خاطراتی از روزهای جنگ/
ایثارگرانی که فداکاریشان به چشم نیامد
مادرم زنی فداکار، باتقوا و مدیر که حضورش در خانه امیدبخش و اطمینان آفرین بود. تنهایی همیشگی ما، آن حیاط بزرگ و بیانتها که روزها قابلتحمل اما شبهایی تاریک و ترسناک داشت، شهری دور و غریب که امید به یاری هیچکس نیست، فقط دلشیر میخواست که مادر با تمام وجود معنایش میکرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از طنین یاس، علی صرافیان درباره خاطرات روزهای حماسه آفرینی پدر و فداکاریهای مادر را در 8 سال دفاع مقدس اینگونه نوشت: پدرم اوایل سال 62 وارد سپاه شد. آن موقع ساکن مشهد بودیم و پدر برای مدتی کوتاه بین شهر محل خدمتش که دور بود و مشهد رفتوآمد میکرد. در حیاطی که پدر و مادربزرگ، دایی بزرگم که همسر و فرزندانی داشت و داییهای جوانم همگی در کنار هم زندگی میکردیم.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, طنین یاس,,
پدر (که خدا حفظش کند) کوتاه زمانی پس از ورودش به سپاه، عازم جبهه شد و چند ماه بعد که برگشت، منزلی در شهر محل خدمتش اجاره کرد و یک روز صبح وسایلمان را توی کامیون ریختیم و مشهد را برای همیشه ترک کردیم. منزل جدیدمان در پایینشهر قرار داشت، خانهای گنبدی، قدیمی و کاهگلی با تعدادی اتاق که بیشتر اتاقها قابل سکونت نبود. پدر توانست سه اتاق که به آشپزخانه و نشیمن و میهمانخانه تقسیمشده بود، را برای یک زندگی نسبتا آبرومند آماده کند.
,,
حیاط درندشت بود. آنقدر بزرگ که جان میداد برای فوتبال بازی کردن! توی آن حیاط از دیوارها بالا میرفتیم، تیلهبازی میکردیم، الکدولک، با دست جاده درست میکردیم و با ماشینهای اسباببازی سرگرم میشدیم و هر بازی دیگری که دلمان میخواست. در دو طرف حیاط، دو حوض سیمانی بود که گهگاه آنها را پر آب میکردیم و تنی به آب میزدیم و خنکی آب تا عمق وجودمان را تازه میکرد.
,,
چند درخت پسته در حاشیه دیوار سمت کوچه بود که هرسال پستههای تازه تقدیم ما میکردند، درخت عنابی که حتی خارهای تیزش هم نمیتوانست مانع دستدرازی بچههای همسایه شود و هنوز میوههایش سبز و نارس بود که به دست بچهها ریشهکن میشد! درختان دیگری هم بودند مثل یک درخت سنجد که سرش را خم کرده بود تا به تصویر خودش در آیینه آب نگاه کند و سایهاش را به حوض نزدیک در ورودی میبخشید و چند درخت انار که هرسال انارهای تازه و خوشرنگشان را هدیه میکردند و در نهایت چند تاک که در گوشهای پرت، غریب مانده بودند. تا چشم به هم زدیم، با خانه جدیدمان انس گرفته بودیم.
,,
این تصویر رویایی، حکایت روزهای آن حیاط بود، حیاطی که شبهایش، یک دنیا با روز فرق میکرد... تاریکیای رازآلود و وهمناک که غیرقابلتوصیف است و ترس را به تکتک سلولهای بدنمان میریخت. دیوارهای کاهگلی فرسوده، اتاقهایی که سقفشان ریخته بود. فقط فضای جلوی اتاقهای سکونت مان، از اندک روشناییای برخوردار بود و در فاصله چندمتری تاریکی محض حاکم بود. نور چراغهای کم تعداد کوچه، هرگز نمیتوانست این فضای وسیع را روشنایی ببخشد. زوزه باد در شاخههای درختان، بر وهم آلودگی فضا میافزود.
,,
ما بچهها در طول روز آنقدر شیطنت و بازی میکردیم که معمولا اوایل شب به خواب میرفتیم و مادر (که خدا حفظش کند) در تنهایی بیدار بود. پیش میآمد صبح که از خواب بیدار میشدیم، از صدایی میگفت که دیشب توی تاریکی حیاط شنیده و رفته بود بیرون تا ببیند چی هست؟! الآن که حدود سی سال از آن موقع میگذرد، در چین و شکستهای صورتش که سنش را بیشتر ازآنچه هست نشان میدهد، نشانههایی برایم هست که چرا با این سرعت فرسوده شده و از پای درآمده است. گاهی حیرتم را از دل قوی و ایمان محکم مادر با او در میان میگذارم که چگونه در آن تاریکی شبها، جرات میکرد و بیرون میرفت؟! و او با لبخندی بر لب، مهر چشمهای خستهاش را نثارم میکند و میگوید: «با توکل بر خدا و توسل به ائمه(ع)». در آن لحظات تنها کاری که به نظرم میرسد، این است که بوسهای بر دستهای لرزانش بزنم...
,,
او زنی فداکار، باتقوا و مدیر که حضورش در خانه، امیدبخش و اطمینان آفرین بود. تنهایی همیشگی ما، آن حیاط بزرگ و بیانتها که روزها قابلتحمل، اما شبهایی تاریک و ترسناک داشت، شهری دور و غریب که امید به یاری هیچکس نیست، فقط دلشیر میخواست که مادر با تمام وجود معنایش میکرد.
,,
بعدها پدر با مشقت یک اتاق دیگر را آماده کرد و با اجازه صاحبخانه، آن را در اختیار زوج جوانی که بهتازگی به شهر مهاجرت کرده بودند، قرارداد. آنها بین شهر و روستای زادگاهشان در رفت و آمد بودند. حضورشان باعث شد تا خیالش اندکی آرام گیرد.
,,
پدر رانندگی میکرد. روزهایی که ظهر به خانه می آمد، چند دستهکلید را بر جالباسی چوبی کنار در ورودی میآویخت. کلیدها را میشناختم: «کلید خودروی استیشن فرمانده، کلید کامیون آیفا، کلید نیسان وانت، کلید آمبولانس لندکروزر، کلید...»
,,
همیشه در مأموریت بود. بهندرت پیش میآمد که دو سه شب متوالی در هفته را کنار خانوادهاش باشد یا آنقدر دیر میرسید که ما بچهها خواب بودیم و نمیدیدیمش. وظیفهای که بر عهدهاش بود را باصداقت و خالصانه انجام میداد و هیچوقت ندیدم که از فشار کاریاش گلایه کند. بهواسطه اعتمادی که به او داشتند و مهارتش در رانندگی، تقریباً همیشه برای مأموریتهای مهم او را فرامیخواندند. بعضی وقتها که میخواست به مأموریتی غیرمترقبه برود، نگاهش به ما خیره می شد و محکم در آغوشش میفشردمان. در عوالم کودکی، زیاد متوجه منظورش نمیشدیم، اما آغوش مردانهاش حس خوبی داشت. نتیجه اینکه بهندرت پدر را میدیدیم. یادم هست گاهی فاصله این دیدارها آنقدر طولانی میشد که وقتی پدر به منزل میآمد، باشرمی کودکانه و سری پایین، جلو میرفتم: «سلام بابا!» و هنوز جواب سلامم را نداده بود که آنجا را ترک میکردم.
,,
تنهایی ما گاهی با حضور پدربزرگ (خدایش بیامرزد) که از راه دور میآمد، کم میشد. حضور پدربزرگ و ناز و نوازشی که نثار فرزند و نوههایش میکرد، مغتنم بود و شوری در خانه به پا میشد. وقتی میآمد، ما بچهها به دورش میچرخیدیم و خوشحالی میکردیم. صورت مادر میدرخشید، مینشست و ساعتها با او درد دل میکرد و از دلتنگیهایش میگفت و دور از چشم ما اشک میریخت. پدربزرگ دلداریاش میداد و با نگاهی آرام و لبخندی که زینت لبهایش میکرد، صبورانه میشنید و میشنید...
,,
پدر خیلی دوست داشت مثل همکاران پاسدارش به او هم اجازه بدهند که بهصورت مداوم به جبهه اعزام شود و بارها تقاضایش را مطرح کرده بود، اما هر بار فرمانده با این جمله که: «اینجا به شما نیاز داریم!» تقاضایش را رد کرده بود.
,,
میاندیشم درست است که جمع زمان حضور فیزیکی پدر در جبههها از یک سال بیشتر نشد، اما درواقع، او در این نقطه مرز شرقی کشور و درست در نقطه مقابل جایی که دفاع مقدس جریان داشت، مردانه میجنگید. او و کسانی چون او، همسر و فرزندانشان که ایستادند و پشتیبان شان بودند، کسانی بودند که ایثار و فداکاریشان در جنگ نابرابر به چشم نیامد، اما یقیناً در درگاه خداوند بینا، گم نخواهد شد و بیارج و اجر نخواهد ماند....
,,
انتهای پیام/خ
]
ارسال دیدگاه