سهم مادر 13 سال محرومیت از نوازش پسر/سهم مادر بوسه بر چند تکه استخوان‌/چند تکه استخوان پس از 13 سال و دیگر هیچ...

سهم مادر 13 سال محرومیت از نوازش پسر/سهم مادر بوسه بر چند تکه استخوان‌/چند تکه استخوان پس از 13 سال و دیگر هیچ...
مادر شهید امیر صولت اعرابی گفت: 13 سال به انتظار ماندم تا روزی که پلاک و چند تکه استخوان‌هایش را برایم آوردند. استخوان‌هایی که بوی ابوالفظلم را می‌داد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از شاخه طوبی، تعدادی از اصحاب رسانه سمنان از جمله پایگاه خبری شاخه طوبی، دیداری صمیمانه با خانواده شهید بزرگوار امیر صولت اعرابی انجام دادند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, به نقل از شاخه طوبی،, شاخه طوبی,

مهر و محبت در این فضا حاکم بود و جوانان متشکل از خواهر و برادرانی که در فضای مجازی و در جبهه رسانه مشغول فعالیت هستند در مقابل این خانواده زانو زده بودند تا گوش بسپارند به سخنان و پند پدر و مادر این شهید تا نقشه راهی برای خود ترسیم کنند.

, .,

 در ادامه گفتگوی صمیمانه خبرنگاران با پدر و مادر این شهید را بخوانید:

,  در ادامه گفتگوی صمیمانه خبرنگاران با پدر و مادر این شهید را بخوانید:,

علی‌اصغر به جهت ارادت به حضرت علی، نوزادش را امیر نامید و به خاطر شجاعت ایشان، صولت را هم به اسمش اضافه کرد. در چهارم آبان سال هزار و سیصد و چهل و شش در روستای کندو، از توابع سمنان دیده به جهان گشود. همزمان با تحصیل، در تابستان کارگری می‌کرد تا خرج خودش را درآورد، اما درآمد پدر از راه چوپانی کفاف زندگی را نداد و امیرصولت درس را رها کرد و به دبیرستان نرفت.

,

, ,

ابتدا در کارخانه‌ی موزاییک‌سازی شروع به کار کرد و سپس وارد کارخانه‌ی پاکریس شد. یک سال زودتر از موعد خود را به سپاه معرفی کرد و از این طریق به جبهه اعزام شد. پس از چندین ماه حضور در جبهه، با توجه به پایان دوره سربازی، همچنان در منطقه ماند.

,

, ,

  در خرج خانه به پدرش کمک می کرد

,   در خرج خانه به پدرش کمک می کرد, در خرج خانه به پدرش کمک می کرد,

مادر شهید از دوران کار کردن امیر صولت در قبل از رفتن به سربازی برایمان بازگو کرد: دستهایش را چرب کردم و با پارچه‌ای نازک آنها را بستم. هنوز زخمهای هفته‌ی پیش اثرش مانده بود که دوباره همان جاها زخم شده بود.

,

حاج خانم ادامه داد: خیلی طاقت می‌آوردم که ناراحتش نکنم. می‌دانستم اگر بی‌تابی کنم، همین کار را هم از من دریغ می‌کند. توی کارخانه‌ی موزاییک‌سازی کار می‌کرد و به خاطر تماس با سیمان و جا به جایی موزاییک‌ها دستهایش مرتب زخم می‌شد، اما یک بار هم اعتراض نکرد.

,

مادر شهید می گفت: آن شب طاقتم طاق شد و به او گفتم: دیگه از فردا نمی‌خواد سر این کار بری، برو دنبال یک کار دیگه.

,

امیر صولت لبخند تلخی زد و گفت: تا پیدا کردن یک کار دیگه که نمی‌تونم بیکار باشم. خودت که می‌دونی درآمد بابا کفاف نمی‌ده، اما خودم هم تو فکرشم.

,

اگه خدا بخواد، یکی از این قبرها مال منه

, اگه خدا بخواد، یکی از این قبرها مال منه , اگه خدا بخواد، یکی از این قبرها مال منه ,

این مادر شهید از سال تحویل برایمان تعریف کرد: همه لباس پوشیده و منتظر آمدنش بودیم. بعد از تحویل سال رفته بود بیرون. باید می‌رفتیم دیدن اقوام و بزرگان فامیل. یک ساعتی کشید که آمد. پرسیدم: تا الآن کجا بودی؟

,

گفت: رفته بودم امامزاده یحیی سرمزار شهدا.

,

گفتم: یک زیارت و فاتحه که اینقدر طول نمی‌کشه. اوایل انقلاب بود و به جز چند شهید انقلاب، شهیدی نداشتیم.

,

با کمی مکث پاسخم را داد: سرقبرهای خالی نشسته بودم و داخلش رو نگاه می‌کردم.

,

گفتم: قبر خالی که نگاه کردن نداره.

,

آهی کشید و آهسته گفت: اگه خدا بخواد، یکیش مال منه.

,

این عکس باید در قاب من جای بگیرد

, این عکس باید در قاب من جای بگیرد, این عکس باید در قاب من جای بگیرد,

پدر شهید از امیرصولت که پسری با تقوا بود برایمان تعریف کرد: او عاشق امام بود و در سن 18 سالگی به سربازی رفت و در آخرین روزی که داشت می رفت عکسی گرفته بود وگفت این عکس باید در قاب من جای بگیرد.

,

, ,

عراقی ها بیان قدمشون رو 20 تیر

, عراقی ها بیان قدمشون رو 20 تیر, عراقی ها بیان قدمشون رو 20 تیر,

حاج آقا از امیر صولت که برای مرخصی آمده بود می گفت: او هرقت به مرخصی می آمد از آنجا برایمان می گفت: حرف های عراقی ها را می شنیدیم سفارش می کردند که از خاکریز بیرون نیایند و عراقی ها بیان قدمشون رو 20 تیر

,

پس از 13 سال چشم انتظاری

, پس از 13 سال چشم انتظاری, پس از 13 سال چشم انتظاری,

حاج خانم از روزی که خبر شهادت امیرصولت را شنید می گوید: سال 79 موقع ناهار بود یک دفعه از حیاط صدای گریه به گوشم رسید رفتم دیدم دخترم دارد گریه می کند  و آن وقت بود که بعد از 13 سال داغ دوری چشم انتظاری به پایان رسیده بود.

,

مادر شهید از چشم انتظاری شهیدش می گفت: امیر صولت 13 سال مفقودالاثر بود این دوران خیلی سخت بود هر شهیدی که می آوردند من مریض می شدم و در خانه می ماندم.

,

وی ادامه داد: هر وقت اسیری را هم می آوردند ما امیدوار بودیم که امیرمان اسیر بوده است و حتی دو بار گوسفند هم برای قربانی کردن گرفتیم ولی خبری از او نبود .

,

استخوان را نمی‌شد شناخت، اما جوراب وصله‌زده‌اش را چرا؟

, استخوان را نمی‌شد شناخت، اما جوراب وصله‌زده‌اش را چرا؟, استخوان را نمی‌شد شناخت، اما جوراب وصله‌زده‌اش را چرا؟,

مادر شهید از روزی که فرزندش را آورده بودند، برایمان گفت: نقل‌ها یکی‌یکی قل می‌خورد روی زمین و زیردست و پا له می‌شد. با دیدن تابوتش، پاکت نقل‌ها از دستم افتاد. می‌خواستم بریزم روی تابوتش. در تابوت را که باز کردند، یک مشت استخوان بیشتر نبود. یکی از استخوانها داخل جوراب بود؛ همان جوراب سربازی. استخوان را نمی‌شد شناخت، اما جوراب وصله‌زده‌اش را چرا؟

,

, ,

وی در ادامه افزود: همین دوری باعث شد که نزدیک قبرش برای خودم قبر خریدم چون دیگر طاقت دوری ندارم.

,

امیرصولت اعرابی، سوار بر کاروان پرشور شهادت به دیار دوست شتافت

, امیرصولت اعرابی، سوار بر کاروان پرشور شهادت به دیار دوست شتافت, امیرصولت اعرابی, ، سوار بر کاروان پرشور شهادت به دیار دوست شتافت,

سرانجام امیرصولت اعرابی در بیست و نهم فروردین سال شصت و هفت، در منطقه‌ی فاو مفقودالاثر شد. پس از سیزده سال، باقیمانده جنازه‌ی وی در سمنان تشییع و در امامزاده یحیی مدفن گزید.

,

, ,

و بدین ترتیب مردی از تبار حسین جامه‌ی عزت و شرف پوشید و در خون شد تا جامه‌ای عاری از ظلم و ستم یزیدیان را برای نسل آینده به ارمغان آورد او چون آقایش با بر جا نهادن گرد تن، از سدّ  مرگ می‌جهد و نه جان خود که جان‌های بی‌شماری را می رهاند که جز این را نمی‌تابد و راهی دیگر نیز نمی‌نماید روحش شاد و راهش پر رهرو باد

, و بدین ترتیب مردی از تبار حسین جامه‌ی عزت و شرف پوشید و در خون شد تا جامه‌ای عاری از ظلم و ستم یزیدیان را برای نسل آینده به ارمغان آورد او چون آقایش با بر جا نهادن گرد تن، از سدّ  مرگ می‌جهد و نه جان خود که جان‌های بی‌شماری را می رهاند که جز این را نمی‌تابد و راهی دیگر نیز نمی‌نماید روحش شاد و راهش پر رهرو باد, و بدین ترتیب مردی از تبار حسین جامه‌ی عزت و شرف پوشید و در خون شد تا جامه‌ای عاری از ظلم و ستم یزیدیان را برای نسل آینده به ارمغان آورد او چون آقایش با بر جا نهادن گرد تن، از سدّ  مرگ می‌جهد و نه جان خود که جان‌های بی‌شماری را می رهاند که جز این را نمی‌تابد و راهی دیگر نیز نمی‌نماید روحش شاد و راهش پر رهرو باد,

نارضایتی پدر شهید از برخی مسئولین

, نارضایتی پدر شهید از برخی مسئولین, نارضایتی پدر شهید از برخی مسئولین,

پدر شهید می گفت: در آن زمان بچه هایی که در جبهه بودند گروهی برای مبارزه پیش می رفتند و دشمن خیلی از این جوانان را به شهادت رساند اینها همه جاهای گرانبهایی است که ما از دست داده ایم.

,

این پدر شهید از برخی مسئولین ناراضی بود و گفت: شهدا همه جانشان را در راه خدا داده اند ولی چرا برخی از مسئولین بین آنها فرق می گذارند؟ حقوق آنها را کم و زیاد می کنند. مطابق قانون جان همه یکی بوده است ولی چرا باید تبعیض قائل می شوند؟

,

, ,

پدران و مادران شهید نعمت های والایی هستن که در بین ما زندگی می کنند و باید قدر آنها را بدانیم، آنها موهبت الهی هستند و احترام و ارزش باید در همه حال بجا آورده شود و بدون تردید خانواده های شهدا خواسته دنیایی و مادی از کسی ندارند اما بسیار خوشحال می شوند اگر مسوولی، اندکی از وقت خود را برای دیدار با آنها و شنیدن درد دل های آن ها صرف کند.

, .,

مادران و پدران شهدا، این روزها که بیش از ۲دهه از شهادت فرزندانشان می گذرد، بیش از همه به نگاه محبت آمیز مردم و بخصوص مسوولان نیاز دارند.

,

ما خبرنگاران امیدواریم این دیدارها زمینه ساز روحیه مضاعف و انگیزه بیشتر برای گام برداشتن در مسیر مکتب شهدا و تحقق شعار امسال باشد.

,

 

,

انتهای پیام/ش

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه