معرفی گنجینههای دوران دفاع مقدس؛
از کوههای کاتو تا کانال ماهی / روایتهایی ناب از درگیری با گوشبرها و ابابیلهای مامور منافقین در مرصاد
«از کوههای کاتو تا کانال ماهی» روایتی از خاطرات سردار کوروش آسیابانی است از جبههها غرب و جنوب که درگیریها و رشادتهای رزمندگان در عملیاتهای مختلف را روایت میکند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از مرصاد ، «بجه ها با قبضه ۱۰۶ میرفتند بالای تپه و به سمت عراقی ها، آن طرف جاده شلیک می کردند. یکی از بچه های منطقه به نام "حسین" که به او «حسین کرده» می گفتیم یک قبضه ۱۰۶ داشت. به آنجا می رفت و شلیک می کرد. یک روز پس از چند شلیک گلوله خپاره خورد وسط خودرو و همان جا پیکر پاکش متلاشی شد. فرد دیگری هم داشتیم به نام علی، بچه تهران و ۱۰۶ میزد. خیلی بچه باحال و دلسوزی بود. آنقدر معتقد بود که می گفت: "هر کس به گلوله اشتباه بزنه خلاف کرده و شرعا حرامه. اگه نمیتونین، گلوله نزنین."
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرصاد,چه زمانی که معاون جبهه های غربی بودم و چه زمانی که فرمانده جبهه غربی قصر شیرین شدم، هماهنگ می کردیم و تعدادی از جیپ های ۱۰۶ را به سمت جاده قصر شیرین به خسروی می فرستادیم. آنها اول صبح، عراقی ها را که روی تیغه های آق داغ مستقر بودند زیر آتش می گرفتند. وقتی هوا تاریک باشد مسیر گلوله های ۱۰۶ مشخص است چون که حالت آتشین دارد. عراقی ها هم عصبانی می شدند و از آن بالا با خمپاره، توپ خانه و ادوات ما را به شدت زبر آتش می گرفتند. بچه ها برای این که عراقی ها را عصبانی کنند. می رفتند هر کدام دو گلوله می زدند و سریع هر کسی می رفت یک جایی پناه می گرفت. بعضی ها می رفتند زیر پلها و بعضی ها هم می رفتند در مواضعی که از قبل برایشان تهیه شده بود پناه می گرفتند. عراقی ها هم تا نیم ساعت، یک ساعت تمام منطقه را زیر آتش می گرفتند.»
,
«صبح زود بود. تانکهای عراقی خیلی اذیت میکردند. رفتم دیدهبان توپخانه را ببینم و به بچههای گروه موشک تاو بگویم به دیدگاه بروند. داخل کانال بودم که به شدت از ناحیه ی شکم، سر، دست و گردن مورد اصابت شماره و گلوله قرار گرفتم. چند قدمی برداشتم احساس کردم دیگر شکمم باز شده و داخل آن بیرون ریخته بود. کتفم نبود، دنبال کنفم میگشتم، احساس کردم پشتم سنگین شده است، دست بردم متوجه شدم، کتفم شکسته و عقب رفته است. کتف را با یک دست گرفتم و آرنج دست دیگر را روی شکمم گذاشتم. همین طوری چسبیدم به کانال و مرتب شهادتین را می گفتم. از سرم خون می آمد. دو سه نفر از بچه ها که متوجه شده بودند من زخمی شدم، به سرعت آمدند. یکی از آنها برادرم بود. دیدم در سه چهار متری من به زمین خورد. نمی دانستم، او هم زخمی شده است. آن دو سه نفر دیگر هم بنده های خدا زخمی شده بودند، تا این که بچه های دیگری آمدند و آنها را سوار آمبولانس کردند. یادم رفت برادرم نیز مجروح شده است. فقط صدایی می شنیدم که میگفت:" آسیابانی جا موند. آسیابانی مونده." می گفتند:" آسیابانی رو آوردیم." میگفتند: "نه! اون یکی"
برادر کوچکتر از خودم - آقا فریدون - به حالت مجروح جا مانده بود. اخری ها را من به جبهه می بردم. می گفتم:" من فلان جا هستم، شما هم بیایین." ما پنج برادر بودیم که هر پنج نفر در جبهه بودیم: یکی پیش من بود. یکی هم در قصر شیرین و دو نفر دیگر در منطقه ی میمک بودند.»
,
درگیری با گوشبرها
,«برای نخستین بار بود که با گوشبرها رو در رو درگیر می شدیم. آنها خیلی از بچهها را شهید کرده و امنیت منطقه صالح آباد به دهلران (غرب و جنوب) را مختل و مسئول محور لشکر ۲۵ و مسئول یکی از گردان هایش را نیز شهید کرده بودند؛ گاهی با صارم طهماسبی شوخی می کردم. او گوش برها را به حساب نمی آورد. می گفت: "گوش بر کیه! من در فلسطین جنگیدم. اینا اصلا عددی نیستند."
,تا این که سرانجام آن دلاورمرد به دامشان افتاد و پس از زخمی شدن، دست گیر و مدتی هم اسیر شد. گوش برها لباس محلی می پوشیدند. منطقه مهران خیلی گرم بود. دور دبه های پنج لیتری آب، گونی می گرفتند و به دوش می انداختند. بدون آب در آن شدت گرما چند ساعت بیشتر نمی توانستند دوام بیاورند. چیزی نبود که بگویی یک یا چند روز است، آنها کارشان همیشه این بود. می آمدند سر جاده کمین می زدند؛ مثلا مسئول بهداری ما را این طوری کمین زدند و بردند. من خودم پیکر خیلی از شهدا را در منطقه دیدم که گوش هایشان را مثله کرده بودند. آرزویمان این بود که مستقیم با آنها درگیر شویم.
,پشت دوربین ۱۲۰ بودم. با نگرانی، نگاه می کردم. آقای محمد کرمی راد هم که فرمانده بود، رسید. همان طور که نگاه می کردم، دیدم جعفر افتاد. سریع به حاج یادگار بی سیم زدم و شرایط را جویا شدم. به محض این که خواست بگوید جعفری فرکانس بی سیم را عوض کردم تا برادرش متوجه نشود. البته متوجه شد. چون بلافاصله مسلم گفت: "چی شده؟" گفتم: "هیجی، میگن جعفر زخمی شده." گفت: "نه! زخمی نشده، جعفر شهید شده."
,هنوز چهلم حمزه نشده بود. صبر کردیم تا پیکر جعفر را بالا آوردند. بچه های ما هم برای اولین بار سه نفر از گوش برها را کشته بودند. این اتفاق خیلی مهم بود زیرا ما فکر می کردیم به راحتی می توانیم یک گروهان عراقی را بزنیم اما کشتن یکی دو نفر از آنها خیلی سخت است.»
,مهمانی تانکهای عراقی لب خاکریز
,«در منطقه اصلا سنگر نبود، فقط خاکریز بود. با آن همه آتش منحنی که ما بچه ها مرتب شهید می شدند. از آن طرف هم نیروهای دشمن مثل گله گوسفند سرشان را پاپین می انداختند و جلو می آمدند. نهایتا بچه ها گفتند: "فایده ای نداره الان تانک ها می آن و به خاکریز می چسبن." برای همین بیرون پریدند و از خاکریز جلو رفتند و با شهادت طلبی عجیبی به مقابله با دشمن پرداختند. حقیقتا بچه های لشکر ۱۹ فجر در آنجا بسیار فداکاری کردند. آتش توپخانه ها در فاو عجیب بود. اصلا گفتنی نیست.
,عراقی ها داخل منطقه محدودی گیر افتاده بودند. شمال آن منطقه، رودخانه اروند بود این طرفش هم ما بودیم، و جنوبش خور عبدالله و بندر ام القصر بود. در نهایت مجبور بودند، بیایند به سمت جاده فاو - البحار، فاو - ام - القصر و یا فاو - بصره که زمینش برای مانور کردن محدودیت داشت و در خیلی از جاها باید به جاده متکی می شد.
,آمبولانسی داشت بچه ها را عقب می برد. هر چهار لاستیکش جدا شده بود و روی جادهی فاو - البحار بدون لاستیک می رفت. همین طور که روی جاده می رفت، کاملا رینگ هایش روی آسفالت جرقه می زد. عراق در جادهی فاو - البحار، خیلی انبار مهمات داشت. یکی از انبارهای مهماتش آتش گرفته بود و تا مدتی ما را متوقف کرد. شلیک گلوله ها و مهمات اجازه عبور نمیداد. بچه های مجروح چند ساعت آن طرف منتظر ماندند تا این که از همان خط دور زدند و با خطر زیادتری از کنار جاده خور عبدالله رفتند.»
,«حاج نعمان و آقای بسطامی هم زخمی بودند. گروهی از بچه های از جمله آقای آذوق و آقای روح الله کریمی بالای تپه مانده بودند. به محسن گفتم: "چه کنیم آمد؟!" هرچه آر.پی.جی می زدیم فایده نداشت. بی ام پی با قدرت و سرعت خودش را پشت خاکریز ما رساند. به علت کمبود نیرو پشت خاکریزی به آن دو سه نفر گذاشته بودم. تانکها امان نمی دادند.
,در عین حال به سمت ما می آمدند دو نفر از نیروهای ما که پشت خاکریز بودند، فرار کردند. بی ام پی عراقی هم دنبالشان بود. بی ام پی از برد آرپی جی ما خارج شد. یک لحظه دیدم بی ام پی ایستاد. تعدادی نیروی عراقی از آن پایین پریدند و نیروهای ما را گرفتند. حاج نعمان با آن لهجه ی زیبای ملکشاهی اش گفت:" پدر خاونت در بارم اگه بامو!"
,
حاج نعمان بلند شد. با سرعت خود را به پشت خاکریز رساند. رو به عراقی ها بود. هرچه صدا زدیم:" نرو نرو میزننت!" گوش نکرد. بی ام پی با همان سرعت می آمد. او و روح الله کریمی آرپی چی شلیک کردند ولی به بی ام پی نخورد. دوباره از خاکریز عبور کرد و رفت. بیشتر بچه ها مجروح شدند اما ماندند؛ نه آمبولانسی بود، نه پزشکی، نه خودرویی و نه پست امدادی. حاج محمد کرمی راد خودش هم آمد. بخشی از بچه ها را از چنگوله منتقل کرده بودیم. سازمان رزمی کلا به هم ریخته بود. آن قدر اوضاع وخیم بود که با پیگیری و فشارهای فرماندهی (آقای کرمی راد) در جنگنده از دزفول به کمک ما آمدند. تا این دو جنگنده ی خودی از دشت چنگوله ظاهر شدند. یکی از آنها به جان تانگ ها افتاد. خیلی سخت بود. دفاع ضد هوایی دشمن بسیار قوی بود.
جنگنده های ما با ارتفاع بسیار پایین بمباران کردند و به سرعت برگشتند. آنقدر تانک دشمن در منطقه بود که کاری از دست جنگنده ها بر نیامد. »
,
اعزام گارد ریاست جمهوری عراق برای عملیات آزادسازی مهران
,فرماندهان سپاه حقیقتا مردد بودند عملیات را در چه زمانی انجام بدهند، اما و انجام عملیات تردید نداشتند. آنها می خواستند زمان بیشتری در اختیار باشند. از طرفی امام فرموده بودند:" مهران باید آزاد شود." و این فرمان اما شور و شوق عجیبی در دل فرماندهان سپاه و نیروهای رزمنده ایجاد کرده بود. اولین شبی که ارتفاعات مشرف بر مهران به دست رزمندگان ما افتاد عراق مرتب پاتک می زد. در نهایت چون توفیقی به دست نیاورد، لشکر گارد ریاست جمهوری اش را وارد منطقه کرد. این لشکر در شرایط خیلی سخت و اضطراری به کار گرفته می شد. هر زمانی که لشکر گارد و لشکر هوابرد عراق وارد منطقه ای می شدند، روحیه بچه ها خیلی قوی تر می شد. ضربات مهلکی بر لشکر گارد ریاست جمهوری عراق وارد کردند...»
,خاطرات شلمچه
,«دقیقه به دقیقه شلمچه خاطره است. اولا آن قدر شدت آتش زیاد بود که دیگر بیخیال شده بودند از این که ترکشی به دست یا پایشان بخورد یا مثلا گلوله خانه که می آید، روی زمین دراز بکشند. دیگر کار از این حرفها گذشته بود. بچه ها باید خودشان را صددرصد تسلیم مرگ می کردند. مرتب توپ خانه و بالگردهای دشمن می زدند. در یکی از کانال ها آن قدر پیکر ریخته بودند که اصلا نمیشد پا روی پیکری نگذاری و عبور کنی!
,داخل کانالهایی که ما از عراقیها گرفته بودیم، شهدای خودمان و کشتههای عراقی با هم قاطی بودند. حتی زخمیهای زیادی آنجا رها شده بودند. کار انتقال به عقب خیلی سخت بود. بچه ها همین طور زخمی روی زمین افتاده بودند.
,همه جا را خون گرفته بود. آن قدر حجم آتش دشمن زیاد بود که امدادگر با خبر می آمد و وقتی می دید مثلا من دستم تیر خورده، می گفت:" خوب! این می تونه خودش عقب بره." یا کسی که سرش تیر خورده بود می گفت:" بردنش به عقب دیگه فایده ای نداره تا ببریمش عقب تمام می کنه."
,بیشتر کسانی را می بردند که سن و سالشان کمتر بود و کم تر آسیب دیده بودند. شرایط واقعا سختی بود. یکی از دوستانم (شهید جاسم امامی) برایم تعریف میکرد:" من به نوک کانال ماهی رفتم، دیدم خیلی از بچه ها زخمی و شهید شده اند. حجم آتش دشمن به حدی شدید بود که اصلا مهلت نمی داد، مجروح یا شهیدی رو عقب بکشی. با چه بدبختی به آن جا رفتیم، می خواستیم دو نفر از زخمی ها رو بیاریم. مرتب گلوله در فاصله ی کمی از ما به زمین می خورد. همه جا آتش بود. خواستیم یکی از بچه ها رو بیاریم، گفت: نه! ممنو نبر باد. اونو ببرید او حالش خیلی بده." (اشاره به زخمی کناری اش کرد.)
,ابابیلهای منافقین در مرصاد
,
«خداوند برای سپاه ابرهه، ابابیل و برای ستون منافقین هم تراکتورها و ماشین های شخصی مردم را فرستاد. آنها ابابیل ما بودند. گیلان غرب سقوط کرده بود و عراق در حال پیش روی بود. بچه های سپاه بدر که از نیروهای معارض عراقی بودند برای کمک به گیلان غرب حرکت می کنند که در مسیر اسلام آباد، پایین گردنه حسن آباد با ترافیک شدیدی روبه رو می شوند. از مردم می پرسند:" چه خبره ؟" می گویند: برگردین عراق به همراه منافقین هجوم آورده ان."
نیروهای سپاه بدر که حدود سه اتوبوس بودند و برای مقابله با عراق میرفتند تصمیم می گیرند همان جا بجنگند. کمی عقب می کشند و ماشین هایشان را سر و ته می کنند و سرگردنه می ایستند. تعدادی از نیروها را همان جا می گذارند و تعدادی را هم به چهار زبر می فرستند. نیروهای سپاه بدر، اولین درگیری را با منافقین شروع می کنند. با شروع درگیری، ستون خودرویی منافقین با ستون ماشین های مردم تداخل پیدا می کنند. مسیر گره می خورد. هیچ راه گریزی باقی نمی ماند و خود به خود کانالیزه می شوند. به محض این که آنها متوقف می شوند، نیروهایی از لشکر ۲۷ که در اردو گاهی در کوزران مستقر بوده اند به کمک می شتابند. بلافاصله بخشی از نیروهای کرمانشاه، تبپ قائم (عج) سمنان، بچه های تیپ انصار همدان، تعدادی از لشکر ویژه پاسداران و تعدادی دیگر از رزمندگان می آیند و خود به خود خط دفاعی چهارزبر را تشکیل می دهند. اگر خا۔ا کمک نمی کرد و مسیر به آن شکل گره نمی خورد ...»
,
«...منافقین وقتی به کرندغرب رسیدند به هر جایی که دسترسی پیدا کردند، اطلاعاتی را از افراد وابسته به خودشان به دست می آوردند و بلافاصله افراد انقلابی را دستگیر می کردند و همانجا در ملأ عام اعدام می کردند تا رعب و وحشت شدیدی در میان مردم ایجاد کنند. در ابتدای شهر کرندغرب ۲۷ نفر سرباز و نیروی مردمی را با دست های بسته جلوی در نانوایی شهید کردند و چشم بعضی از آنها را از حدقه در آورده بودند و یا در بیمارستان امام خمینی اسلام آباد، رزمنده هایی را که با ارتش عراق جنگیده و مجروح شده، دست بسته تیرباران کرده بودند. ظاهرا یکی از مجروحان مقاومت کرده بود، او را وسط بیمارستان با بنزین آتش زده بودند....»
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه