از زندگی نویسنده سرشناس آلمانی تبار چارلز بوکوفسکی که در سال 1920 در دیار ژرمن ها متولد شد و سپس در سه سالگی به همراه والدینش به آمریکا مهاجرت کرد را شایسته خواندن و بازگو کردن می بینم.
,این نویسنده آلمانیتبار در طول 73 سال زندگی؛ هزاران شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان بلند را با اقتباس از سبک زندگی خاص خود و جامعه ی، فرهنگ و اقتصاد سالهای 1940 تا 1990 آمریکا نوشته است.
,بوکوفسکی که نخستین تلاشهای ادبیاش را با انتشار داستانی کوتاه در مجله ی داستان آغاز کرد در سالهای بعد توانست با قلم منحصر به فردش در کنار زندگی پر فراز و نشیب توجه خوانندگان بسیاری را در سراسر جهان به خود جلب کند تا آنجا که میلیون ها نسخه از آثار وی به زبانهای یونانی، فرانسوی، آلمانی، برزیلی، اسپانیولی، ایتالیایی و فارسی ترجمه شده و مورد توجه منتقدان ادبی قرار گرفته است.
,
وی که در ابتدای ورود جدی به دنیای ادبیات با واکنش منفی و انتقادات تند تحلیلگران ادبی نسبت به سبک جدیدش مواجه شده بود، با انتشار آثارش به صورت زیر زمینی خیلی سریع توانست نبض جریان ادبی آمریکا را به دست گیرد و تاثیر غیرقابل انکاری بر موجی از نویسندگان جوان آن روز آمریکا داشته باشد.
بوکوفسکی به خاطر غرور آلمانی بودنش هرگز احساس تمایل برای رفتن به جنگ مقابل آلمان و هیتلر نکرد و حتی از پدر و دوستش هم میخواهد که به جنگ نروند و همین امر نیز باعث شدتا دفتر تحقیقات فدرال آمریکا FBI مدت 17 روز او را بازداشت کند. در شانزدهمین روز بازداشت از چارلز 22 ساله آزمون روانی مخصوص ورود به ارتش آمریکا گرفته شد و وی به دلیل کسب نمره زیر حد نصاب سلامت از رفتن به جنگ معاف شد.
در سال ۱۹۸۴ آثار وی از پرفروشترین نوشته های آمریکایی بود و بیش از سه میلیون نسخه از آثارش به فروش رسید. موسیقی طبیعی و گوش نواز شعر، استفاده از کلام و زبان روزمره و احساس ظریف دادن به لحظات وحشتناک زندگی شخصیاش که چیزی جدا از احساسات مبتذل و سانتیمانتالیسم رایج بود او را نسبت به دیگر شاعران آن دوره متمایز میکند. سبک غیر رسمی و ناهماهنگ این نویسنده آمریکایی با رویه ادبی روز و سادگی در شعرش او را در میان میلیونها هوادار خود محبوب کرده است.
,
,
,
,
او اینگونه به پیش باز معرفی خود می رود اولین چیزی که من در زندگی ام به یاد می آورم این است که من زیر چیزی می نشستم. آن همان میزی بود که من به خوبی به یاد می آورم، شکل پاهای آن و پاهای مردمی که اطراف آن به رفت آمد مشغول بودند سعی می کردم پشت روکش شیب دارش پنهان شوم. مکانی تاریک بود اما من دوست داشتم آنجا باقی بمانم.
,هنگامی که یکی از روزنامه نگاران می خواست او را عصبانی کند در مورد اینکه چگونه او در اتاقی در یک آپارتمان در مرکز شهر هالیوود در چند طبقه پائین تر خانه ی نویسنده مشهور آلدوس هاکسلی،زندگی می کند درحالی که چنانچه سرش را از پنجره ی اتاقش به سمت بالا بگیرد که چراغ های خانه ی آن نویسنده بوضوح دیده می شود و اگر آلدو هاکسلی بخواهد می تواند از آن بالا به روی او آب دهان بیاندازد چه خواهی کرد؟
,بوکوفسکی به این نکته اشاره می کند که این موضوع هم برای او واقعا اهمیتی ندارد و من حتی تاکنون به هاکسلی فکر نکرده ام اما بعد از اینکه نام او را به من یادآوری کردید یادم آمد که او آنجاست نه من نگران وجود او در بالای سرم نیستم.
,دنیای پیش از نویسندگی بوکوفسکی
,شخصیت بوکوفسکی دقیقاً مثل قهرمانان رمان هایش به طور کامل، چهره ی حاشیه ای بود که بر قلبش اثری از عشق یا نفرت نمی گذاشت می توان گفت که احساس واقعی همسن و سالانش نسبت به او احساس ترحم برای این پسر بود که نمی توانست در امری موفق باشد پدرش نیز همواره او را مورد ضرب و شتم به خاطر موضوعات بی اهمیت قرار می داد.
,پدرش که یک سرباز سابق در ارتش ایالات متحده بود با پسر خود مهربان نبود ضرب و شتم مداوم زیرا پسرک نمی توانست چمن های باغ خانه را منظم کند و وای اگر در روخوانی دچار اشتباه می شد یا پدرش شکایتی از مدرسه دریافت می کرد. مادرش نیز یک زن آلمانی بود که نمی توانست فرزندش را از ظلم و ستم همسر خود نجات دهد و حتی مجاز نبود از نظر روانی کلماتی لطیف را برای ترمیم روح درهم شکسته فرزند خود پس از سیلی و لگدهای متوالی پدر سنگدل بکار برد.
,در مدرسه نیز شرایط برای چارلز کوچولو از خانه خیلی متفاوت نبود در مدرسه همکلاسیهای او همدست شده بودند تا بوکوفسکی که از مشکلات روخوانی رنج می برد یا بخاطر لباس هایش که مشابه لباس دختران فرض می کردند او را مورد تمسخر و استهزاء قرار دهند نتیجه آن برخوردها این شدکه او ترجیح داد از آنها جدا شود و گوشه انزوا را انتخاب کرد و بدین گونه سبک رفتارش از آن زمان تا پایان عمر یک اقدام دفاعی علیه ردگیری و حاشیه راندنی بود که در آغاز زندگی اجتماعی خود با آن مواجه شد بود.
,
در میان همه این رد وعدم پذیرش و به حاشیه رانده شدن ناگهان تنها یک چیز در مدرسه توجه انظار به سوی بوکوفسکی جلب کرد مقاله او در مورد سخنرانی رئیس جمهور ایالات متحده هربرت هوور که در طی سفر خود به لس آنجلس که او در آن زندگی می کرد نوشت پس از آنکه معلم این نامه او را تحسین کرد و به عنوان نمونه ای از نوشتن عالی که با آن به شکل الگو به یاددادن دانش آموزانش پرداخت بوکوفسکی گرچه هرگز سخنرانی رئیس جمهور را در زندگی اش نشنیده بود ولی براساس قوه خلاقانه ی خود آن موضوع را بربال خیال به پرواز درآورده بود وی در آن مطلب دو چیز مهم را ذکر کرد تنها احمق ها می خواهند دروغ های زیبا را بشنوند و نوشتن تنها ابزاری است که در رشته تحریر میتواند آن جریان را ترسیم کند؟
هنگامی که بوکوفسکی به سال اول متوسطه رسید رکود بزرگ سنگین اقتصادی بر جامعه آمریکا سایه انداخت این بود که رابطه او با پدرش را بدتر و پیچیده، ترکرد پدرش شغل خود را از دست داده و خشم پدر بازهم بنابه دلایل بیهوده بلای جان پسر با ضرب و شتم شدیدتر همراه شد سکوت سنگین عجیب و غریب او عصبانیت پدرش را بیشتر تحریک میکرد تا اینکه بوکوفسکی در همان سال مجروح و مصدوم شد. نارضایتی و تنفر او از انسان های پیرامونش به طور کامل از او بیگانه ی تمام عیار ساخته بود از مردم منزوی بود مانند و شکل و ابعاد فاصله و گوشه گیری برای او دیگر مهم نبود.
از آن زمان به بعد این خصومت با وی برای بقیه عمر همراه بوده است. او جمعیت و مکان های شلوغ را دوست نداشت از برداشتن پرده ها و حائل متنفر بود همیشه از آن وضعیت و حضور خود درسکوتی در تاریکی مراقبت می کرد دوست نداشت به تلفن جواب دهد و به زنگ درب خانه پاسخ نمی داد گاهی او یک هفته کامل درب آپارتمان را بدون توجه به هرکسی که پشت در بود باز نمی کرد.
روزی که خبرنگاری با او اولین مصاحبه را انجام داد و از او پرسید چرا که او از انسان ها نفرت دارد، به سادگی گفت: چه کسی مردم را دوست دارد؟ یکی به من نشان بدهید که چه کسی مردم را دوست دارد ؟ تا من بگویم چرا آنها را دوست ندارم! و در مصاحبه ی دیگر به روزنامه نگار ایتالیایی هنگامی که به شهرت رسیده بود گفت:من از مردم دوری می کنم. این طوری برایم بهتراست زیرا از آن رویه چیزی یاد نمی گیرم بخشی از نامه چارلز بوکوفسکی به جان مارتین ناشر کتاب هایش خوشحالم چون من تسلیم نشده ام خوشحالم که کلمات را ترک نکرده ام من هنوز آن ها را دارم من با آن ها کار می کنم من با آن ها بازی می کنم و هنوز هم مانند یک زغال گداخته در شعله های آتشین فرومی روم، چهره ام لبخند کوچکی دارد، کلمات به صفحه رایانه پرش می کنند و من هنوز جوان هستم همانطور که پیش از این بودم. بدون غرور، بدون امید و یا حرص و آزی برای کسب شهرت، فقط غرایز من با کلمه و کلمه ی دیگر، نبضش می زند به عبارت دیگر همان طوری که من می خواهم، آن راه دلخواه من است آن را باید بروم من می خواهم ایستاده و با آلهه بخندم.
,
,
,
,
,
,
جدایی بوکوفسکی از خانه پدری زمانی اتفاق افتاد که ماشین تحریر او توسط پدرش به خیابان پرت شد. باز پدر این بار با مشت صورت پسر جوانش را نوازش داد او به گوشه ی بر زمین افتاد و از زمین بلند شد و با داد و فریاد برخلاف همیشه خانه ی پدر را ترک کرد بدون بازگشت و بدین ترتیب اقامت در یک اتاق کوچک و ارزان در مرکز شهر را برای خود و ادامه زندگی برگزید.ولی برخلاف انتظارش این انتخاب جدید برایش به دور از والدین آسایش آور نبود و در آن محیط نیز کسی را با خود شبیه نمی دید اما بنا به اظهارات خودش نوشتن او را نجات داد نه تنها از گمگشتگی و ذلت بی کسی و احساس بیهودگی بلکه از مرگ آن هم چند بار حتی وقتی که در عشق شکست خورد.
صداقت و دیگر هیچ
در حالی بوکوفسکی شروع به انتشار آثار ادبی کرد که شرح زندگی شخص خود را به شکل کتابی پرفروش که خود قهرمان آن بود منتشرکرد. در ۲۳ سالگی داستان کوتاه عواقب یک یادداشت بلندِ مردود بوکوفسکی در مجله داستان به چاپ رسید. دو سال بعد داستان کوتاه ۲۰ تشکر از کاسلدان منتشر شد. بوکوفسکی نوشتن را با جریان انتشار و رها ساختن نوشتن برای یک دهه آزاد ساخت. در طول این مدت او در لسآنجلس زندگی میکرد اما مدتی را در ایالات متحده سرگردان بود کارهای موقتی میکرد و در اتاقهای ارزان اقامت میکرد. در اوایل دههٔ ۱۹۵۰ بوکوفسکی در اداره پست لسآنجلس به شغل پستچی و نامهرسان مشغول به کار میشود اما بعد از دو سال و نیم آن شغل را رها میکند.
,
,
,
,
در ۱۹۶۹ بعد از بستن قرار داد با انتشارات Black Sparrow Press و ناشر آن جان مارتین و داشتن حقوق مادام العمرِ ماهیانه ۱۰۰ دلار بوکوفسکی کارش در اداره پست رها کرد و به نوشتن حرفهای تمام وقت پرداخت. او ۴۹ سالش بود. همانطور که در نامهای در آن زمان شرح دادهاست: من دو تا انتخاب دارم در اداره پست بمانم و احمق بشوم یا بیرون از اینجا باشم و وانمود کنم که نویسندهام و گرسنه باشم. من تصمیم گرفتم که گرسنه باشم..
,کمتر از یک ماه بعد از ترک اداره پست، اولین رمانش به نام پستخانه را تمام کرد. از آنجا که بوکوفسکی به خاطر حمایت مالی مارتین و اعتمادش به او به عنوان یک نویسندهٔ ناشناخته احترام میگذاشت، تقریباً تمام کارهای بعدی خود را با انتشارات Black Sparrow به چاپ رساند.
,پس از همه آن عوامل و ابزارهای در اختیار بوکوفسکی صداقت عامل کلیدی و جذابیت فزاینده در تمام نوشته های بوکوفسکی است هر چند او صداقت را همراه و همدم طنز قرار داده است. او مردی خنده رو برای خندان مردم در جهانی دیوانه در اطراف خود بود. شما با وجود خنده زیادی ازخواندن نوشتجات او هیچگاه از احساس تلخی که از میان آنها به بیرون درز می کند به خصوص شما هنگامی که شما داستان های واقعی خنده دار در مورد مستان، آوارگان و بیچارگان ایالت کالیفرنیا، می خوانید در حالی که قبل از این درک دیگر از چگونگی این سرزمین به بهشت وعده داده تشبیه شده بود در ذهن داشتید.
,ستم دیدگان اجتماعی، روسپی ها، احمقها در همان محل نشان از چهره پنهان و زشتی دارد که بوکوفسکی به طریق واقعی و ماهرانه ی به شما صادقانه از آنچه در آنجا در جریان است گزارش می دهد آنگاه شما از خود خواهید پرسید چگونه گرسنگان در آن سرزمین غنی و اقیانوس ثروت محروم واقع شده اند؟ اینگونه شما سمت پنهان این سرزمین، که افزایش ثروت اغنیا حاصل محروم تر شدن فقرا شده است را درک می کنید و می بینید.
,با این اوصاف بوکوفسکی بیش از شش رمان و بیش از دو هزار شعر و داستانی کوتاه از زندگی خود و زندگی به حاشیه رانده شده اش از جامعه خود را بسیار صمیمانه و نه به دنبال شهرت یا پول بازگو می کند. چرا که او به خوبی آگاه است که نوشتن تنها بهبود دهنده روح است بوکوفسکی ازجمله کسانی نبود که عشق به فصاحت و بلاغت اورا به رقابت و ادار کند او بدون پنهانکاری می گوید که نقش یک شاعر هیچ در هیچ است با اینکه خود نیز ازجهتی شاعر است و دلیل می آورد چرا که وقتی شاعر از مرزهای خود خارج می شود و تلاش برای قوی تر بودن و خیره سری پیشه می کند.
,یک سیلی محکم در برابر آن اقدام دریافت می کند ممکن است خاتمه این ضربه بزرگ به شاعر آمریکایی ازرا پاوند شنیده و یا خوانده باشید زیرا زمانی که او با اظهار نفرت از یهودیان و اعلام حمایت از موسولینی بخود این جرأت داد به همین جهت بود که سرنوشتش به یک کلینیک روانی ختم شد و در آنجا مرد. زیرا دولت کشورش تصمیم گرفته بود او را از لحاظ روانی،مریض جلوه دهد بخاطر همان دلیل شناخته شده و عبور از محدودیت های فرض شده ی که شاعر نادیده گرفته بود همه ی ماجراهمین بود.
,در این دیدگاه هم تا پایان بوکوفسکی هرگز از زیر میز خارج نشد بوکوفسکی در نهم مارس ۱۹۹۴بعد از اتمام آخرین رمانش به نام عامهپسند درگذشت. بر روی سنگ قبر او این عبارت خوانده میشود تلاش نکنید به قول «لیندا لی بوکوفسکی» منظور از سنگ نوشته قبر شوهرش چیزی شبیه به این گفتهاست اگه شما تمام وقتتان را برای تلاش کردن صرف کنید آنگاه همه ی آن چیزی که انجام دادید تلاش کردن بوده. پس تلاش نکنید. فقط انجامش بدید.
,/ انتهای پیام
]
ارسال دیدگاه