یک بقچه زندگی تازه !

یک بقچه زندگی تازه !
آذوقه مان تمام شده بود ، گرسنگی توانمان را گرفته بود ،به ناچار هلی کوپترهای ایرانی برای رساندن آذوقه ، مواد غذایی را از بالا به پایین پرت می کردند ولی باد مواد غذایی را به سمت دیگر می برد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از سایت جبهه لر ، برای پاکسازی اشرار ضد انقلاب به منطقه سرو اعزام شده بودند که توسط اشرار به محاصره افتادند ، تنها راه نجات بازرگان به ترکیه بود. محمد می گفت: آذوقه مان تمام شده بود ، گرسنگی توانمان را گرفته بود ،به ناچار هلی کوپترهای ایرانی برای رساندن آذوقه ، مواد غذایی را از بالا به پایین پرت می کردند ولی باد مواد غذایی را به سمت دیگر می برد. کم کم سوسوی امید خاموش می شد و دیگر امیدی به زنده ماندننبود ، با حمید باکری یک جا بودیم ، سر نگهبانی بودم که ته دره چیز سفیدی دیدیم ، فکر کردیم شاید بمب باشد ، با حمید باکری رفتیم و با احتیاط با اسلحه بقچه را باز کردیم ، انگار معجزه شده بود ، چشمهایمان را باور نمی کردیم ، یک بقچه نان تازه بود.

, شبکه اطلاع رسانی دانا,  جبهه لر,

با آقا حمید نان را بردیم و بین بچه ها تقسیم کردیم ، جانی تازه گرفتیم و به طرف مرز ترکیه رفتیم ، بعد از چند روز توسط دولت ترکیه به دولت ایران تحویل داده شدیم و بالاخره جان سالم به در بردیم .

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه