زندگینامه شهید بیداقعلی امیری
فقط بیست سال سن داشت که بهعنوان سرباز خدمت وظیفه راهی جبهههای حق علیه باطل شد اما طولی نکشید که در کردستان در عملیات نصر(8) به شهادت رسید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، و به نقل از منار، شهید بیداقعلی امیری در مورخه 1343/9/15 در روستای امیر سفلی از توابع شهرستان الشتر دیده به جهان گشود. شهید تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و تحصیلات راهنمایی را در شهر الشتر نیز به پایان رسانید. وی تحصیلات خود را تا سال دوم متوسطه ادامه داد.
, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، و به نقل از منار، شهید بیداقعلی امیری در مورخه 1343/9/15 در روستای امیر سفلی از توابع شهرستان الشتر دیده به جهان گشود. شهید تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و تحصیلات راهنمایی را در شهر الشتر نیز به پایان رسانید. وی تحصیلات خود را تا سال دوم متوسطه ادامه داد., شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از منار، , منار, منار, منار, شهید بیداقعلی امیری در مورخه 1343/9/15 در روستای امیر سفلی از توابع شهرستان الشتر دیده به جهان گشود. شهید تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و تحصیلات راهنمایی را در شهر الشتر نیز به پایان رسانید. وی تحصیلات خود را تا سال دوم متوسطه ادامه داد.,شهید علاوه بر درس خواندن در کارهای کشاورزی به پدرش کمک میکرد و انسانی بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و در کارهای کشاورزی به اهالی روستا کمک میکرد و دارای روحیهای عالی بود.
, شهید علاوه بر درس خواندن در کارهای کشاورزی به پدرش کمک میکرد و انسانی بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و در کارهای کشاورزی به اهالی روستا کمک میکرد و دارای روحیهای عالی بود., شهید علاوه بر درس خواندن در کارهای کشاورزی به پدرش کمک میکرد و انسانی بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و در کارهای کشاورزی به اهالی روستا کمک میکرد و دارای روحیهای عالی بود.,علاوه بر اینها شهید نسبت به ورزش علاقه بسیاری داشت و عضو تیم فوتبال شهرستان الشتر بود و همواره در رشته دو میدانی شرکت میکرد و در این رشته جوائزی نیز کسب نمود.
, علاوه بر اینها شهید نسبت به ورزش علاقه بسیاری داشت و عضو تیم فوتبال شهرستان الشتر بود و همواره در رشته دو میدانی شرکت میکرد و در این رشته جوائزی نیز کسب نمود., علاوه بر اینها شهید نسبت به ورزش علاقه بسیاری داشت و عضو تیم فوتبال شهرستان الشتر بود و همواره در رشته دو میدانی شرکت میکرد و در این رشته جوائزی نیز کسب نمود.,شهید در سال 1365 به خدمت سربازی درآمد و بعد از هجده ماه خدمت در جبهههای حق علیه باطل، سرانجام در تاریخ 66/8/30 در عملیات ماؤت نصر 8 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی باد.
, شهید در سال 1365 به خدمت سربازی درآمد و بعد از هجده ماه خدمت در جبهههای حق علیه باطل، سرانجام در تاریخ 66/8/30 در عملیات ماؤت نصر 8 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی باد., شهید در سال 1365 به خدمت سربازی درآمد و بعد از هجده ماه خدمت در جبهههای حق علیه باطل، سرانجام در تاریخ 66/8/30 در عملیات ماؤت نصر 8 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی باد.,خاطرات شهید بیداق علی امیری
, خاطرات شهید بیداق علی امیری, خاطرات شهید بیداق علی امیری, خاطرات شهید بیداق علی امیری,شهید امیری علاقه زیادی به دوستان و آشنایان داشت و همیشه سرکشی از آنها را ترک نمیکردند و چرا که این عمل را از دستورات رسول اکرم و اهلبیت یاد گرفته بود و که نباید هیچ وقت صله رحم و ارحام را فراموش کرد و اهل ورزش بودو در فعالیت های ورزشی فعالیت بر جستهای داشتهاند و بهطوریکه در مسابقات دو و فوتبال و همیشه مقام میآورد چهرهای نورانی و جذاب داشت و این نور است و با هر کسی که معاشرت و صحبت میکرد و درد دلش خود را خود جای میگرفت و به خانواده خود گفته بود و که شهید میشوم و این به لحاظ ایمان و قوی و الهی ایشان ود و که نوشته بودند و که به جای برسند و که جز خدا باشند و چیز دیگری فکر نکنید و به خاطر راهشان جان خویش را نیز فدا کردند و عزیزترین چیزی که در دست داشتند.
, شهید امیری علاقه زیادی به دوستان و آشنایان داشت و همیشه سرکشی از آنها را ترک نمیکردند و چرا که این عمل را از دستورات رسول اکرم و اهلبیت یاد گرفته بود و که نباید هیچ وقت صله رحم و ارحام را فراموش کرد و اهل ورزش بودو در فعالیت های ورزشی فعالیت بر جستهای داشتهاند و بهطوریکه در مسابقات دو و فوتبال و همیشه مقام میآورد چهرهای نورانی و جذاب داشت و این نور است و با هر کسی که معاشرت و صحبت میکرد و درد دلش خود را خود جای میگرفت و به خانواده خود گفته بود و که شهید میشوم و این به لحاظ ایمان و قوی و الهی ایشان ود و که نوشته بودند و که به جای برسند و که جز خدا باشند و چیز دیگری فکر نکنید و به خاطر راهشان جان خویش را نیز فدا کردند و عزیزترین چیزی که در دست داشتند., شهید امیری علاقه زیادی به دوستان و آشنایان داشت و همیشه سرکشی از آنها را ترک نمیکردند و چرا که این عمل را از دستورات رسول اکرم و اهلبیت یاد گرفته بود و که نباید هیچ وقت صله رحم و ارحام را فراموش کرد و اهل ورزش بودو در فعالیت های ورزشی فعالیت بر جستهای داشتهاند و بهطوریکه در مسابقات دو و فوتبال و همیشه مقام میآورد چهرهای نورانی و جذاب داشت و این نور است و با هر کسی که معاشرت و صحبت میکرد و درد دلش خود را خود جای میگرفت و به خانواده خود گفته بود و که شهید میشوم و این به لحاظ ایمان و قوی و الهی ایشان ود و که نوشته بودند و که به جای برسند و که جز خدا باشند و چیز دیگری فکر نکنید و به خاطر راهشان جان خویش را نیز فدا کردند و عزیزترین چیزی که در دست داشتند.,

,
,
, خاطره شهید بیداقعلی امیری به نقل از سید مصطفی امیری دوست شهید
, خاطره شهید بیداقعلی امیری به نقل از سید مصطفی امیری دوست شهید, خاطره شهید بیداقعلی امیری به نقل از سید مصطفی امیری دوست شهید, خاطره شهید بیداقعلی امیری به نقل از سید مصطفی امیری دوست شهید,نمیدانم خاطراتم را از کجا و چگونه شروع کنم این گونه آغاز میکنم من همرزم این شهید گرامی نبودهام و صمیمیترین دوستِ دوران جوانی او بودهام.
, نمیدانم خاطراتم را از کجا و چگونه شروع کنم این گونه آغاز میکنم من همرزم این شهید گرامی نبودهام و صمیمیترین دوستِ دوران جوانی او بودهام., نمیدانم خاطراتم را از کجا و چگونه شروع کنم این گونه آغاز میکنم من همرزم این شهید گرامی نبودهام و صمیمیترین دوستِ دوران جوانی او بودهام.,ما از زمان کودکی با هم بزرگ شدهایم چون هر دویمان در روستا زندگی میکردیم، ما در یکی از روستاهای بسیار بزرگ شهرستان الشتر از توابع استان لرستان بنام امیر سکونت داشتیم.
, ما از زمان کودکی با هم بزرگ شدهایم چون هر دویمان در روستا زندگی میکردیم، ما در یکی از روستاهای بسیار بزرگ شهرستان الشتر از توابع استان لرستان بنام امیر سکونت داشتیم., ما از زمان کودکی با هم بزرگ شدهایم چون هر دویمان در روستا زندگی میکردیم، ما در یکی از روستاهای بسیار بزرگ شهرستان الشتر از توابع استان لرستان بنام امیر سکونت داشتیم.,در آن دوران جنگ و هرج و مرج شاید در روستای دور افتادهای مانند روستای ما کمتر کسی پیدا میشد که بخواهد تمام آمال و آرزوهای این دنیا را ندیده بگیرد و جان خود را تسلیم آب و خاکش نماید اما در روستای ما از این قبیل افراد کم نبودهاند در روستایی به این کوچکی و پرتی دهها شهید در خون خفتهاند که عطرشان روستای ما را برای همیشه خوش بو کرده است.
, در آن دوران جنگ و هرج و مرج شاید در روستای دور افتادهای مانند روستای ما کمتر کسی پیدا میشد که بخواهد تمام آمال و آرزوهای این دنیا را ندیده بگیرد و جان خود را تسلیم آب و خاکش نماید اما در روستای ما از این قبیل افراد کم نبودهاند در روستایی به این کوچکی و پرتی دهها شهید در خون خفتهاند که عطرشان روستای ما را برای همیشه خوش بو کرده است., در آن دوران جنگ و هرج و مرج شاید در روستای دور افتادهای مانند روستای ما کمتر کسی پیدا میشد که بخواهد تمام آمال و آرزوهای این دنیا را ندیده بگیرد و جان خود را تسلیم آب و خاکش نماید اما در روستای ما از این قبیل افراد کم نبودهاند در روستایی به این کوچکی و پرتی دهها شهید در خون خفتهاند که عطرشان روستای ما را برای همیشه خوش بو کرده است.,هر چه از خصوصیات اخلاقی علی بگویم کم گفتهام او بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. صبر او همیشه مرا به خود وا میداشت در تمام طول زندگیام شاید همیشه رفتارش برایم الگو بوده است.
, هر چه از خصوصیات اخلاقی علی بگویم کم گفتهام او بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. صبر او همیشه مرا به خود وا میداشت در تمام طول زندگیام شاید همیشه رفتارش برایم الگو بوده است., هر چه از خصوصیات اخلاقی علی بگویم کم گفتهام او بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. صبر او همیشه مرا به خود وا میداشت در تمام طول زندگیام شاید همیشه رفتارش برایم الگو بوده است.,با وجود قدرت بدنی و نیروی فوقالعادهای که داشت بسیار خاضع بود و هیچ وقت بیمورد دست روی کسی بلند نمیکرد.
, با وجود قدرت بدنی و نیروی فوقالعادهای که داشت بسیار خاضع بود و هیچ وقت بیمورد دست روی کسی بلند نمیکرد., با وجود قدرت بدنی و نیروی فوقالعادهای که داشت بسیار خاضع بود و هیچ وقت بیمورد دست روی کسی بلند نمیکرد.,او ورزشکار بود و هیکل فوقالعاده خوبی داشت.
, او ورزشکار بود و هیکل فوقالعاده خوبی داشت., او ورزشکار بود و هیکل فوقالعاده خوبی داشت.,همیشه که به چشمانش نگاه میکردم معصویمت و مظلومیتی در آنها میدیدم که توصیف آن برایم بسیار دشوار است. از شانس بد ما هر دو با هم برای خدمت سربازی اسم نوشتیم اما سربازیمان در یک منطقه نیفتاد من در جنوب کشور سرباز بودم و او در غرب،فقط زمانی که برای مرخصی میآمدیم همدیگر رو میدیدیم.
, همیشه که به چشمانش نگاه میکردم معصویمت و مظلومیتی در آنها میدیدم که توصیف آن برایم بسیار دشوار است. از شانس بد ما هر دو با هم برای خدمت سربازی اسم نوشتیم اما سربازیمان در یک منطقه نیفتاد من در جنوب کشور سرباز بودم و او در غرب،فقط زمانی که برای مرخصی میآمدیم همدیگر رو میدیدیم., همیشه که به چشمانش نگاه میکردم معصویمت و مظلومیتی در آنها میدیدم که توصیف آن برایم بسیار دشوار است. از شانس بد ما هر دو با هم برای خدمت سربازی اسم نوشتیم اما سربازیمان در یک منطقه نیفتاد من در جنوب کشور سرباز بودم و او در غرب،فقط زمانی که برای مرخصی میآمدیم همدیگر رو میدیدیم.,او فقط بیست سال سن داشت که بعنوان سرباز خدمت وظیفه راهی جبهههای حق علیه باطل شد اما طولی نکشید که در کردستان در عملیات نصر(8) به شهادت رسید.
, او فقط بیست سال سن داشت که بعنوان سرباز خدمت وظیفه راهی جبهههای حق علیه باطل شد اما طولی نکشید که در کردستان در عملیات نصر(8) به شهادت رسید., او فقط بیست سال سن داشت که بعنوان سرباز خدمت وظیفه راهی جبهههای حق علیه باطل شد اما طولی نکشید که در کردستان در عملیات نصر(8) به شهادت رسید.,چند روز قبل از شهادتش بر حسب اتفاق هر دو به مرخصی آمده بودیم برای دیدنش به منزلشان رفتم او را دیدم مثل همیشه نبود خوشحالتر و سرزندهتر از قبل،ترسیدم! چون همیشه شنیده بودم کسی که میخواهد شهید شود صورت عجیب و نورانی میگیرد،او نیز اینطور بود.
, چند روز قبل از شهادتش بر حسب اتفاق هر دو به مرخصی آمده بودیم برای دیدنش به منزلشان رفتم او را دیدم مثل همیشه نبود خوشحالتر و سرزندهتر از قبل،ترسیدم! چون همیشه شنیده بودم کسی که میخواهد شهید شود صورت عجیب و نورانی میگیرد،او نیز اینطور بود., چند روز قبل از شهادتش بر حسب اتفاق هر دو به مرخصی آمده بودیم برای دیدنش به منزلشان رفتم او را دیدم مثل همیشه نبود خوشحالتر و سرزندهتر از قبل،ترسیدم! چون همیشه شنیده بودم کسی که میخواهد شهید شود صورت عجیب و نورانی میگیرد،او نیز اینطور بود.,مرا صدا زد و گفت: مصطفی، من میدانم که این آخرین باریست که تو را میبینم و این بار که بروم شهید میشو.
, مرا صدا زد و گفت: مصطفی، من میدانم که این آخرین باریست که تو را میبینم و این بار که بروم شهید میشو., مرا صدا زد و گفت: مصطفی، من میدانم که این آخرین باریست که تو را میبینم و این بار که بروم شهید میشو.,او درست گفت دیگر رفت و برنگشت و نور پیوست.من نیز بعد از شرکت در عملیات کربلای 4 و5 دچار شیمیایی شدم و بدنم ترکشهای فراوانی خورد و الان نیز جانباز دوران دفاع مقدس میباشم.
, او درست گفت دیگر رفت و برنگشت و نور پیوست.من نیز بعد از شرکت در عملیات کربلای 4 و5 دچار شیمیایی شدم و بدنم ترکشهای فراوانی خورد و الان نیز جانباز دوران دفاع مقدس میباشم., او درست گفت دیگر رفت و برنگشت و نور پیوست.من نیز بعد از شرکت در عملیات کربلای 4 و5 دچار شیمیایی شدم و بدنم ترکشهای فراوانی خورد و الان نیز جانباز دوران دفاع مقدس میباشم.,باد و خاطرش همیشه در ذهنم زنده است و به خود میبالم که چنین دوستی داشتهام.
, باد و خاطرش همیشه در ذهنم زنده است و به خود میبالم که چنین دوستی داشتهام., باد و خاطرش همیشه در ذهنم زنده است و به خود میبالم که چنین دوستی داشتهام.,انتهای پیام/پ
, انتهای پیام/پ, انتهای پیام/پ]
ارسال دیدگاه