پنجشنبه ها با شهدا

مردی از جنس آسمان

مردی از جنس آسمان
از شهید تقی مداح چه بگویم، از مهربانی هایش، از ایثار و فداکاری و نوعدوستی‌اش، از ایمان و صلابتش در مقابل نیروهای دشمن، از پایمردی و به ستوه کشیدن نیروهای بعثی از فریادهای آزادی خواهانه و سلحشوررآن هاش در زیر شکنجه‌های دژخیمان از کدام بگویم؟
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از شاخه طوبی، تقی مداح فرزند عباسعلی در بیست و یکمین روز مرداد هزار و سیصد و چهل و سه در سمنان به دنیا آمد. سه برادر و دو خواهر دارد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, شاخه طوبی,

تحصیلات ابتدایی را در مدرسه مهران تمام کرد. بعد از آن تا دوم دبیرستان در رشته مکانیک در هنرستان شهید عباسپور درس خواند. با تشکیل بسیج به عضویت پایگاه در آمد و در آن جا فعالیت مستمّر داشت. از سال شصت و یک تا شصت و هفت، پنج بار به جبهه اعزام شد که چهار بار مسؤول محور شناسایی و یک بار هم مأمور حفاظت اطلاعات تیپ سپاه بود.

,

ازدواج کرد و دو پسر از او به یادگار مانده است.

,

, ,

 

,

در ادامه گفتگوی خبرنگار شاخه طوبی را با برادر شهید،همسر شهید همرزمان شهید را بخوانید:

, در ادامه گفتگوی خبرنگار شاخه طوبی را با برادر شهید،همسر شهید همرزمان شهید را بخوانید:, در ادامه گفتگوی خبرنگار شاخه طوبی را با برادر شهید،همسر شهید همرزمان شهید را بخوانید:,

شهید می گفت: روحانی‌ها پشتیبان امام خمینی هستن، باید از آنها حمایت کنیم

, شهید می گفت: روحانی‌ها پشتیبان امام خمینی هستن، باید از آنها حمایت کنیم, شهید می گفت: روحانی‌ها پشتیبان امام خمینی هستن، باید از آنها حمایت کنیم,

حسین، برادر شهید، می گفت: نیمه‌ی دوم سال هزار و سیصد و پنجاه و شش بود. من، تقی و چند تن از دوستان دیگر در مسجد عابدینیه نشسته بودیم. حاج آقا عبدوس راجع‌ به امام خمینی و دفاع از اسلام و ولایت فقیه سخنرانی می‌کرد. هنوز مجلس به پایان نرسیده بود که چند نفر با ایشان و اطرافیانش درگیر شدند و به زور حاج آقا را بردند. خیلی ناراحت شدیم.

,

تقی گفت: روحانی‌ها پشتیبان امام خمینی هستن، باید ازشون حمایت کنیم.

,

پرسیدیم: به نظرت اونها کی بودن؟

,

تقی گفت: معلومه دیگه ساواکی بودن؛ باید کاری کنیم که حاج آقا آزاد بشه.

,

خیلی تلاش کردیم تا بالاخره حاج آقا را آزاد کردند.

,

کاکا! ثلاث

, کاکا! ثلاث, کاکا! ثلاث,

این برادر شهید از فداکاری ها و جرات شهید تقی مداح، می گوید: صبر کرد تا شیفت نگهبان‌ها عوض شود. می‌دانست آنها کلافه‌ی خواب هستند. از زیر سیم خاردار رد شد. کم‌کم جلو رفت تا به سنگر مخابراتی رسید. خودش را به داخل سنگر کشید. دو نفر آن جا بودند. یکی خواب بود و دیگری معلوم نبود خواب است یا بیهوش.

,

وی در ادامه افزود: آرام آرام جای پا پیدا کرد. داخل سنگر را خوب گشت. نقشه‌ها را پیدا کرد. آنها را تا کرد و داخل لباسش جای داد. خواست از سنگر خارج شود که پایش به بی‌سیم چی برخورد کرد. صدای ناله مرد بلند شد. تقی خودش را به دیوار سنگر چسباند و آرام بیرون آمد. در دل تاریکی شب حواسش را جمع کرد تا به طرف جبهه ایران بیاید. ناگهان صدایی شنید.

,

حسین مداح با نگاهی مضطرب برایمان گفت: سرباز عراقی که داشت بیرون سنگر کشیک می‌داد، او را با بی‌سیم‌چی عوضی گرفته بود و با صدای بلند از او ساعت می‌پرسید. تقی معطل نکرد. داد زد:« کاکا! ثلاث. ». سرباز عراقی سری تکان داد و گفت:« شکراً! ». بعد از آن جا دور شد. تقی نفس راحتی کشید و به سمت خاک ایران برگشت.

,

, ,

مهدی! این شهدا رو ببین

, مهدی! این شهدا رو ببین, مهدی! این شهدا رو ببین,

مهدی شجاعیان(دوست شهید ) از تقی برایمان بازگو کرد: هم محلی بودیم و در یک پایگاه بسیج فعالیت داشتیم. خیلی وقت‌ها با هم صحبت می‌کردیم. چند بار گفت: مهدی! این شهدا رو ببین؛ با این که سابقه‌ی من توی جبهه‌ بیشتره ولی شهید نشدم. شاید به خودم مغرور شدم؛ حتماً خدا می‌گه تو که برای من به جبهه نیومدی. باید خودم رو مثل شهدا پاک کنم.

,

این دوست شهید در ادامه گفت: وقتی حلبچه را عراقی‌ها بمباران کردند، دستور دادند همه نیروها عقب‌نشینی کنند. ما دوباره برگشتیم تا منطقه را پاک سازی کنیم.

,

وی همچنین خاطرنشان کرد: نزدیک غروب بود که به منطقه رسیدیم. مداح زودتر از ما رسیده بود. به کارها رسیدگی می‌کرد، اما چشم از شهدا برنمی‌داشت. نگاهشان می‌کرد و اشک می‌ریخت. آخرین باری بود که او را دیدم.

,

عین‌الله جان! زود بیا من رو به عقب برسون!

, عین‌الله جان! زود بیا من رو به عقب برسون!, عین‌الله جان! زود بیا من رو به عقب برسون!,

عین‌الله کردی نسب(همرزم شهید )با اشاره به اینکه در اطلاعات و عملیات لشکر هفده علی بن ابیطالب علیه‌السلام با هم بودند، گفت: برای شناسایی به این طرف و آن طرف می‌رفتیم و می‌آمدیم. بعد از عملیات بدر از روستای النهله‌ی عراق گذشتیم.

,

وی در ادامه افزود: به منطقه‌ای رسیدیم که کاملاً در دید عراقی‌ها قرار داشت. باید طوری رد می‌شدیم که ما را نبینند. به هم نگاه کردیم. قرار شد اول من رد شوم. رد شدم. چیزیم نشد. نوبت تقی بود. داشت به طرفم می‌آمد که یک گلوله به دستش خورد. داد زد: عین‌الله جان! زود بیا من رو به عقب برسون!

,

به طرفش دویدم. او را به عقب بردم تا در بیمارستان بستری شود.

,

, ,

روی پشت و گردن تقی پر از جای ترکش و زخم بود

, روی پشت و گردن تقی پر از جای ترکش و زخم بود, روی پشت و گردن تقی پر از جای ترکش و زخم بود,

این برادر شهید از دورانی که تقی مجروح شده بود برایمان گفت: آن روز تقی گفت: داداش! زحمت می‌کشی کمک بدی؟ می‌خوام برم حموم.

,

گفتم: تو جون بخواه داداش!

,

کمکش کردم. دستش را با پلاستیک پوشاندم و به حمام رفتیم. روی پشت و گردنش پر از جای ترکش و زخم بود. انگار آب جوش روی پوستش ریخته بودند.

,

شهید می گفت: می‌ترسم جنگ تموم بشه و من لیاقت نداشته باشم شهید بشم

, شهید می گفت: می‌ترسم جنگ تموم بشه و من لیاقت نداشته باشم شهید بشم, شهید می گفت: می‌ترسم جنگ تموم بشه و من لیاقت نداشته باشم شهید بشم,

همسر شهید از روز تولد فرزندشان برایمان گفت: انتظارمان به پایان رسید. به بیمارستان رفتیم. تا چند ساعت بعد پسرم به دنیا آمد. از خوشحالی روی پا بند نبود.

,

پرسیدم: حالا که بچه‌دار شدی می‌خوای چکار کنی؟

,

گفت: اول خدا رو صد هزار بار شکر می‌کنم که هر دوتون سالم هستین.

,

گفتم: بعدش چی؟

,

گفت: تا چهل روز پیش‌تون می‌مونم. تُوی همه‌ی کارها هم کمک‌تون می‌کنم، اما از یک چیز می‌ترسم.

,

پرسیدم: از چی؟

,

گفت: می‌ترسم جنگ تموم بشه و من لیاقت نداشته باشم شهید بشم.

,

من باشم یا نباشم، می‌خوام شما مستقل زندگی کنین

, من باشم یا نباشم، می‌خوام شما مستقل زندگی کنین, من باشم یا نباشم، می‌خوام شما مستقل زندگی کنین,

این همسر شهید، در ادامه گفت: تقی اصرار داشت زمینی را که به ما داده بودند زودتر بسازیم. پرسیدم: چرا این قدر عجله داری؟

,

گفت: دلم می‌خواد شما توی خونه‌ای زندگی کنین که مال خودتون باشه.

,

گفتم: ان‌شاءالله که هر سه تامون با هم زیر یک سقف زندگی کنیم.

,

گفت: توکل به خدا! من باشم یا نباشم، می‌خوام شما مستقل زندگی کنین.

,

, ,

مواظب خودت و بچه‌ها باش!

, مواظب خودت و بچه‌ها باش! , مواظب خودت و بچه‌ها باش! ,

این همسر شهید از آخرین باری که شهید برای همیشه می رفت، می گوید: چند بار به من سفارش کرد: مواظب خودت و بچه‌ها باش!

,

میثم هم خیلی بی‌قراری می‌کرد. تقی او را بغل کرد و برای چندمین بار بوسید.

,

از همه خداحافظی کرد و رفت. بار آخری بود که او را بدرقه کردم.

,

 

,

میثم برای آخرین باری بود که پدرش را می‌دید

, میثم برای آخرین باری بود که پدرش را می‌دید, میثم برای آخرین باری بود که پدرش را می‌دید,

حسین مداح، برادر شهید از آخرین باری که تقی به جبهه رفت برایمان گفت: تقی وقت رفتن با یک دست ساکش را گرفت و با دست دیگر کودکش را در آغوش کشید. همه برای بدرقه‌اش جلوی سپاه سمنان جمع شدیم. هوای گرم تابستان کلافه‌مان کرده بود. تقی فرصت کرد تا برای چندمین بار به همسر باردارش سفارش میثم و کودکی را که در راه دارند بکند.

,

وی ادامه داد: ساعت چهار بعد از ظهر مینی‌بوس اعزام به جبهه رسید. تقی پسرش را زمین گذاشت. از همه خداحافظی کرد و سوار ماشین شد. میثم برای آخرین باری بود که پدرش را می‌دید.

,

مامان! سه‌ شبه که خواب یک شهید رو می‌بینم

, مامان! سه‌ شبه که خواب یک شهید رو می‌بینم, مامان! سه‌ شبه که خواب یک شهید رو می‌بینم,

همسر شهید از روزی که خواب شهادت شهیدی را دیده بود برایمان می گفت: دیگر طاقت نیاوردم. سراغ مادرش رفتم و گفتم: مامان! خبری شده؟

,

گفت: نه، چه خبری؟

,

گفتم: اگه خبری از تقی دارین به من هم بگین.

,

گفت: دخترم! تو بارداری. باید به فکر سلامتی خودت و بچه‌ات باشی.

,

گفتم: مامان! سه‌ شبه که خواب یک شهید رو می‌بینم. دلم شور می‌زنه. نکنه تقی هم شهید شده باشه؟

,

طاقتش تمام شده بود. از هق‌هق گریه‌اش تعبیر خوابم را فهمیدم.

,

, ,

پسرتون توی عملیات مرصاد شهید شد

, پسرتون توی عملیات مرصاد شهید شد, پسرتون توی عملیات مرصاد شهید شد,

حسین شریف‌نیا(دوست شهید ) کسی که باید خبر شهادت تقی را به خانواده اش می داد، برایمان گفت: رفتم خبر شهادتش را به خانواده‌اش برسانم. خیلی با خودم کلنجار رفتم.

,

مادرش پرسید: پسرم! از تقی برامون خبر آوردی؟

,

گفتم: راستش قرار شد خبر بیارم که پسرتون توی عملیات مرصاد شهید شده.

,

چند لحظه ساکت به عکس تقی که در قاب چوبی روی طاقچه بود نگاه کرد. بعد میثم را بغل کرد و گفت: من او رو برای رضای خدا فرستادم. حالا هم خدا رو شکر می‌کنم که حسین منو قبول کرد.

,

وقتی به سمنان رسیدم، ماشین حمل شهدا هم رسید

, وقتی به سمنان رسیدم، ماشین حمل شهدا هم رسید, وقتی به سمنان رسیدم، ماشین حمل شهدا هم رسید,

حسین برادر شهید، با اشاره به اینکه بعد از تقی،  به جبهه سردشت کردستان اعزام شد و مسؤولیت خدمت در واحد تدارکات را داشت بیان کرد:در همان زمان در ستاد جهادسازندگی، خبرهایی از شهادت حاج‌محمود اخلاقی و چند نفر دیگر را شنیدم. خیلی دوست داشتم بدانم حال برادرم چطور است اما نشد.

,

این برادر شهید با بیان اینکه به من مرخصی دادند تا به سمنان برگردم افزود: وقتی به سمنان رسیدم، ماشین حمل شهدا هم رسید. پیکر برادرم را تحویلم داد. چند ماه بعد دومین پسر تقی هم به دنیا آمد.

,

 

,

تقی مداح، سوار بر کاروان پرشور شهادت به دیار دوست شتافت

, تقی مداح، سوار بر کاروان پرشور شهادت به دیار دوست شتافت, تقی مداح، سوار بر کاروان پرشور شهادت به دیار دوست شتافت,

این خانواده دو برادر به سوی روضه رضوان پرکشیدند. شهید رمضان مداح که به جرگه روسپیدان پیوست، جبهه و شهدت برای شهید تقی مداح شیرین تر شد. اما هنگام جراحت از خداوند مهلتی خواست تا داغ فقدان برادر برای پدر و مادر کم رنگتر شود، سپس به او اجازه پرواز داده شود.

,

تقی مداح در طول پنجاه و دو ماه حضور پر تلاشش در جبهه‌ها، سه بار مجروح شد. یک بار از ناحیه پشت بر اثر برخورد ترکش در طی عملیات والفجر هشت، بار دوم دست راستش ترکش خورد و بار سوم در اثر افتادن از موتور پایش مجروح شد.

,

سرانجام در ششمین روز مرداد هزار و سیصد و شصت و هفت در منطقه اسلام‌آباد غرب در عملیات مرصاد، مسؤول محور شناسایی بود ، سوار بر کاروان پرشور شهادت به دیار دوست شتافت. وی شوق بسیار برای زندگی جاوید و شهادت داشت.

,

پیکر مطهرش در گلزار شهدای سمنان امامزاده یحیی علیه‌السلام به خاک سپرده شد.

,

امت شهیدپرور ایران! جبهه‌ها را پر کنید و در نماز جمعه شرکت نمایید

, امت شهیدپرور ایران! جبهه‌ها را پر کنید و در نماز جمعه شرکت نمایید,

با فرازهایی از وصیّت نامه این گل خوشبو جان و دل به هم می‌آمیزیمو از خداوند می‌خواهیم ما را از ادامه دهنده گان راه سرخ شهادت بگرداندچه(آنان که رفتندکار حسینی کرده‌اند وآنان که مانده‌اند باید زینبی باشند: ان الّذین لایرجون لقائنا و رضوا بالحیوه الدنیا و... همانا کسانی که باز نمی‌گردند برای دیدار ما راضی می‌شوند به زندگی دنیایی و آرامش می‌یابند با آن، ایشان از آیات و نشانه‌های ما غافل هستند..

, با فرازهایی از وصیّت نامه این گل خوشبو جان و دل به هم می‌آمیزیمو از خداوند می‌خواهیم ما را از ادامه دهنده گان راه سرخ شهادت بگرداندچه(آنان که رفتندکار حسینی کرده‌اند وآنان که مانده‌اند باید زینبی باشند: ا, با فرازهایی از وصیّت نامه این گل خوشبو جان و دل به هم می‌آمیزیم,

معبود من! می‌دانم که تو آنها را فرا خواندی، چطور من زنده باشم و نفس بکشم در حالی که همه دوستانم به سوی تو پر کشیدند.

,

بارالها! می‌ترسم آن طوری که غلام بایستی در برابر اربابش ادای وظیفه بکند، کاری نکرده باشم. پس خودت گناهانم را ببخش و اجازه بده به سویت پرواز کنم، نه این که جزء کسانی باشم که از یادت غافل هستند.

,

جهاد دری است از درهای بهشت که خداوند آن را بر روی مؤمنین بسیار خاص می‌گشاید. (امام علی علیه‌السلام)

,

خدایا! به فرمان تو و فقط برای رضای تو و برای خدمت به مردم و دین اسلام به جهاد می‌روم، پس خدایا! جهادم را کفاره گناهانم قرار بده و مرا در درگاهت بپذیر.

,

امت شهیدپرور ایران! جبهه‌ها را پر کنید و در نماز جمعه شرکت نمایید.

,

مادرجان! می‌دانم که داغ فرزند خیلی سخت است، ولی از شما انتظار دارم مثل حضرت زینب سلام‌الله علیها صبور باشید تا دشمن شاد نشود.

,

پدر عزیزم! می‌دانم که برای بزرگ کردنم خیلی زحمت کشیده‌ای، از تو می‌خواهم مرا ببخشی. از این که شما را تنها گذاشتم فقط به خاطر وظیفه سنگین‌تری که بر دوش داشتم و آن دفاع از اسلام و ایران بود.

,

از همه شما می‌خواهم امام را دعا کنید. حلالم کنید و برایم قرآن بخوانید.

,

و بدین ترتیب مردی از تبار حسین جامه‌ی عزت و شرف پوشید و در خون شد تا جامه‌ای عاری از ظلم و ستم یزیدیان را برای نسل آینده به ارمغان آورد او چون آقایش با بر جا نهادن گرد تن، از سدّ  مرگ می‌جهد و نه جان خود که جان‌های بی‌شماری را می رهاند که جز این را نمی‌تابد و راهی دیگر نیز نمی‌نماید روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

,

نامش ستاره روشن دلها باد.

,

 

,

انتهای پیام/ص

, انتهای پیام/ص]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه