یادداشت/

دریای فداکاری مردان آسمانی و امواج شرمندگی نسل امروز

دریای فداکاری مردان آسمانی و امواج شرمندگی نسل امروز
با استرس به ساعت مچی اش نگاه کرد… مطمئن بود دیر می رسد اما کاری جز صبر کردن از دستش بر نمی آمد. به میله ی کنار در تکیه داد و به چهره ی دیگران دقیق شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از  آفتاب ری-  با استرس به ساعت مچی اش نگاه کرد… مطمئن بود دیر می رسد اما کاری جز صبر کردن از دستش بر نمی آمد. به میله ی کنار در تکیه داد و به چهره ی دیگران دقیق شد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا، ,   آفتاب ری-  با استرس به ساعت مچی اش نگاه کرد… مطمئن بود دیر می رسد اما کاری جز صبر کردن از دستش بر نمی آمد. به میله ی کنار در تکیه داد و به چهره ی دیگران دقیق شد.,   آفتاب ری,

به زنی که توی شیشه های دودی مترو مدام موهایش را درست می کرد و شالش را که تقریبا افتاده بود تنظیم می کرد. دختری که سعی داشت لاک و لوازم آرایشی اش را بفروش برساند، پیرزنی که روی صندلی آبی نشسته بود و با چشمان بسته زیر لب ذکر می گفت و هر بار صلوات شمارش را می فشرد… بچه ای که با کنجکاوی به دیگران نگاه می کرد و ناخنش را می جوید… و خانمی که می خواست با فروش دستمال سفره خرجی خود و دختر معلولش را در بیاورد…حتی کارت معلولیت دخترش را بالا گرفت تا دل دیگران به رحم بیاید؛ اما همه بی تفاوت سرگرم بودند و در حال و هوای خود به سر می بردند.

, به زنی که توی شیشه های دودی مترو مدام موهایش را درست می کرد و شالش را که تقریبا افتاده بود تنظیم می کرد. دختری که سعی داشت لاک و لوازم آرایشی اش را بفروش برساند، پیرزنی که روی صندلی آبی نشسته بود و با چشمان بسته زیر لب ذکر می گفت و هر بار صلوات شمارش را می فشرد… بچه ای که با کنجکاوی به دیگران نگاه می کرد و ناخنش را می جوید… و خانمی که می خواست با فروش دستمال سفره خرجی خود و دختر معلولش را در بیاورد…حتی کارت معلولیت دخترش را بالا گرفت تا دل دیگران به رحم بیاید؛ اما همه بی تفاوت سرگرم بودند و در حال و هوای خود به سر می بردند.,

شاید تنها او بود که این همه دل نگرانی داشت و دل سوز بود… اسکناس دو هزار تومانی را از کیف مدل چرمش بیرون کشید و در دستان یخ شده ی زن گذاشت… کلی دعای خیر نصیبش شد… چه چیزی از این بهتر؟ حتی اگر مجبور بود فردا بیشتر پیاده روی کند تا بخشندگی اش جبران شود!

, شاید تنها او بود که این همه دل نگرانی داشت و دل سوز بود… اسکناس دو هزار تومانی را از کیف مدل چرمش بیرون کشید و در دستان یخ شده ی زن گذاشت… کلی دعای خیر نصیبش شد… چه چیزی از این بهتر؟ حتی اگر مجبور بود فردا بیشتر پیاده روی کند تا بخشندگی اش جبران شود!,

ایستگاه سعدی… با سرعت خودش را تقریبا به بیرون پرتاب کرد و روانه ی خانه شد، گام هایش بلند بود چون دلشوره داشت !…چند دقیقه بیشتر طول نکشید و بلاخره رسید، درست زمانی که صدای مُوذن از بلندگوی مسجد محل بلند شد، کلیدش بر قفل در نشست… خدا را شکر کرد، نفسش را پر سر و صدا بیرون فرستاد و داخل شد…

,

با دست چپ برق را زد و با دست دیگر چادر مشکی اش را درآورد، مثل همیشه گلدان نرگس های روی میز را بو کشید و نفسی تازه کرد:

,

سلام بر اهل منزل… من آمدم

,

کنار سینک آشپزخانه ایستاد و شیر آب را باز کرد، مشتی آب به صورتش پاشید… شیر را بست و به سمت اتاق رفت… اتاق که نه… همه ی دنیایِ پشت آن درِ نیمه باز …!

,

سرکی کشید و با لبی خندان رو به او که در تخت یک نفره ی پوشیده شده با ملحفه ی آبی خوابیده بود گفت:

,

اجازه هست؟

,

چشم هایش باز و بسته شد و طرح لبخند نیمه جانی بر لبان سفید رنگش پیدا شد. بالای سرش ایستاد و خوب تماشایش کرد… خم شد… دستان سردش را با مِهر گرفت و فشرد… محکم و عمیق… و بوسه ای عمیق تر بر پیشانی اش زد… شاید تنها راه انتقال دوست داشتنش بود!  لبخند مرد پُر رنگ شد از این همه عطوفت دخترک و عاشقانه خیره اش ماند…

,

_دلم برایت تنگ شده بود… از صبح که رفتم دلشوره داشتم مبادا دیر برسم ولی خداروشکر سر اذان اومدم… طبق قرارمان! الان جانمازت را می آورم.

,

کف دست هایش را که با مانتو خشک کرده بود در تربت نرم و خوش بوی کنار تخت فرو برد… بسم الله گفت و بر پیشانیش کشید… چین های مردانه اش هر کدام ردی از خاطرات بود … روی دست راست… روی دست چپ…

,

امواج شرمندگی و سپاسگذاریِ در نگاهش را نادیده گرفت… دوست نداشت این همه شرم شناور در آن دریای فداکاری را.

,

مُهر را برداشت و صبر کرد تا با چشمانش نیت کند و با همان چشم به جای دستانی که دیگر رمقی نداشتند قامت ببندد …لب های ترک خورده اش را که دید غم عالم بر دلش چنگ زد… کاش قبل از نماز لیوان آبی به او می داد. از اشاره ی پلک هایش به خود آمد و مُهر را روی پیشانی اش گذاشت.. سال ها بود که دیگر او سر به سجده نمی برد و دخترش با تمام وجود سجدگاه را به میثاق با او می فرستاد!

,

مهر را برداشت… چشم هایش حرکت می کرد… دوباره گذاشت … دوباره برداشت!

,

 از حیاط خلوت صدای نیایش بعد از اذان به گوش می رسید و صدای آهنگ… آهنگی را که پخش می شد دوست داشت…

,

هر چه گفتم یا مغیث الشیعه نشنیدم جوابی … هر چه گفتم یا معز الاولیا مهدی نیامد…

,

حس کرد رنگ پدرش پریده تر شده… می دانست نمازش را نمی شکند به هیچ قیمتی! نگران بود… دوباره سجده… سجده ی آخر همیشه طولانی ترین بود… نگاهش به قاب خطاطی پدر افتاد… این دعا و این جمله، نهایت آرزویش بود (اللهم عجل لولیک الفرج)… چشمانش چرخی خورد و روی عکس کنار تخت ثابت ماند… برای آن وقت ها بود که سر بند یا مهدی بر پیشانی بدون چروک پدر خودنمایی می کرد و دستانش… دستانش که گره شده به نشانه ی بیعت با امام، در کنار دوستانی که هر کدام در یک عملیات به شهادت رسیده بودند به آسمان می رسید! آهی کشید… پدر همیشه با دیدن این عکس می خندید و بعد… نم اشکی بر گونه های زرد رنگش راه پیدا می کرد…

,

ذکر ما امن یجیب است و به مضطر حقیقی…من دعا کردم ولی روح دعا مهدی نیامد…

,

سجده کش دار شده بود… ضربان قلبش شدت گرفت درست برعکس پدر… چرا هیچ اشاره ای نبود…؟ پرده ی اتاق پرواز می کرد… کبوتری پشت پنجره نشست… جلب تر از آن بود که بماند، پر کشید و رفت… دست بر شانه های نحیف اما استوار پدر زد… پلک هایش بسته بود… و لبش با لبخندی ترک خورده، نیمه باز…! مُهر افتاد… غِل خورد و معلوم نبود به کجا رفت… صدای بال زدن کبوتر، هم نوا با آهنگ، فضای اتاق را پر کرده بود…

,

جانِ عالم بر لب آمد ای خدا مهدی نیامد ….

,

الهام تیموری

, الهام تیموری,

انتهای پیام/ش

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه