معروف به «حرّ انقلاب»؛

شاهرخ فرمانده شهیدی که از جهل تا جهاد به شهود رسید

شاهرخ فرمانده شهیدی که از جهل تا جهاد به شهود رسید
شاهرخ پیش از انقلاب به جاهل مابی و لات گری معروف بود. در چند مسابقه کشوری کشتی مقام آورد. پیش از انقلاب حتی ساواک از او و چند لات دیگر خواسته ‌بود در سرکوب مردم شرکت کنند. اما پس از انقلاب تغییر رویه داد و در جنگ کشته شد. از وی بعنوان «حرّ انقلاب» (اشاره به حر ریاحی از یاران حسین بن علی علیه السّلام) نام برده می‌شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، شاهرخ ضرغام (دی ۱۳۲۸، تهران – ۱۷ آذر ۱۳۵۹، آبادان) معروف به «حرّ انقلاب» یکی از فرماندهان جنگ تحمیلی است که در آبادان به شهادت رسید . وی سابقه دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی را نیز داشت.
شاهرخ پیش از انقلاب به جاهل مابی و لات گری معروف بود. در چند مسابقه کشوری کشتی مقام آورد. پیش از انقلاب حتی ساواک از او و چند لات دیگر خواسته ‌بود در سرکوب مردم شرکت کنند. اما پس از انقلاب تغییر رویه داد و در جبهه به شهادت رسید. از وی بعنوان «حرّ انقلاب» (اشاره به حر ریاحی از یاران حسین بن علی علیه السّلام) نام برده می‌شود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , صاحب نیوز,
,

وی از کودکی از جثه‌ای قوی برخوردار بود اما زورگو نبود. یک‌بار آموزگارش توی گوشش زد و او هم او را کتک زد و اخراج شد.
از آن پس به پیگیری ورزش کشتی پرداخت. مادرش در جوانی با محمد کیان‌پور کارمند راه‌آهن ازدواج کرد که برای کار با هم رفتند به آبادان. در آن‌جا شاهرخ با محراب شاهرخی فوتبالیست خوزستانی دوست شد و پس از سه سال که به تهران برگشتند سراغ کشتی رفت. تا سال ۱۳۵۵ درگیر کشتی بود.
کشتی‌گیر قدری بود. هیکل درشتی داشت. در نخستین حضور مسابقات کشتی فرنگی قهرمان جوانان تهران دسته صد کیلو شد و سال ۱۳۵۰ در دسته فوق‌سنگین جوانان کشور قهرمان شد.
در مسابقات کشتی آزاد تهران نیز نایب‌قهرمان شد. بعد نیز در سال‌های بعد نایب‌قهرمان کشتی فرنگی بالای صد کیلوی کشور شد. در مسابقات کشتی سامبو قهرمان جوانان تهران در دستهٔ‌سنگین‌وزن شد.
با خاندان شاه و زورگویی و … خیلی مشکل داشت. رسما بهشان فحش می‌داد و ماموران جرات نداشتند چیزی به او بگویند. با این که خودش از برخی باج می‌گرفت ولی گاهی از ستم‌دیدگان حمایت می‌کرد.
ماه رمضان روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند. محرم و صفر شراب نمی‌آشامید. سیگاری نبود و سیگار نمی‌کشید. به فقیران بسیار کمک می‌کرد و گاهی حاتم‌بخشی‌هایی می‌کرد. یک‌بار در زمستان دسته‌ای اسکناس با کاپشن گرانش را به گدایی داد. به سیدها و روحانیان نیز احترام می‌گذاشت.
یک بار پاسبان شهربانی بار میوه‌فروشی بر گاری را زمین ریخته به او ناسزا گفته‌بود با او درگیر شد و شهربانی پس از تحقیق آزادش کرد.
یک‌بار در کاباره دید زنی که شوهرش مرده آمده آن‌جا تا کار کند، برایش خانه‌ای اجاره کرد و خرجی‌شان را می‌داد.
پس از انقلاب متحول شد و به انقلاب پیوست. شاهرخ کمک شایانی به انقلاب کرد و در درگیری‌های برارعزیز و سقز در استان کردستان، درگیری‌های لاهیجان، خوزستان با گروه خلق عرب، قصرشیرین فرماندهی دسته (ارتش) و گروهان‌های داوطلب مردمی را بر دوش داشت.
در جنگ فرمانده گروهان دسته پیشرو از گروهان فداییان اسلام را به دوش داشت. پس از سی و یک سال زندگی پر فراز و نشیب در روزهای اولیه جنگ در جبهه دشت‌های شمالی آبادان و در هفدهم آذر سال ۵۹ به درجه رفیع شهادت رسید.
روایت زندگینامه شهید از تحولی روحی و معنویِ شهید ضرغام در جریان حوادث قبل از انقلاب تا انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی حکایت می کند. تحولی که ریشه در مفاهیم و معارف عمیق اسلام دارد و بازگشت به خویشتن و توبه نصوح را برای هر انسانِ طالب حقیقت بازگو می کند. در این رابطه در مقدمه کتاب با اشاره به آیات آخر سوره فرقان آمده است: «شاهرخ را به راستی می توان مصداقی کامل برای این آیه قرآن(کسی که توبه کند و ایمان بیاورد و کار شایسته انجام دهد، این ها کسانی هستند که خدا بدی هایشان را به خوبی تبدیل می کند) معرفی کرد. چرا که او مدتی را در جهالت سپری کرد. اما خدا خواست که او برگردد. داستان زندگی او، ماجرای حر در کربلا را تداعی می کند.»

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

807_orig

, 807_orig,

در زیر به خاطره مفقود شدن پیکر مطهر شهید اشاره می شود:
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم‌.
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگ های نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه‌ها در کنار هم جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد، سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می‌فهمیدم.
کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
دیگر نتوانستم تحمل کنم، گریه امانم نمی داد. نمی دانستم چه کار کنم. بچه های گروه پیشرو هم مثل من بودند. انگار پدر از دست داده بودند. هیچکس نمی توانست جای خالی او را پر کند. شاهرخ خیلی خوب بچه های گروه را مدیریت می کرد و حالا!
دوستم پرسید: چرا پیکرش را نیاوردید؟ گفتم: کسی آنجا نبود. من هم نمی توانستم وزن او را تحمل کنم. عراقی ها هم خیلی نزدیک بودند.
مدتی بعد نیرو های عراقی از دشتهای اطراف آبادان عقب نشینی کردند. به همراه یکی از نیرو ها به سمت جاده خاکی رفتیم. من دقیق میدانستم که شاهرخ کجا شهید شده. سریع به آنجا رفتیم.
خاکریز نعل اسبی را پیدا کردم. نفربر سوخته هم سر جایش بود با خوشحالی شروع به جستجو کردیم. اما خبری از پیکر شاهرخ نبود. تمام آن اطراف را گشتیم. تنها چیزی که پیدا شد کاپشن شاهرخ بود. داخل همه چاله ها را گشتیم. حتی آن اطراف را کندیم ولی!
دوستم گفت: شاید اشتباه می کنی، گفتم نه، من مطمئنم. دقیقاً همینجا بود. بعد با دست اشاره کردم و گفتم. آنطرف هم سنگر بعدی بود که یک نفر در آنجا شهید شد. به سراغ آن سنگر رفتیم. پیکر آرپی جی زن شهید، داخل سنگر بود.
پس از کلی جستجو خسته شدیم و در گوشه‌ای نشستیم. یادش از ذهنم خارج نمی شد.
فراموش نمی کنم یکبار خیلی جدی برای ما صحبت کرد. می گفت: اگر فکر آدم درست بشه، رفتارش هم درست می شه. بعد هم از گذشته خودش گفت از اینکه امام چگونه با قدرت ایمان، فکر امثال او را درست کرده و در نتیجه رفتارشان تغییر کرده .
اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک های سرزمین ایران است.
او مرد میدان عمل بود .او سرباز اسلام بود. او مرید مام بود .شاهرخ مطیع بی چون و چرای ولایت بود و اینان تا ابد زنده اند.

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه