آتشی افتاده بر جان چرا درمان نمی شود؟!
شاید در آن صبح جهنمی ۱۵ آذر ۹۱ ،آنان فرصتی برای نگاه کردن به آینه نداشتند، چه اینکه هوا سرد و مدرسه در حال دیر شدن؛ همان بودند، همان دختران سرخ گونه زیبارویی که شب را به سپیدی صبح رسانده، چون همیشه، تا اول وقت راهی مدرسه شوند، اما مدرسه ای که قرار بود آینده آنان را بسازد، بهانه ای شد برای انداختنشان در برزخی که بعد از گذشت ۶ سال هنوز راه نجاتی از آن نیافته و برای همیشه، دختران سوخته شین آبادی را با آینه غریبه کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، شاید در آن صبح جهنمی ۱۵ آذر ۹۱ ،آنان فرصتی برای نگاه کردن به آینه نداشتند، چه اینکه هوا سرد و مدرسه در حال دیر شدن؛ همان بودند، همان دختران سرخ گونه زیبارویی که شب را به سپیدی صبح رسانده، چون همیشه، تا اول وقت راهی مدرسه شوند، اما مدرسه ای که قرار بود آینده آنان را بسازد، بهانه ای شد برای انداختنشان در برزخی که بعد از گذشت ۶ سال هنوز راه نجاتی از آن نیافته و برای همیشه، دختران سوخته شین آبادی را با آینه غریبه کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اروم نیوز,دستانشان را بی حرکت و ریه هایشان را برای کشیدن نفسهایشان تنگ کرد و گیسوهایشان را برای همیشه خشکاند. آن روز مدرسه شین آباد یکبار سوخت و دخترکان دانش آموز شین آبادی هرروز صدها بار می سوزند.
,آمنه راک، یکی از دخترانی است که زبانه های آتش مدرسه شین آباد بیشترین آسیب را به وی رساند. تمام درد و رنج حاصل از ۸۵ درصد سوختگی را با جسم کوچک ۱۵ ساله اش تحمل می کند و همچنان امیدوار است و روند درمانی خود را طی می کند. چند روزی است که گویی طاقت طاق شده شان آن ها را به پشت درب های نهاد ریاست جمهوری رسانده است، آمنه می گوید: ۳ انگشت چپم در حادثه آتش سوخت و قطع شد، دیگر انگشتانم هنوز حرکت نمی کنند، قرار است برای جداسازی گوشت انگشتان سوخته جراحی کنم اما جراحت مفصل هایم به قدری زیاد است که امکان حرکت ندارند.
,باوجود این تمام سعی خود را می کنیم تا زنده بمانیم و برای اثبات حقمان در کشیدن نفس و ساختن آینده از هیچ تلاشی فروگذار نیستیم و از روش های مختلفی همچون کشیدن نقاشی و اهدای آن به وزیر بهداشت تا درخواست ملاقات با ریاست محترم جمهوری سعی در اثبات آن داریم تا همه ببینند ما هنوز نفس می کشیم، پس زندگی حق ماست.
,به یاد ندارد تاکنون چندبار جراحی شده است و ادامه می دهد: شاید ۴۰ بار و شاید هم ۵۰ بار، یادم نیست. فقط دوست دارم زودتر تمام شود. سرگردان بین تهران و پیرانشهر هستم، از درس هایم عقب میافتم، خانواده ام مدام در نگرانی هستند، من درد میکشم و پدر و مادرم بیشتر از من. امیدم فقط خداست. عملهایم نتایج قابل قبولی ندارند، پیشرفت بسیار کمی حاصل می شود و می ترسم هیچگاه نتوانم زندگی عادی داشته باشم.
,مسئولان قول اعزام به خارج از کشور برای ادامه مراحل درمان را داده بودند اما عملی نشده است. برخی پزشکان می گویند به شرط فراهم بودن شرایط و رضایت بخش بودن جراحی ها، می توانم به بهبودی بعد از ۱۵ سال امیدوار باشم درحالی که شاید در صورت اعزام خیلی زودتر از این زمان، بهبود یابم، شرایط اسکانمان نیز مطلوب نیست، اتاقها پر از حشرات است و موجب عفونی شدن زخم هایم می شود، کاش همه چیز زودتر تمام شود.
,آمنه روز آتش سوزی را خیلی خوب به خاطر دارد، می گوید: دوست دارم فراموشی بگیرم و آن روز از زندگی ام تا ابد حذف شود. تحمل دردهای سوختگی ام سخت است و یادآوری خاطرات آن روز سخت تر.
,در آن روز نحس، ۱۰ دقیقه بیشتر نبود که وارد کلاس شده بودیم معلم کلاسمان با سرایدار در رابطه با بخاری صحبت میکرد که بخاری آتش گرفت، همه ما بچه ها ترسیده بودیم و قصد فرار از کلاس را داشتیم اما معلممان فکر کرد خطر زیادی نیست و اجازه نداد و ترس از او بر ترسمان از بخاری غلبه کرد، با شعله ورتر شدن بخاری، معلم و سرایدار از کلاس فرار کردند.
,در بسته شد و ما در کلاس زندانی شدیم، یکی از دوستانمان که تأخیر داشت به محض ورود به مدرسه و با دیدن شعله های بخاری از پنجره، مردم را خبر کرد اما کار از کار گذشته بود و ما سوختیم و یکی از دوستانمان نیز برای همیشه چشم از دنیا بست، یک ظرف ۲۰ لیتری نفت در کنار پنجره بود که تمام سوخت آن روی من ریخت و همین عامل، موجی شد تا سوختگی من بیشتر از دوستانم باشد.
,آمنه دوست دارد معلم شود و می گوید: معدلم ۲۰ است، درس خواندن در شرایطی که دارم، سخت است اما هدفم به من نیرو می دهد. جبران درس هایی که در روزهای اعزام به تهران برای جراحی تدریس می شود دشوار است اما انجامشان می دهم. اگر روزی معلم شوم و چنین حادثه ای برایم رخ دهد، بدون شک خودم آخرین نفری خواهم بود که از کلاس خارج میشوم.با آینه آشتی کرده است.
,ادامه می دهد: من زشت نبودم، تقصیری هم در تغییر چهره ام ندارم، پس نباید از دیدن خودم واهمه داشته باشم، از مردم نیز خجالت نمیکشم، گناهی نکرده ام که عامل خجالتم شود، هرچند گاهی نگاه سنگین مردم در جامعه آزارم می دهد اما سعی میکنم بی توجه باشم. تمام موهای سرم سوخته بودند اما با جراحی امکان رشد مجدد پیدا کردند. صورتم به طور کامل از بین رفته است و بیشتر جلب توجه میکند.
,پدر آمنه هم کلام چند دقیقه ای برای این گفتگو می شود، بغض ۳ ساله خود را فرو می خورد و می گوید: شب را با آشفتگی صبح کرده بودم، خواب دیدم آشپز مراسمی شده ام که هم عزاست و هم عروسی. سعی کردم بد به دلم راه ندهم.
,آن روز قرار بود برای کمک به مدرسه پول بدهیم، ۵۰ هزار تومان به دخترم دادم و او را راهی مدرسه کردم و به خانه برگشتم، نیم ساعت بیشتر نبود که صدای یکی از همکلاسی هایش را شنیدم که فریاد میزد، آمنه سوخت، به سرعت از خانه بیرون رفتم، ۳۰۰ متر بیشتر ندویده بودم که چشمانم تار شد، پاهایم یاری ام نمیکرد. کاش میمردم و آن صحنه را نمیدیدم، رسیدم اما خبری از بچه ها نبود، جسم نیمه جانشان را به بیمارستان رسانده بودند. در بیمارستان هم نتوانستم دخترم را پیدا کنم، صورت زیبایش سیاه شده بود، فقط با صدایش قابل شناسایی بود.
,آرزوی این پدر سلامتی تمامی دانش آموزان است و اضافه میکند: همیشه دستم به دعاست که خداوند سوختن و درد کشیدن هیچ فرزندی را نصیب والدینشان نکند. درد سوختگی فقط برای آمنه نیست، همراه او همه ما درد میکشیم.
,تمام زندگی اش با تحمل می گذرد. لبهای سوخته اش اجازه نمی دهد به راحتی غذا بخورد، دستگاه هایی که برای پیوند پوست به او وصل می شود خواب را از او گرفته و خانه نشین شده است و ما نیز او را تنها نمی گذاریم. دخترم زنده است و نباید ناشکری کنم. راضی هستم به رضای خدا. فقط امیدوارم مسئولان برای روند درمان دختران سوخته شین آبادی چاره ای کنند تا دردهایمان زودتر درمان شود.
,روحینا مجیدی
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه