مادر شهید محمد رشیدی:
هنوز چشم به راه پسرم هستم
مادر شهید محمد رشیدی گفت: محمد رفت، یکماه گذشت، دو ماه، سه ماه، شش ماه تا پنج سال که جنگ تمام شد باز هم خبری از او نشد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از لامرود، از لامرد، مادر شهید محمد رشیدی روستای چاهو؛ هیچ گاه برای دوری فرزندم گله و گریه نکردم، هر بار هم گریه کردم برای خودم بوده و مصیبت حضرت زینب (س)، این دو جمله ی مادر، دل همه ما را سوزاند، بچه ها همه به گریه افتادند، مصیبت همه شهداء یکجا روی قلبمان سنگینی کرد.
, به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از لامرود، از لامرد،, شبکه اطلاع رسانی دانا, لامرود،, , , , این دو جمله ی مادر، دل همه ما را سوزاند، بچه ها همه به گریه افتادند، مصیبت همه شهداء یکجا روی قلبمان سنگینی کرد.,بغض سنگین و صدای آهسته گریه ی همراهان باعث شد برای چند دقیقه، سکوتی عجیب مجلس را فرا بگیرد.
,چند لحظه ای گذشت، می خواستم حال و هوای جلسه را عوض کنم، فکری به ذهنم رسید و به مادر شهید گفتم: انشاء الله به زودی می خواهیم بزرگترین یادواره 13 شهید روستا برگزار کنیم، برای معرفی بهتر شهید رشیدی چند خاطره برایمان بازگو کنید.
,وقتی این را گفتم گل از گل مادر شکفت، خیلی خوشحال شد، برای اولین بار در روستا می خواستند یادواره شهید برگزار کنند، تجلیل از شهدا دل مادران و پدران آنان را تسکین می دهد، با برگزاری چنین یادواره هایی است که می دانند سیره شهدا و شهادت طلبی به نسل های بعدی منتقل می شود و این بالاترین تشکر و سپاس از مادران و پدران شهداست.
, ،,به مادر شهید گفتم: گاهی به خوابت هم می آید؟ گفت: تازه برای اولین بار بعد از رفتنش به خوابم آمده که برای هیچ کس تعریف نکرده ام، حدود یک ماه قبل خواب دیدم در همین اتاق همین طور که حالا نشسته ام آمد و مثل شما که سرم را بوسیدید فرق سرم را بوسید و قبل از اینکه جلویش بلند شوم کنارم نشست و گفت: مادر آمده ام تو را ببینم و بروم خیلی وقت ندارم.
,

, من که از فرط خوشحالی نمی دانستم چه بگویم و چکار بکنم با حیرت قد و بالای او را تماشا می کردم انگار فرصت نبود گله و شکایت بکنم، او خیلی مهربانتر شده بود، چهره نورانی اش آن تصوراتی که از استخوان های یک شهید گمنام برایم تداعی کرده بود را پاک کرده بود، دستش را انداخت دور گردنم و آنجا را ببین ، دیدم نزدیک یک حرم است، گفت آنجا کربلاست و آن قبر اول نه قبر دومی مال توست ، آن حرم هم حرم امام حسین ع است، مادر ما همه آنجاییم!
,این را که گفت: از خواب بیدار شدم و دیگر او را ندیدم اما تا چند روز احساس می کردم شهیدم به اتاقم آمده و دلم نمی خواست یک لحظه از جایم بلند شوم.
,مادر شهید رشیدی ذکرش لا اله الا الله بود، با هر نفسی و دمی یک ذکر می گفت، و هر بار ابراز شرمندگی می کرد که نمی تواند روی پای خودش بایستد و پذیرایی کند. می گویم مادر از شهید چه می خواهی؟ درست متوجه حرفم نشده بود، لذا فکر می کند گفته ام، از بنیاد شهید چه می خواهید، می گوید: مادر من از بنیاد شهید هیچ چیز نمی خواهم الا این که عکس شهدا بزنند.
,با خنده مجلس مادر متوجه شد اشتباه شنیده است تکرار می کنم: از شهید چه می خواهید؟ می گوید: محمدم، وقتی برای بار سوم می خواست به جبهه برود، حال و هوایش عوض شده بود، ساکت و سربه زیرتر بود، کمتر صحبت می کرد و زمزمه ای داشت که نمی دانستم چه میخواند، برای خدا حافظی آمد، وقتی او را دیدم محمد دو سفر قبلی نبود، گفتم: مادر نمی خواهد بروی، یک مدت بیشتر بمان، اما او آمد و پیشانی مرا بوسید و گفت: یک مدت دیگر هم مثل حالا چه فرق می کند بالاخره که باید بروم.
,

, انگار آب سردی رویم ریخته باشند با رعشه ای گفتم: مادر دلم چیز دیگری گواهی میدهد که نمی توانم بر زبان بیاورم.
,با خنده گفت: دامادی ام را نمی توانی به زبان بیاوری؟
,تا این را گفت: قلبم از جا کنده شد، او داشت می رفت که دیگر برنگردد، دوستش داشتم و نمی خواستم ناراحتش کنم، به خودم نهیب زدم و گفتم: مادر برو خدا به همراهت، در دلم گفتم: وقتی رفت آش پشت پاش می پزم، صدقه هم میدهم ان شاءالله که اتفاقی نمی افتد.
,محمد رفت، یکماه گذشت، دو ماه، سه ماه، شش ماه تا پنج سال که جنگ تمام شد باز هم خبری از او نشد.
,امروز سی سال است که هنوز چشم به راهشم، به راهی که اگر او نیاید من به او خواهم پیوست.
,,
گزارش: سید مجتبی هاشمی
, گزارش: سید مجتبی هاشمی, گزارش: سید مجتبی هاشمی,,

,

, ,
انتهای پیام/ج
,]
ارسال دیدگاه